موضوع: "قریب اما غریب"

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

"هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

زیر دیوارِ بلندی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/09  •  ارسال نظر »

"هوالقادر"


 

دوست داشتم جای نَسا روی آن صندلی افتاب گیرِ تراس هتل روبروی ساحل لم میدادم و

کتابم رامقابل صورتم میگذاشتم و در انتظار همسرِ نویسنده ام می شدم که خارج همان

هتل در کافه ای نشسته است و دارد به نوشته هایش سرو سامانی میدهد . . .

و هر روز  با چشمانم  پیرمردِماهیگیر راکه  به سمت دریا می رود بدرقه میکردم !

و بعد، از نشستن بی اندازه خسته می شدم و به سمت صخره های بزرگ ساحل

میرفتم وبه کوبیده شدن امواج  به صخره ها خیره میشدم و فکر میکردم چقدر دورم!



اشتراک گذاری این مطلب!

پاریس . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/06  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

 دوست دارم چشم هایم را ببندم و خودم را در انتهای خیابان دوست داشتنیَم

قدم زنان با لبخندی که روی صورتم دارم تصور کنم!

خوب می توانم تمام لذت و ارامشی را که در آن لحظه روی صورتِ تصوراتم نقش بسته

حس کنم!


پ.ن: روزی تمامِ این متعلقاتم را در قبرستان قلبم خاک میکنم . . .

رویایی که هیچوقت قرار نیست بدست بیاید ، عذاب آور است چه برسد بر تصورش!!!


اشتراک گذاری این مطلب!

هست و نیست . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/04  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

رنج فراق هست و امید وصال نیست 

این " هست و نیست "

کاش که زیر و زبر شود . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

photo instagram: whitepic

اشتراک گذاری این مطلب!

جمله ی سنگین . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/02  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

سید :  

 - هنوزم مثل گذشته رمان زیاد میخونه ؟!   

فلور :

- نه! الان دیگه همه ی زندگیا رمان شده  :/




اشتراک گذاری این مطلب!

خودکشی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/02  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 


یک جایی می رسد که دست به خودکشی می زنی    

نه اینکه طناب برداری و خودت را به دار آویزان کنی ، نه!

خودکشی یعنی قید رابطه خودت را با اسمان بزنی . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

تو خوب فهمیدی و من ذره ذره . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/02  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

دوست وقتی از ادامه مسیر سر باز کرد ، در دل گفتم چقدر زود کم آوردی !  

وقتی گفت که نمی خواهد ، وقتی گفت اگر ادامه بدهد خیلی چیزها را از دست می دهد . . .

گنگ نگاهش کردم ! خیلی نفهمیدمش ، با خودم گفتم یعنی چه !

همه چیز بسته به خود آدم است . . .

حالا بعد از گذشتِ این همه سال میفهمم که چه زود فهمید و من چه ذره ذره فهمیدم !

او خوب فهمید بهتر از من و من آنقدر نفهمیدنم را ادامه دادم که ذره ذره آب شدم تا به

فهمیدن رسیدم .

تو هیچ چیز در این راه از دست ندادی ولی من تمام اعتقاداتم زیر سوال رفت و بعد با تمام

قوا ایستادم و اعتقاداتی را پس گرفتم که همه برگرفته از حقانیت بود . . .

" استاد خوب گفت : هرچه را که خودت به آن رسیدی پی اش را بگیر. . .


اشتراک گذاری این مطلب!

برایش توضیحی نیست. .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

نمیدانم چرا در اینستاگرام جست و جویش کردم نميدانم 

چرا پی گیر شده ام!  نمیدانم چرا تنم می خارد برای بازی با دمِ شیر!!! 

اصلا دلم می خواهد شناسایی شوم و دق و دلی هر چه بوده و هست را

بریزم سرش و با کوله باری خالی از این همه حرف نگفته راهم را بگیرم 

و گم شوم. . .!!! 

فقط می دانم باید بگویم: لعنت بر شیطان و این همه 

حس انتقام جویی. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

محمد پیامبر خوبی ها . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/26  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

آمدنت رَج به رَج

بافت به هم

سپید و سرخ و سیاه و زرد را . . . !


پ.ن: میلاد خاتم الانبیاء مبارک :)))

اشتراک گذاری این مطلب!

امروز صبح.  .  . 

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/17  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"


  از خواب که بیدار شدم نسبت به خوابی که دیده بودم تو شوک  بودم!

 مخصوصا قسمت های اخرِ خواب. گروه موزیک و من و موهای کوتاهِ قهوه ای

لخت کرده بیرون از روسریو!!! تازه آرایشم داشتم.

 باز خداروشکر تو خواب با اون وضعم وقتی آقا دست دراز کرد گفتم:

-معذرت ميخوام من به آقايون دست نمیدم!!! 

امروز باید تا ساعت سه حضور داشته باشم نهار هم نیاوردم باید 

زنگ بزنم ببینم پیک دارن!  برام غذا بيارن.  خدایا بدجور خوابم میاد :) 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 7