موضوع: "قریب اما غریب"

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/01  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

هم وقود النار . . .

هم خودشان را میسوزانند ، هم دیگران را !

اشتراک گذاری این مطلب!

کلیسا و اعتراف . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/22  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

هر از چندگاهی دلم میخواهد به کلیسایی پناه ببرم !

به طرف اتاق اعتراف بروم ، هرچه که به ذهنم میرسد به پدر بگویم

بعد هم با دلی سبک گوشه ای در کلیسا بنشینم و به آواز سوزناک

کلیسا گوش بدهم . . .

 

 

پ.ن : لطفا قضاوت کنیم !!!

اشتراک گذاری این مطلب!

چندتا احسنت داره؟!؟ . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/14  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

دلم ميخواد آن دسته آدم هایی را که با گذاشتن هرپست زیرش

مینویسند این پست چندتا احسنت داره و یا چندتا لایک داره 

را دستم بدهند تا یک دل سیر بزنم!!!  

از بس که اینکار برایم منفور است. .  . 

شبیه گدايی میماند! 

اشتراک گذاری این مطلب!

ترسیدم بد باشم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/13  •  2 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

وقتی خبر رسید که بین چند نفر قبول شدم و بقیه قبول نشدن 

آمدم بگویم الحمدلله،  ترسیدم. . . 

ترسیدم فقط برای خودم خوب بخواهم و برای ديگران نه! 

فقط گفتم کاش بقیه هم قبول میشدند،  همین. . . 

خجالت زده شدم از خودم، خیلی زیاد. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

تو چون قُرصِ ماه می مانی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/12  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

مرا به یاد بیاور ، همان که تازه شدم !

از عدم تا به عدم . . .نیست شدن !

مرا به یاد بیاور که دانم از چه شدم . . .

چگونه تا به کجا تا به کی  با تو شدم !

مرا بیاد بیاور ز لبِ لعل خودت . . .

همان که تا به دو چشمم بدیدم ، نیست شدم !

مرا به یاد بیاور از این همه بودن

از این که هستیُ چون قُرصِ ماه . . . . (  بقیه اش نیومد !)

 

 

هذیان های ماریا :/

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

“هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

زیر دیوارِ بلندی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/09  •  ارسال نظر »

“هوالقادر”


 

دوست داشتم جای نَسا روی آن صندلی افتاب گیرِ تراس هتل روبروی ساحل لم میدادم و

کتابم رامقابل صورتم میگذاشتم و در انتظار همسرِ نویسنده ام می شدم که خارج همان

هتل در کافه ای نشسته است و دارد به نوشته هایش سرو سامانی میدهد . . .

و هر روز  با چشمانم  پیرمردِماهیگیر راکه  به سمت دریا می رود بدرقه میکردم !

و بعد، از نشستن بی اندازه خسته می شدم و به سمت صخره های بزرگ ساحل

میرفتم وبه کوبیده شدن امواج  به صخره ها خیره میشدم و فکر میکردم چقدر دورم!



اشتراک گذاری این مطلب!

پاریس . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/06  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

 دوست دارم چشم هایم را ببندم و خودم را در انتهای خیابان دوست داشتنیَم

قدم زنان با لبخندی که روی صورتم دارم تصور کنم!

خوب می توانم تمام لذت و ارامشی را که در آن لحظه روی صورتِ تصوراتم نقش بسته

حس کنم!


پ.ن: روزی تمامِ این متعلقاتم را در قبرستان قلبم خاک میکنم . . .

رویایی که هیچوقت قرار نیست بدست بیاید ، عذاب آور است چه برسد بر تصورش!!!


اشتراک گذاری این مطلب!

هست و نیست . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/04  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

رنج فراق هست و امید وصال نیست 

این ” هست و نیست “

کاش که زیر و زبر شود . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

photo instagram: whitepic

اشتراک گذاری این مطلب!

جمله ی سنگین . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

سید :  

 - هنوزم مثل گذشته رمان زیاد میخونه ؟!   

فلور :

- نه! الان دیگه همه ی زندگیا رمان شده  :/




اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 7