موضوع: "قلم نوشت"

مگو، هرگز مگو . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

بعضی حرفها ، مثل نیش زنبور عسل می ماند ! حرفها در اوج حالِ بد سرازیر میشوند

درست مثل عصبانیت زنبور که نیش میزند ، بگویی مرده ای . . .

خُرد میشوی ، و نهایتا آب می شوی.

این حرفها را مگو ، هیچ جا حتی برای خودت ! مثل نُتِ مرگ می مانند تا از زبان

نواخته میشوند دلت طعم مرگ میگیرد !

اصلا همان بیت شعر :

 

سخنی كز سر راز ، زده در جانت چنگ ،

به لبت نيز، مگو

 

است / .

 

در نهایت نتیجه تمام حرفهایم می شود این :

 

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو

 

اشتراک گذاری این مطلب!

. .. .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/30  •  7 نظر »

“هوالخالق”

 

 

خدایا ،

چشمانم گنجایش زیبایی های جهانت را ندارد . . .

ذهنم را وسیع تر کن ، درکم را عمیق تر کن ، فهمم را رفیع تر کن.

بگذار از دریچه ذهن ، درک ، فهم تمام این زیبایی ها را هضم کنم !

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی مدرن . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/30  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

هر روز برایم از عکس های گربه ملوسش میفرستاد ، الحق والانصاف که فوق العاده

دوست داشتنی بود . اما تصور اینکه گربه ای در خانه روی فرش روی مبل حتی روی

پتویی که برای خوابت است روی تختت قدم میزند و پرسه میزند . تمام جسم و تنم

را ریش ریش میکرد .

وقتی بعد از مدتها خانه اش رفتم و جای خالی گربه را دیدم ، پرسیدم پس اِمی کجاست

بغض کرد و گفت : فروختمش !

انگار که مثلا عزیزش مرده باشد چنان گوله اشکی در چشمانش جمع شده بود که . . .

من حیوانات خانگی جز جوجه و قمری و گنجشک نداشتم ! البته ماهی قرمز

هم در ایام تعطیلات همراهی ام میکرد.

یادم هست  صبحی  مادر با ذوق مرا بیدار کرد و جوجه قمری به دستم داد

طفلک هنگام یادگیری پرواز در حیاط پشتی افتاده بود .

بگذریم که شیفتی از او نگهداری میکردیم صبحها که من مدرسه بودم جوزِپِه مراقبش

بود و ظهرها و عصرها که او نبود من . روبان سبزی هم ارام روی یک پایش پاپیون

کرده بودم تا اگر بال زدرفت و برگشت بشناسمش. بزرگتر که شد روزی که رفتم ببینمش

نبود رفته بود ، بدون خداحافظی پر زده بود و رفته بود :( هنوز که هنوز است آن قمری

که با جفتش می اید روی درخت انگور حیاط اطراق میکند را قمری خودم و کودکی هایم

میشناسم .

جوجه هایم را هم خوب نگه میداشتم وقتی غذایم پلویی بود همیشه چند قاشق از غذایم

میزدم و برای آنها میبردم . تازه فهمیده بودم که جوجه ها اصلا با گنجشک ها نمیسازند

وقتی جوجه گنجشکم را باذوق بردم تا به جوجه هایم نشان بدهم نوکش زدند و با پایشان

حولش میدادند.گنجشک طفلک هنوز پرواز بلد نبود حتی نمیتوانست از خودش دفاع

کند آن موقع که آن حرکات را دیدم با جوجه ها دعوا کردم و گنجشکم را برداشتم و در

حیاط دیگر خانه نگه اش داشتم .

در طی آن نگهداری ها فهمیدم کلاغ ها هم میانه ی خوبی با جوجه ها ندارند ، وقتی

برای هوا خوری جوجه های عزیزم را به پشتبام خانه بردم و تنها دقایقی تنهایشان

گذاشتم ، برگشتم با جنازه ی جوجه های عزیزم رو برو شدم . کلاغ انقدر نوک زده بود

که جوجه ام . . .

بگذریم که جنازه های دو جوجه را در دستم گرفته بودم و گریه کنان در راه پله اشک

میریختم و مادرم را صدا میکردم تا در این مصیبت عظمایی که بر من وارد شده بود

تسلی ام دهد !

بعد هم برایشان مراسم ترحیمی گرفتم و هیچوقت هیچوقت خودم را به خاطر آن

سهل انگاری نبخشیدم .

یک مدت هم حیاط پشتی خانه یتیم خانه بچه گربه ها شده بود . هربار که در را باز

میکردیم دو یا یک یا سه گربه بچه میخواستند به زور وارد خانه بشوند .

آنموقع ها کمی بزرگتر بودم و برایشان غذا میبردم .

حالا در مقابل نیلویی که اِمی اش -گربه- را از دست داده بود با تعجب خیره بودم

پرسیدم : نیلو ؟ اِمی را خودت سرویس بهداشتی میبردی ؟!

گفت : وای ماریا اِمی خیلی تمیز بود خودش میرفت دستشویی و می آمد !

در آن لحظه با خودم فکر کردم اِمی پاهایش را چطور میشست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد با تصور اینکه گربه ای در همان خانه قدم میزده با پاهایی که وارد سرویس

بهداشتی میشده و بعد دوباره برمیگشته تمام تنم جلز و ولز شد.

با خودم فکر میکردم اگر نیلو به جای آن گربه، بچه ای می آورد و به او محبت میکرد

چقدر خانه اش پر مهرتر می بود . بعد از پنج ف شش سال زندگی به جای آوردن بچه

برای حیوانات خانگی مادری میکرد .

اینکه حیوانات را جایگزین کودکان میکنیم و حاضریم  آن حیوان ما را مادر خود بداند

برایم عجیب است .

من هم با همان حیوانات خانگی کلی زندگی میکردم و عشق !

ولی اینطور زندگی !؟ نگهداری ، آن هم در همان خانه ! برایم قابل قبول نیست. . .

این زندگی مدرن را باید گِل گرفت . . .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

تغییر . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/22  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

آدم ها تغییر نمیکنند !

بلکه تنها ماسک های روی صورتشان را تغییر می دهند !

همه در ذات خود پنهانند . . .

 

قالَ ماریا

اشتراک گذاری این مطلب!

مرا رهایی نیست. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/16  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

کل دیشب را دنبال صندلیم در جلسه امتحان بودم و مدام از 

همکلاسی ها میپرسیدم فلان چیز چه بود توضیح اش و. . .  

در وسط این گشتن ها استادی که اصلا با او درس نداشتم 

مرا دید و بطرفم آمد و گفت ماریا دو شدی!  برگه ات را ببین. . . 

یعنی نمیدانستم بخاطر ان برگه بکوبم سرم و یا بخاطر پیدا نکردن

صندلی و نخواندن درسم!  وقت امتحان هم همینطور میگذشت.   

خدایا مردم در خواب روياهاي لطیفانه میبینند انوقت من دارم 

امتحانی که گذرانده ام را با هزار استرس میبینم!!!! 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

بی بهانه می رود. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/14  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

گاهی خواب هم بی بهانه کوله بارش را جمع کرده

و به یکباره چشم را ترک می کند، بلکم برای یک شب هم که

شده چشم قدرش را بداند. . . 

 

” هذیان های ماریا. .  . 

 

 

پ.ن: بی خواب شده ام،  از آن بی خوابی های نادر!  :(

اشتراک گذاری این مطلب!

تجدید رفاقت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/08  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

 

سر مزارش که ایستادم وقیحانه زُل زدم به چهره اش که روی سنگ نقش بسته بود

نیشم تا بناگوش باز و بی اختیار گفتم :

چطوری سید ؟؟؟

یک دور روی سنگ چرخیدم به رنگ آمیزی سنگ دقت کردم !انگار که چک کرده باشم

که مزارش بی رنگ نشده باشد و کم و کسری نداشته باشد .

با چه جان کندنی آن روز در آن سرمای آخرِ زمستان رنگ های سرخ و سفید و سبز را

روی سنگ ها گذاشته بودم و

با آن قلمویی که هربار از لرزش دستانم به دستِ سرما راهش را کج میکرد و کارم را

بیشتر!

رنگ ها داشتند تمام میشدند به آن یکی ردیف ها نمیرسید با عجله چند تکه رنگ

برداشتم رفتم سر مزارش پارتی بازی کرده بودم برایش. . .بلاخره یکجا رفاقت

باید نشان میدادم . . .

و تند تند شروع کردم به رنگ زدن  ، تاریخ را که نگاه کردم گفتم :

خودمانیم سید خوب در رفته ای و آن آخر آخر ها عاقبت بخیر شده ای  .  .  .

یک رنگ میزدم و یک لرزش و در هر لرزش،

تینر را میانه میکشیدم تا بین من و کج شدن قلمو وساطت کند !

یک قلم میکشیدم و یک دقیقه حرافی میکردم انگار که با آدم زنده بحث کرده

باشم گاه میخندیدم و گاه اشک پر میشد در چشمانم  . . .چقدر آن روز باتو

مشورت کردم !!!

اصلا آن روز و سرمای مزار را فراموش نکنم بهتر است …

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

تظاهُر. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/07  •  ارسال نظر »

“هوالشافی" 

 

غم انگيزتر از غمگین بودنت،  این است که بخواهی با پاشیدن

رنگ و لعاب به چهره ات  غمگینی چهره بپوشانی و

خودت را عادیُ مثل همیشه نشان بدهی. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

و اینگونه بود که آنگونه شد ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

عشق گفت : من چشمانش را می پوشانم

احساس گفت : من زبانش را از کار می اندازم

درس گفت : من مدتی سرش را گرم میکنم

کار گفت : من دست و بالش را میگیرم

پول گفت : من میدوم تا او پشت سرم بدود !

عقل گفت : من می روم تا همه شما راحت کار خود را بکنید !

زمان گفت : من طاقت ایستادن و دیدن ندارم ، فرار میکنم . . .

                    ” و بعد صدای ناقوس مرگ به گوش رسید! “


متن : از تراوشات ذهن دیوانه اینجانب :)


پ.ن : گفته بودم متنی از دفتر قدیمی پیدا کردم که در فرصت مناسب اینجا ثبت می کنم

پست قبل ، همان متن است منتهی چون تاریخ نزده بودم تاریخش را به امروز زدم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

زمین شاه راهِ رسیدن به بهشت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  ارسال نظر »

 

“هوالحبیب”

 

آنگاه که روحِ پاکِ معبود در آدم دمیده شد ؛ عطسه ای برخواست !

ناگهان سرنوشتِ آن عطسه بر الحَمدُلله ای ختم شد . . .

در آن هنگام معبود را لبخندی از جنس رضایت نقش بست ، در جواب ندایی آمد:

                                       “یرحمُکَ الله”

 

 

همه فرشتگان به سوی آدم سجده کردند . . . به جز یک نفر ! و آن یک نفر شد تمامِ

هم و غمِ آدم !!!

قصه را همه می دانند ، هبوط !!!

رانده شدن از جایگاهی که برایش بود، سخت بود و تلخ .

حق داشت آدمی ، که سالها بگرید . . .

بگرید برای اشتباهش ، برای دوری اش از معشوق ، برای کم شدنش . . . 

کریم او را بخشید ؛ ولی در این میان چیزِ دیگری بود که ازاردهنده شد!

هم رنگ شدن با زمین ، جنگیدنِ با دشمن قسم خورده !

زندگی ادامه داشت در کنارِ الطاف الهی . . .

بعد از مدتها ؛

انگار رنگ ها مدام در حال تغییر بودند، تغییری از جنس همان قسم خورده!

گاه به رنگِ خدا می شدند ، گاه به رنگِ . . .

****

سالیان درازیست که می گذرد ، دیگر فرزند آدم اُخت گرفته است با زمین یا بهتر است

بگویم عجین شده است با آن . . .

عجینی که کِدِر کرد تمامِ روحش را . لوح  تیره شد ، همان لوحِ سفید !

نقاطی سیاه نقش بسته است به رویش ، چه شد که اینگونه شد ؟! نمیدانم . . .

فقط می دانم دور شد ، دورتر از قبل ، دورتر از وقتی که کنارش بود

گویی دوباره از بهشت رانده شد ، دیگر عِطری از بهشت به مشامش نرسید

غرق شد در دریای زمین ، گیر کرده است در منجلابی که هرچه دست و پا می زند

بیشتر از قبل فرو می رود !

هر روز در پی روزی دیگر ، بی هدف تر از قبل می دود ! به چه برسد ؟!

مشتی از اسباب سرگرمی دنیا . . .سرگرمی که سیری ندارد !

می دود تا برسد زمین را آباد کند آبادی از همان خاک و از همان نابودی ،  آبادی

از همان فناء و نیستی !

در عجبم !

می گویند کودک ، به پدر و مادرش می رود، یحتمل عبد هم به معبودش !

ولی از آن عبد چه مانده است ؟! جز دو پا آنهم برای دویدن برای خواسته های

دنیایی اش . . .می دود به راحتی برسد!

راحتی که در بهشت است , در دنیا می طلبد!(1)

تمام دقایق زندگی پر شد از ثانیه های دغدغه ، و رنگ خدا کم کم شروع شد به محو شدن!

هرگاه مشکلی برخواست به دنبالش ادرکنی ادرکنی آدم هم برخواست . گویی خداوند فقط

خدای مشکلات است .

تنها چیزی که تغییر نکرد رحمانیت و لطافت معبود بود با وجود تمامِ بی مهری های آدم

درخواستهایش را بی پاسخ نگذاشت . . .

به راستی که رحمانیت تنها سزاوار خودِ اوست .

“. . . انگار فراموش کرده است زمین فقط یک گذر است برای رسیدن به ؛

                           همان بهشتی که از آن رانده شد !. . .”

****

دیگر چیزی نمانده که آدمی نابود شود ، کاش دل های تاریک بانوری از انوار موهبتش

روشن شود . . .

کاش می شد دل کَند از تمام چیزهایی که بوی خدا را از مشام دور می کند !

کاش می شد ، رنگِ خدا پر رنگ تر از تمام رنگ های دنیا می شد ؛

کاش . . .

 

 والسلام

(10ربیع الثانی1438)

. . .قلم. . .


(1) - رجوع شود به حدیث قدسی ، سخن خداوند متعال به حضرت موسی علیه السلام



اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 23