موضوع: "دلتنگ نامه"

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  ارسال نظر »

"هواشافی"

 

 

دیگر نمیتوانم خودم را دلداری بدهم ! دیگر حتی دلم هم این امیدهای واهی را باور نمیکند . . .

انگار همه امیدها رنگ تیره به خود گرفته اند ! نیست ، نبود آنطور فکر میکردم !

الان جز خودت یقه چه کسی را بگیرم !؟ سر چه کسی فریاد بزنم ؟!

به چه کسی دردم را بگویم ؟!

فقط یک معجزه . . . یک معجزه میخواهم .

باتلاق . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/01  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

هرچقدر میرم جلوتر احساس میکنم بیشتر دارم فرو میرم تو این باتلاق ، خدایا صبرم بده 

تحمل و استقامت بهم بده . .  . بذار حداقل این مسیری که دارم طی میکنم به سرانجام برسه. . .

لوس شده ام . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

کلی تایپ کردم ولی همه را پاک کردم ، خلاصه تمام حرفهایم :

 

" به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

عجیب تا حدودی مزخرف ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

من خیلی آدم عجیب و مزخرفی هستم !

همه آدم های دنیا وقتی عزیزانشان را میبینند دلشان شاد می شود آنوقت من

بی جهت دلم میگیرد . . .

همین یک ساعت پیش مادر را بردم مطب دکتر تا آمپول پایش را تزریق کنند ،

مطب آنقدر شلوغ بود که یاد اورژانس در مواقع حوادث خاص افتادم !

خب اسمش را نمیدانم خوش آمدن فرد بگزارم و یا خودشیرینی فرد . . .

آقای همکار دکتر تا مرا دید اجازه داد سریع تر کارمان راه بیافتد به قولی فرمودند

ایشون خانم اند، اول اینها ! تخت را خالی کرد و مادر نشست . . .

ما هم یک لبخند زدیم و شبیه کسانی که مثلا یک جوانمرد دیده است تشکرکردیم

برخلاف بقیه که کنار بیمارشان بودند من کنار ایستادم تا وسط دست و پای پرستارها

نباشم ، حقیقتا شاید دلگرفتگی بخاطر همین باشد .

از داروخانه آمپول مادر را گرفتم آمپول صد و پنجاه و تزریق سی تومان این آمپول باید

ماهی دو یا سه بار تزریق شود . ما داشتیم و خریدیم اگر خدایی نکرده کسی نداشت

چه می شود !

وقتی مطب را آنقدر شلوغ دیدم دلم گرفت از خدا خواستم بیمارستان ها خالی از بیمار

باشد و همه دکترها بیکار باشند . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

فرق میکند انگار . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/24  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

از یک نقطه ای به بعد فرق میکند انگار . . .

خندیدنت ، نشست و برخاستت ، حتی نگاه کردنت !

از یک نقطه ای به بعد انگار زندگی برایت رنگ دیگری میشود . . .

از یک نقطه ای به بعد دوستداری بنشینی روی صندلی گوشه خانه ات و با خودت

خلوت کنی . . .

روزهای گذشته را دانه دانه بشماری و از بر کنی !

 روی همان صندلی تک کتابی بخوانی و بعد با عشق  زُل بزنی به آفتاب

رو به افولی که از پنجره به رویت تابیده  . . .

از یک نقطه ای به بعد بی تفاوت می شوی به تمام فعل و انفعالات اطرافت !

لبخند روی لبت کم نمی شود . . . من همین نقطه را میخواهم !



پ.ن: پیری زیباترین بخش زندگی آدم می تواند باشد اما ، اما اگر تمام فرصت های

جوانی ات را هدر نداده باشی :)))


اشتراک گذاری این مطلب!

راضی ام به رضایت. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

خدایا،  بی اذن تو حتی یک برگ هم از درخت جدا نمی شه

 خودت شاهد بودی که چقدر تلاش کردم،  شاهد بودی که

حتی یک خط از کتابم را بدون وضو و نیت تقرب نخواندم

اگه قرار این واحد پاس نشه اگه تو می خواي اینطور بشه 

من هیچ غری نمیزنم. 

راضی ام به رضای تو. . .  قطعا تو بهترین را برام می خواي 



پ.ن: برای اولينبار سر جلسه امتحان گریه ام گرفت 

برای اولينبار فکر کردم خیلی خنگم

برای اولينبار مثل بی نوایان گوشه کتابخانه کِز کردم و

فکر کردم کاش هيچوقت اين نبودم 

برای چندمینبار دلم به حال خودم سوخت. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

من و این همه فاصله بينمان. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

شنیده بودم با دوستِ چندساله اش به اختلاف افتاده دلم  

نیامد بدونِ دخالت بگذرم. . .  زنگ زدم حالِ حسام الدین

را پرسیدم حرف را کشاندم نتوانستم خوب حرف بزنم و به 

عبارتی نصيحتش کنم!  آخر تمام این حرفها کشیده شد به

سمتِ نگرانی ام نسبت به مادر و این غم های تازه بیدار

شده!  

فقط گفتم دلیل اختلافتان کاملا بچگانه است!  کاش تماس

اش را بی پاسخ نمی گذاشتی بجای اینکه سکوت کنی 

ناراحتی ات را میگفتی صد البته او هم مشکلاتی دارد که تو 

خبر نداری. . . 

همین فقط همین را گفتم!!! 

بعد هم مادر را وسط کشیدم و گفت که به هر حال سن بالا

می رود بخاطر ان است!!!!  

انگار که مادر چندسال دارد! 

يادم رفته بود با کسی حرف ميزدم که وقتی سه سال با پدر

سرسنگین شده بود تنها به سلام و خداحافظ اکتفا می کرد 

در مقابل حرف ما که گفتیم به این فکر کن که یکروز از این

رفتارت پشیمان میشوی گفت: همه یک روز میمیرند!!!! 

یعنی اگر پدر هم نباشد عذاب وجدان نخواهد گرفت!  

انگار نه انگار در مورد پدرش حرف میزد. . . 

این همه فاصله میان من و تو دارد عذابم میدهد! 

اینکه حتی برای تماس با تو حال و احوال پرسیدنت مردد 

می شوم!  اینکه اصلا دلتنگت نمی شوم عذابم می دهد! 

چرا من نسبت به تو حس خواهرانه ندارم. . . 

چرا وقتی تلاش میکنم خودم را نزدیک کنم به تو نمی توانم 

لایه ای است که انگار مرز شده میان من و تو.. . 

فقط می شود گفت: دل از این سنگ شدن می ترسد. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

"هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

املاء گفتن برای روح. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/14  •  ارسال نظر »

 "هوالشافی" 

 

 

یک جمله ای هست که میگوید: 

"ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودت مقایسه نکن"

نشسته ام این را برای روحم املاء می گویم تا آرام شود!... 


اشتراک گذاری این مطلب!

غم دارد دلم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/14  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 




دوستِ دوران کودکی ام را دیدم!  اما اصلا خوشحال نشدم  

دخترش را در آغوش گرفته بود و خانواده اش با چه ذوقی 

مقابل درب آمده بودند استقبالش و با عشق کودک را ازش

گرفتند و. . . 

همسرش هم با نیش باز داشت در سکوت تماشا میکرد. . . 

تمام وجودم را غم گرفت!  او نه درس خواند و نه کتاب 

می خواند همیشه هم دنبال خوشگذراني بود خیااالش 

پااااکه پاک بود داشتم تفاوت بينمان را نگاه میکردم با 

خانواده اش شاد و خندان می رفت در خانه و پدری 

آنوقت من باید بروم در کنج تنهایی خودم دق کنم!

لعنت به هر چه تنهاییست. . .


پ.ن: اصلا حسود نیستم و حسودی نکردم صرفا یک حقیقت تلخ در اینجای گلویم مثل هلو در آن لحظه گیر کرد همین!  

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 15