موضوع: "دلتنگ نامه"

مگو، هرگز مگو . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

بعضی حرفها ، مثل نیش زنبور عسل می ماند ! حرفها در اوج حالِ بد سرازیر میشوند

درست مثل عصبانیت زنبور که نیش میزند ، بگویی مرده ای . . .

خُرد میشوی ، و نهایتا آب می شوی.

این حرفها را مگو ، هیچ جا حتی برای خودت ! مثل نُتِ مرگ می مانند تا از زبان

نواخته میشوند دلت طعم مرگ میگیرد !

اصلا همان بیت شعر :

 

سخنی كز سر راز ، زده در جانت چنگ ،

به لبت نيز، مگو

 

است / .

 

در نهایت نتیجه تمام حرفهایم می شود این :

 

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دیدمش ، غمگینم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/01  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

هرکس تا تصویر دوست قدیمی اش را کنار مردی میبیند ، دلش قنج میرود برای

دوست و عروس شدنش ، خوشحال میشود و آرزوی خوشبختی میکند برایش !

اما چرا من غمگینم ! چرا روی دلم غم پاشیده شد ؟! چرا شاد نیستم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

یه چیزی کم دارم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/01  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

یک چیزی کم دارم ، اما نمیدانم آن چیز چیست !

اما شدیدا دلم هدیه گرفتن از دیگران را میخواهد ، یک غیرمنتظره شیرین

مثل پستچی ، مثل یک نامه ، مثل پیغامی از غریبه ا ی اشنا . . .

دلم پاییز را میخواهد و برگهای زرد و نارنجی اش .

نمِ بارانِ لطیفش !

دلم همه ی دوست داشتنی هایم را میخواهد . . .

بهار که بیاید ، پشت بندش تابستان می اید و گرمای طاقت فرسا و حسرت باران.

اصلا باورم نمیشود که اسفند ، آخرین ماه سال را طی میکنم .

ناباورانه دارم گذشت زمان را نگاه میکنم و دستی نمی جنبانم .

چند سالِ پیش اینموقع اتاق را خالی میکردم بیرون و بعد از خالی کردن و دیدن

وسیله هایی که با زور خانمانه جا به جا شده اند - یک غلط کردمی نوش جانم

میکردم .

همیشه خانه تکانی اولش جالب است اما تا وسیله ها را به هم میریزی و وقت

تمیز کردن میرسد تازه میفهمی چه خاکی را به سرت کرده ای !

هرسال تِزی جدید در چیدمان اتاق میدادم . گاهی تلوزیون را اینور و آنور میکردم

میز مطالعه را مقابل پنجره میگذاشتم و بعد با یاد اینکه همسایه روبرویی میبینتم

دوباره برمیگشت سرجایش نهایتا دوباره بعد از کلی هُل دادن همه ی وسیله ها در

جای قبلی اشان قرار میگرفتند .در همان طی تمیز کاری هم دسپرادو را میگذاشتم تا

کمی انرژی بگیرم !

چرا امسال این حال و هوا را ندارم ، نمیدانم !

چقدر دلم بیخیالی میخواهد ، نوشیدنی گرم و شکلات داغ و یک کیک لذیذ فارغ از در

نظر گرفتن کالری بالا . . .

دلم میخواهد روی پشت بام خانه بنشینم و کتاب بخوانم دراز بکشم و به اسمان و

ابرها نگاه کنم ، بزنم زیرآواز و شعرهای دوست داشتنی ام را بخوانم .

دلم میخواهد خیره شوم به ستاره ها ، به سکوت شب . دلم تبریز و باغ ، نسیم هایش

را میخواهد .

دلم آن دورهمی های دورِ آتش و سیبزمینی کباب کردن ها و چای آلبالوی وحشی

درست کردن ها را میخواهد .

دلم میخواهد شیب آن تپه را پایین بیایم و فارغ از اینکه کسی صدایم را بشنود

فریاد بزنم و بوقلمون ها سریع با فریادم صدایشان بلند شود و قش قش بخندم

دلم آن پنجره چوبی را میخواهد بنشینم مقابلش وبه منظره بیرون خیره شوم . . .

دلم چقدر بیخیالی میخواهد .

 

 

 

 

تصویر: پنجره ی چوبی مربوطه 

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

خوزستان . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/30  •  3 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

خدایا از این مسءولین آبی گرم نمی شود .

خودت فکری به حال خوزستانی ها کن :(

اشتراک گذاری این مطلب!

استراحت مطلق. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/27  •  1 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

دلم میخواهد بروم پیش دکتر،  دکتر برایم نسخه بپیچد: 

 

10 روز استراحت مطلق،  دور از این شهر، بدون هیاهو 

ترجیحا همراه با کتاب 

 

 

بعد هم همه اطرافیان دست به دست هم دهند و کوله بارم را 

ببندند بروم آن کتابهای مورد علاقه ای که در حسرت خوانده شدنش

هستم را تهیه کنم،  بروم دورترین نقطه و در جایی راحت 

بنشینم و بخوانم و بخوابم رویاپردازی کنم و نفس بکشم و پیاده

روی کنم و خودم باشم و خودم. . .  

 

 

همه ی اینها از محالات است،  محالااااااات 

اشتراک گذاری این مطلب!

جگر بسوخت از اين غمِ ظلمتت. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/22  •  ارسال نظر »

“هوالشافی" 

 

 

همه را هم که ببخشی حسنت میداند

لااقل از دو نفر قصد شکایت داری. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

شکست . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/22  •  1 نظر »

“هوالشافی”

 

 

صدای ضرب سیلی ،

در

صدای شکستن استخوان

گم شد..!



اشتراک گذاری این مطلب!

تکرار شد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/18  •  ارسال نظر »

“هوالشافی”

 

 

امروز شاید ، دلم برای هزارمین بار برای خودم سوخت . . .

 

 

پ.ن: از بغض هایی که گلوپاره میکنند ولی بیرون نمیریزند متنفرم

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/18  •  ارسال نظر »

“هوالشافی”

 

 

وقتی آروم میافتی

تا میای دست بذاری روی زانوهات یه یاعلی بگی وپاشی یکی از راه میرسه

از پشت چنان میزنه به پات که با صورت میای زمین . . .

خدایا چرا خودتو نشون نمیدی ، من فقط یبار ازت یک چیز دنیایی خواستم

اصلا شده تا بحال من بهت درخواستی کنم ؟

میم راست میگه باید از این جا رفت . . . باید فرار کرد

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نده . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/17  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

گویند دل به آن بُتِ نامهربان نده

دل آن زمان رُبود که نامهربان نبود . . .

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 17