موضوع: "قلم نوشت"

و اینگونه بود که آنگونه شد ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

عشق گفت : من چشمانش را می پوشانم

احساس گفت : من زبانش را از کار می اندازم

درس گفت : من مدتی سرش را گرم میکنم

کار گفت : من دست و بالش را میگیرم

پول گفت : من میدوم تا او پشت سرم بدود !

عقل گفت : من می روم تا همه شما راحت کار خود را بکنید !

زمان گفت : من طاقت ایستادن و دیدن ندارم ، فرار میکنم . . .

                    " و بعد صدای ناقوس مرگ به گوش رسید! "


متن : از تراوشات ذهن دیوانه اینجانب :)


پ.ن : گفته بودم متنی از دفتر قدیمی پیدا کردم که در فرصت مناسب اینجا ثبت می کنم

پست قبل ، همان متن است منتهی چون تاریخ نزده بودم تاریخش را به امروز زدم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

زمین شاه راهِ رسیدن به بهشت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  ارسال نظر »

 

"هوالحبیب"

 

آنگاه که روحِ پاکِ معبود در آدم دمیده شد ؛ عطسه ای برخواست !

ناگهان سرنوشتِ آن عطسه بر الحَمدُلله ای ختم شد . . .

در آن هنگام معبود را لبخندی از جنس رضایت نقش بست ، در جواب ندایی آمد:

                                       "یرحمُکَ الله"

 

 

همه فرشتگان به سوی آدم سجده کردند . . . به جز یک نفر ! و آن یک نفر شد تمامِ

هم و غمِ آدم !!!

قصه را همه می دانند ، هبوط !!!

رانده شدن از جایگاهی که برایش بود، سخت بود و تلخ .

حق داشت آدمی ، که سالها بگرید . . .

بگرید برای اشتباهش ، برای دوری اش از معشوق ، برای کم شدنش . . . 

کریم او را بخشید ؛ ولی در این میان چیزِ دیگری بود که ازاردهنده شد!

هم رنگ شدن با زمین ، جنگیدنِ با دشمن قسم خورده !

زندگی ادامه داشت در کنارِ الطاف الهی . . .

بعد از مدتها ؛

انگار رنگ ها مدام در حال تغییر بودند، تغییری از جنس همان قسم خورده!

گاه به رنگِ خدا می شدند ، گاه به رنگِ . . .

****

سالیان درازیست که می گذرد ، دیگر فرزند آدم اُخت گرفته است با زمین یا بهتر است

بگویم عجین شده است با آن . . .

عجینی که کِدِر کرد تمامِ روحش را . لوح  تیره شد ، همان لوحِ سفید !

نقاطی سیاه نقش بسته است به رویش ، چه شد که اینگونه شد ؟! نمیدانم . . .

فقط می دانم دور شد ، دورتر از قبل ، دورتر از وقتی که کنارش بود

گویی دوباره از بهشت رانده شد ، دیگر عِطری از بهشت به مشامش نرسید

غرق شد در دریای زمین ، گیر کرده است در منجلابی که هرچه دست و پا می زند

بیشتر از قبل فرو می رود !

هر روز در پی روزی دیگر ، بی هدف تر از قبل می دود ! به چه برسد ؟!

مشتی از اسباب سرگرمی دنیا . . .سرگرمی که سیری ندارد !

می دود تا برسد زمین را آباد کند آبادی از همان خاک و از همان نابودی ،  آبادی

از همان فناء و نیستی !

در عجبم !

می گویند کودک ، به پدر و مادرش می رود، یحتمل عبد هم به معبودش !

ولی از آن عبد چه مانده است ؟! جز دو پا آنهم برای دویدن برای خواسته های

دنیایی اش . . .می دود به راحتی برسد!

راحتی که در بهشت است , در دنیا می طلبد!(1)

تمام دقایق زندگی پر شد از ثانیه های دغدغه ، و رنگ خدا کم کم شروع شد به محو شدن!

هرگاه مشکلی برخواست به دنبالش ادرکنی ادرکنی آدم هم برخواست . گویی خداوند فقط

خدای مشکلات است .

تنها چیزی که تغییر نکرد رحمانیت و لطافت معبود بود با وجود تمامِ بی مهری های آدم

درخواستهایش را بی پاسخ نگذاشت . . .

به راستی که رحمانیت تنها سزاوار خودِ اوست .

". . . انگار فراموش کرده است زمین فقط یک گذر است برای رسیدن به ؛

                           همان بهشتی که از آن رانده شد !. . ."

****

دیگر چیزی نمانده که آدمی نابود شود ، کاش دل های تاریک بانوری از انوار موهبتش

روشن شود . . .

کاش می شد دل کَند از تمام چیزهایی که بوی خدا را از مشام دور می کند !

کاش می شد ، رنگِ خدا پر رنگ تر از تمام رنگ های دنیا می شد ؛

کاش . . .

 

 والسلام

(10ربیع الثانی1438)

. . .قلم. . .


(1) - رجوع شود به حدیث قدسی ، سخن خداوند متعال به حضرت موسی علیه السلام



اشتراک گذاری این مطلب!

آدم بِدور. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

من آدم بِدور نیستم! 

فقط حوصله اجسامی که خود را آدم می شناسند ندارم

همین!!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

پسته خوری تا حد مرگ. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/06  •  2 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

داشبورد ماشین را که باز کردم بسته بزرگ پسته های نذری 

بهم چشمک زدند. من هربار پسته ببینم یاد یک نوروز 

میوفتم :)

یادمه یک عید پسته تمام شده بود و بابا با عجله سه چهار

کیلو پسته ای را که خریده بود جلو در تو راهرو داد به من

و گفت این و بده به مادرت- آنموقع هم پسته تمام شده 

بود و پدر با عجله خریده بود و رفته بود. 

من هم که کاملا از هفت دولت آزاد  کیسه بزرگ پسته را 

سالانه سالانه بردم طبقه بالا!!! 

مهمان داشتیم و خانه پر بود. .  . 

چند دقیقه ای نگذشته بود که جوزِپِه آمد و گفت ماریا فیلم

فلان در شبکه فلان دارد بزن نگاه کنیم. 

خلاصه اینکه جفت کودکی هايمان که هر دو باهم 

مینشستیم پای تلوزیون نشستیم به فیلم دیدن اوایل فیلم

گفتم: پدر چند دقیقه پیش پسته آورد گذاشتم روی میز 

مقابل پنجره برم بیارم همراه با فیلم دیدن بخوریم. 

استقبال کرد از پیشنهادم. 

یک کاسه بزرگ برداشتم و پرش کردم و رفتم داخل اتاق و

نشستیم به دیدن فیلم. 

فیلم حدودا یک و نیم ساعت بود و من با خالی شدن

ظرف پسته سریع دِ بدو ميرفتم و کاسه را پر میکردم 

فیلم که تمام شد جوزِپِه رفت و من ماندم و اتاق خالی و 

یک کیسه بزرگ پر از پوسته ی پسته :)))

یک ساعت نگذشته بود که صدای پای کسی که پله ها را

به دو بالا می آمد به گوشم رسید و کسی تند تند به در 

کوبید،  در را که باز کردم دیدم دختر دایی است. 

طبق روال همیشگی دو تایی رفتیم پشت بام خانه و دراز 

کش شروع کردیم به حرف زدن وسط حرف زدن یاد پسته

ها افتادم و دِ بدو رفتم و پسته ها را با کیسه اش برداشتم

و در پشت بام شروع کردیم به خوردن پسته و حرف زدن 

خلاصه اینکه انقدر خوردیم و خوردیم که از کیسه یک دانه 

هم نماند تا جایی که هر دو دلپیچه گرفتیم و. . .بعد

فجایعی در بدنمان رخ داد و هر پنج دقیقه یکبار یکی 

به سمت سرویس می دوید!!! آن همه پسته در عرض دو 

سه ساعت به فنا رفت!!!

هیچکس هم نگفت که پسته ها چه شد :) 

بعد از چند روز خودم رفتم و پیش مادر اعتراف کردم که 

پدر پسته خریده بود و اینگونه. . .  :))))


اشتراک گذاری این مطلب!

تو هم برایم بهتر از مادری ، هم برایم بهتر از پدری . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/24  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

یادم هست وقتی مادر طبقه اول درحال جست و جوی چیزی بود با شوق پله ها را   

یکی دو تا ، با آن پاهای کوچکم در هوا پرواز میکردم تا به او برسم . . .

لبخندی از ذوق در لبانم بود ، مادرم خیلی مهربان بود میدانستم خواسته ام را رد نمی کند

صدای دوستانم که مقابل درب ورودی خانه منتظرم بودند در راه رو پیچیده بود .

آنقدر عجله داشتم تا آنها را بیش از این در انتظار نگذارم .

مادر سرش پایین بود و در کمد وسایل را جابجا میکرد .

بلند با همان ذوقم گفتم :


- مادر ، میگذارید با دوستانم جایی بروم ؟!

سرش را بالا آورد :

- کجا مادر ؟!

موهای بلندم را در انگشتانم می  پیچاندم و گفتم :

- یکجایی

نگاهم کرد ، انگار که در حال مُچ گرفتن  باشد گفت :

- شما بگو کجا ، شاید گذاشتم .

صدای بچه ها بلند شده بود انگار که خسته شده باشند از انتظار کشیدنم.

ارام گفتم :

- پارک سرِ خیابان . . .

مادر اخم هایش در هم شد :

- شما و چندتا دختر هم سن هم ؟! تنها آنهم پارک سر خیابان !!! نه

آمدم اعتراض کنم و خودم را لوس کنم که حرف آخر را زد :

- گفتم نه ، بحث هم نکن .

بغض کردم انگار که غرورم شکسته باشد ، با خودم در دل میگفتم چطور به دوستانم

بگویم که نمی توانم بیایم .

با بغض و غیض گفتم :

- اصلا تو مادر من نیستی ، تو نامادری هستی انگار . .  .

هنوز لبخند مادرم را به یاد دارم که با آن همه بغض من و حرفهایی که او به نامادری 

بودن محکوم میکرد یکی دو تا پله ها را گز کردم با حرص داخل اتاقم شدم و در را کوبیدم .

بعد از آن لحظه شاید یادم آمده باشد کسانی در انتظارم بودند بدو به طرف پنجره رفتم و

پایین را نگاه کردم .

خبری ازشان نبود . رفته بودند .

میدانی :

گاهی فکر میکنم وقتی با تمام دنیا قهر میکنم و از تو روی برمیگردانم درست مثل همان لبخندو

 نگاهِ همان لحظه مادرم مرا نگاه میکنی .

خبر داری راه را می خواهم خطا بروم میدانی حرف زور میزنم ولی با همان حال به زور نگاهم

میداری . . .  با همان ته مانده های اعتقادی که در وجودم هست !

شاید تمام این هوالمحبوب هایی که روانه ات می کنم بخاطر همان لبخندهای پر مهرت باشد

که همیشه و در همه حال عِطر لبخندهایت مشامم را پر از بودنت می کند.

تو با تمام این نخواستن ها با تمام این دردها و با تمام این نساختنها با من ساخته ای

با تمام این کج خلقی هایم :) اصلا از تو بهتر را می توانم پیدا کنم ؟!

الحمدالله الذی عرفنی نفسه و لم یترکنی عمیان القلب . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

لطفا جوگیر نشوید . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/23  •  1 نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

روبروی گنبد طلا -صحن انقلاب- نشسته بودیم و هر کس در دلش نجواهایی میکرد و

اشک میریخت . شب بود و همه جا چراغانی و گنبد چون قرص ماه می درخشید . . .

سید روبرویم بود . . .عادت دارد اشک هایش را راحت رها کند برعکس من که همیشه

دستهایم را سایه بان پیشانی و چشمانم میکنم و بی صدا اشک میریزم او با صدا و بدون

پوشاندن چشم ها و صورتش اشک میریزد . . . داشت مثل همیشه اشک میریخت و

صدای هق هق های ریز گریه هایش به گوشم میرسید .

زُل زده بودم به گنبد که بسمتم برگشت :

- ماریا ؟

نگاهش کردم :

- جانم ؟!

کمی مکث کرد و گفت :

- خطم را بشکانم ؟!

کمی مکث کردم ، منظور از شکستن خط سیمکارتش را خوب میدانستم ! تازگی ها با آقا

پسری اشنا شده بود کل سفر را با او حرف میزد و پچ پچ میکرد میخواست با شکاندن

خطش مثلا ارتباطش را با او قطع کند .

لبخندی زدم :

- اگر فکرهایت را کردی بشکان .

روبروی گنبد متنبه شد و خطش را شکاند .

به هتل که رسیدیم هر کدام افتادیم یک طرف و بیهوش شدیم ، اصلا حرم فقط شبهایش

شیرین بود . روزها در هتل بودیم و تا خورشید بارش را می بست ما آماده میشدیم و

لنگر می انداختیم در حرم .

صبح که برای صبحانه بیدار شدیم ، سید یک طور دیگری بود انگار که چیزی گم کرده باشد .

گوشی همراه مرا گرفت تا به خانواده اش خبر بدهد که سیمکارتش فلان شده و تماس

گرفتند و خاموش بود نگران نشوند .بله توبه گرگ مرگ است !!!

از صبح همان روز من را کشان کشان برد بازار مشهد تا خط برای خودش بخرد یکی هم نبود

بگوید خانم جان برفرض این را بخری اینجا که فعال نمی شود ! بعد از چند روز فعال میشود

بگذار برویم خرابشده خودمان از آنجا بخر . گوشش بدهکار نبود که نبود .

در آخر گوشی همراه اینجانب طعمه شد و کل روزهای سفر دستش بود با آن آقای پسر

صحبت میکرد انقدر ماشاءالله حرف میزدند.

که بعضی وقتها با من که حرف میزد مرا سعید صدا میکرد :)

تا آخر سفر جوگیر شدن سید سوژه خنده هایمان شده بود تا حدی که هربار وسط حرف زدن

یکی همه را ساکت میکرد و میگفت :

حالا همه اینها به کنار جوگیرشدن سید را دریابید .. .

و قاه قاه میخندیدیم ...

خلاصه اینکه جوگیر نشوید !



اشتراک گذاری این مطلب!

تو را . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/21  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 


" تو را من چشم در راهم . . .   

 

پ.ن:یک حس ریزِ انتقامی تهِ وجودم  را دارد قلقلک میدهد . لعنت خدا بر شیطان!

اشتراک گذاری این مطلب!

پاییز در حالِ بستن کوله بارش . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/16  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 وقتی صدای ناودان -از شدت بارش باران - پر شده بود در فضای چهارگوشِ کلاس. . .

به فکر فرو رفته بودم ، دقیقا چه شد که باران برایم عادی شد!؟

پیش تر ها تا باران می آمد هر کجا که بودم خودم را به پشت بام میرساندم کف دستانم

را به طرف قطرات میگرفتم و با تمام وجودم بوی نم خورده خاک را می بلعیدم .

و هیچ عبایی از خیس شدن تنم نداشتم حتی برخلاف بقیه وقتی در خیابان باران می زد

قدم هایم را تند که نه ، از حد معمول هم کندترش میکردم. . .

شاید وقتی شهر پر از آسمان خراش ها شد ، وقتی دیگر برای دیدنش درجه سررا انقدر

میچرخواندی تا شاید ، شاید در میان این چرخش ها گوشه ای از آسمان  دیده شود.

دیگر آسمان و اشک هایش هم برایم عادی شد ! و یا شاید به قول اطرافیان بی احساس

شده ام !!!

با بوجود آمدن این ساختمان های بلند باید دیدنت را به عکسی حواله کنم که در گوشه قلبم

سنجاق شده است . . .

حال با این تصور که تنها تا دو هفته دیگر میهمانم هستی هم غم نبودت را در دل دارم و هم

غمِ نبودِ منِ واقعی ام . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

یک طرف لیالی و یک طرف خاطرات سوخته ی عشق . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/16  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

موقع برگشت ، اصلا متوجه نشدم چه شد که بحث به عشق کشیده شد .

لیالی داشت خاطرات گذشته اش را مرور میکرد .

هیچوقت دوست نداشتم که جرقه ای برای زنده کردن خاطرات آدم ها باشم ولی اینبار

انگار من بودم که آتش به خرمن دلِ لیالی زدم .

داشت از عشقی که تمام شده بود حرف میزد ، عشقی که اگر چندسال قبل با پدرش

مخالفت میکرد و کمی پافشاری میکرد سرنوشتش عوض میشد .

انگار تازه متوجه شده بود وقتی پسرک بینوا آمده بود تا تمام هدیه هایی که باعشق

 به او داده شده  بود - از جمله حلقه طلایی که برایش به عنوان حلقه نامزدی خریده بود-

را بگیرد با آن چهره داغان و گذاشتن سرش روی فرمان ماشین و خم شدن کمرش. . .

چه بلایی سرِ پسرک آورده بود .

در حین گفتنش مدام جمله " قسمت نبود " را تکرار می کرد ، انگار که آبی روی آتش باشد .

با خودم فکر میکردم کاش جای لیالی بودم و این سوختن و آشوب دل را حداقل درک

می کردم .

دوست داشتم بگویم خوش به حالت لیالی حتما شیرین بوده آن ریز عاشقانه های با حجب

و حیا . . .

شرم مرا از گفتنش منصرف کرد . دلم برایش سوخت برای استقلال نداشتنش در انتخاب

برای ترسی که از احتمالِ- اگر با او ازدواج میکرد و شکست میخورد جواب پدر را چه میداد-

شاید اگر من هم جای او بودم همینکار را میکردم ، من هم مثل او هیچوقت نمی توانم روی

پدرم برای خواسته هایم بایستم . هرچند پدر بخاطر ته تغاری بودنم هر چه میخواستم

محیا میکرد اما انگار دقت که میکنم من هم نمی توانم روی حرف پدرم حرف بزنم .

امروز موقع برگشت حس یک جنازه متحرک را داشتم. . .

اشتراک گذاری این مطلب!

عمو باقری جانِ بقال . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/16  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

دیروز موقع برگشت دم ظهر بود ، راهم را به طرف مسیری که همیشه موقع دبیرستان

از آنجا می گذشتم چرخوندم با دیدن مغازه عمو باقری نیشم تا بناگوش باز شد .

***

دبیرستانی که بودم با نرگس و لُورا همیشه موقع برگشت میرفتم مغازه همین عموباقری

برخلاف لورا و نرگس من زیاد اهل ترشک و آلو و لواشک نبودم ولی اونا فوق العاده عاشق

این ترشیجات بودن ، طوری که لورا برای ساعت خالی بین دروس -همان زنگ تفریح-

آلو میاورد ! :/ اونم صبح . . . موقع برگشت از مدرسه دم ظهر همیشه تو مغازه عمو باقری

بودیم .

این عموباقری هم فُرم مغازه اش جفت بقالی های قدیم بود یعنی همه سیستم مغازه های

دیگه با اون همه شیکی را نداشت از اون مغازه هایی که توش از شیرمرغ تا جون آدمیزاد

ردیف بود تازه شتر با بارشم گم میشد . هر وقت میرفتیم تو مغازه بوی کهنگی داد میزد

انگار که مغازه اش دقیقا از دهه شصت افتاده تو این دهه :)

سنش زیاد بود ، باید بگم مسن بود ، ولی همیشه موها و سبیلش را رنگ مشکی میذاشت

گمان کنم از همون حناهای هندی که پشت ویترین مغازه اش کنار صابون های زرد مراغه

چشمک میزد استفاده میکرد .

همیشه هم تا ما سه تا جانور را میدید نیشش تا بناگوش باز میشد .

با فارسی که داد میزد ترکه شروع میکرد به حرف زدن ماهم اصلا نامردی نمیکردیم و انقدر

خرید را لفت میدادیم تا تمام حرفاش را بزنه .

و جالبیش اینجا بود که بنده خدا از همه چی حرف میزد از خاطرات کودکی گرفته تا پا درد

همسرش و نگرانیش بابت کارهای بچه هاش .

ماهم همیشه گوش میدادیم و گاهی دیگه نمیشد خنده هامون را کنترل کنیم یکهو میزدیم

زیر خنده . . .

یک بار که لورا و نرگس داشتن سفارش اون آلو های ترشی که از دور داد میزد زیادی

بهداشتیه!!!میدادن عمو باقری یاد کتک خوردن هاش افتاده بود .


با اون لهجه غلیظ می گفت :


- ببینید دخترا !

نگاهمون را بسمت جایی که با دست اشاره میکرد چرخوندیم یدونه جارو بود که پشت در

آویزان کرده بود ادامه داد :


- این جارو قدیم ها دو تا کاربرد داشت یکی اینکه مادر من موقعی که حیاط کثیف می شد

باهاش آشغالارو جمع می کرد . دو اینکه وقتی من شلوغ می کردم  .  .  .


برگشت و با ارامش دستش زد به پشتش و گفت :

 

- اره اینجور D:


 ما که خندمون گرفته بود سریع حساب کردیم و آمدیم از مغازه بیرون چند قدم که دور

شدیم یهو زدیم زیر خنده . . .



******


این نمونه ای از خاطرات بقالی باقری بود که ما عمو باقری بهش میگفتیم .

بعد از این همه سال مغازه هیچ تکونی نخورده بود همون بود . . .

تنها تغییری که داشت این بود که دیگه توش اون سه تا دختر شیطون که همیشه در حال

خندیدن بودن دیده نمیشد !!!



اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 22