موضوع: "از حضور من تا ظهور تو"

محمد پیامبر خوبی ها . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/26  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

آمدنت رَج به رَج

بافت به هم

سپید و سرخ و سیاه و زرد را . . . !


پ.ن: میلاد خاتم الانبیاء مبارک :)))

اشتراک گذاری این مطلب!

جاگذاشته ، بر میگردد. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/19  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

یک نفر ؛

همین نزدیکی ها

         چیزی جا گذاشته..!!!

که برای بردنش بر میگردد

                                به زودی . . .


پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

غروب جمعه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/21  •  5 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

"همیشه بعد از نامت یک حالا کجایی پنهان است . . ."

 

پ.ن: در وبلاگی همیشه آخر هر مطلب این جمله ثبت می شد :

آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد

البته دیگه گذاشته نمیشه این جمله ، ولی اولین بار این جمله را آنجا خواندم و عجیب

به دلم نشست.

اشتراک گذاری این مطلب!

هشت بهشت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/09  •  ارسال نظر »

 

"هوالمحجوب"

 

یادت هست آخرین باری که دیدمت چه گفتم؟!

- انقدر این دیدن به جانم نشست که اگر آخرین دیدارم هم باشد راضی ام . . .

تمام حرفهایم را پس میگیرم

دلم تنگِ برات ، دلم تنگِ

 بطلب . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

حسین . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/03  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

"در عظمتت همین بس که, حتی زمان هم نتوانست تو رادر خود حبسکند . . ."


                                              . . . قلم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

وهب. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/20  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب" 

 

عده ای طوری خاص برگزیده می شوند!


همچون وهب!


از یک ترسایی تا به حسین علیه السلام

 

فاصله بسیار است . . .


این فاصله جز با یک نگاه خاص قابل جبران نیست!

اشتراک گذاری این مطلب!

پسرانت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/18  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

حسین جان؛

پسرانت، همه را نام علی بنهادی

جان عالم به فدای دل بابایی تو . . . !

اشتراک گذاری این مطلب!

عطشِ جهل , آب دانایی را به باد داد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/17  •  ارسال نظر »

"هوالشافی"

 

حسین جان حکایت مردمی که تو را به وصل رساندند .

حکایت لب تشنگانی بود که به جهل راه رسیدنِ به آب را غلط رفتند،

گمان بردند آب را برشما بسته اند ، غافل از اینکه خودشان در عطشِ جهل

می سوختند و آب در کنارشان بود.

لب تشنه آمدند ولی از جهل آب را زدند . . .


. . . قلم . . .


پ.ن1: چه کار کرده ام با خودم که واقعه را می شنوم و نمیمیرم ؟!

پ.ن2: من جرعه ای در خودم معرفت ندارم ، تا می شنوم دلم مرگ می خواهد

خدا صبر بدهد به آنها که معرفت اهل البیت را در دل دارند!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

عسل. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/17  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

نمک اشک روضه تو؛

 

اَحلی مِنَ العسل است !

 

اشتراک گذاری این مطلب!

روزی که دیده ام به دیده ات نمایان شد . . .5

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/14  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 



لحظه دیدار نزدیک است.

قلبم از شدت تپش هر لحظه میخواهد سینه ام را بشکافدو بیرون بیاید.

هفت سال زمان کمی نبود !

*****

دیدارِ پس از هفت سال پر از خاطره شد.

تا دیده ام به دیده ات افتاد اشک از چشمانم روانه شد .

غرق شدم در زمزه های حریمت !

من اشک میریختم و طوافت می کردم ؛

و لبخندت را در میان میهمانان جست و جو .

بوی عِطر وجودت وجودم را لبریز کرد .

دو ساعتی که کنارت بودم شد مقابل تمام هفت سال .

و تمام هفت سالم پر شد از دوساعت حُرم وجودت.

مهربانم چگونه میتوانستم دعوتت را سپاس گذار باشم.

*****

 دوباره دیده ام به دیده ات نمایان شد . . .


. . .  قلم . . .

    والسلام

( 3 محرم1437)


تولیدی

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3