موضوع: "جوینده یابندست"

تهران چند ریشتر . . . !؟

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  1 نظر »

"هوالقادر"

 

 

بعد از واقعه ناگوار پلاسکو مثل اینکه یه کوچولو به خودشون تکون دادن و مدام دارن میگن اگر

گسل ها فعال بشن و یک زلزله مامان بیاد اونوقت چه گِلی به سرمون بگیریم با این بافتهای

فرسوده تهران !!!!

داشتم شبکه مستند نگاه میکردم ، یک مستندی بود در مورد تهران شدیدا جذاب !!!!

حالا این مستند ساخته ده سال پیش بود !

لُپ کلام این مستند این بود که : عزیزانِ من توی جوب زندگی کنید ! ولی تهران ، نه !  D:

من واقعا تکان خوردم با این مستند ! D:

ولی نمیشه انکار کرد لُپ مطلب مستند را همه حرفها و نتیجه گیری هاش درست بود !

من واقعا از شهرهای شلوغ متنفرم و اصلا اصلا نمیتونم طاقت بیارم ، همین که برای بعضی

کارها مجبورم برم تهران و بیام همان چند ساعت واقعا برام زجر آوره . . .

پس در نتیجه تهران اَخ ! شهرهای دیگه بَه . . .

 

پ.ن: نیاز به چندتا وسیله دارم فکر کنم دیگه وقتشه یه سری به مترو بزنم :/

همیشه با یکبار ، چندبار تکرار می شود . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

اغلب با همین یک شروع می شود ! بعد به دو می رسد ، بعد به سه می رسد

و بعد به بی نهایت !

اصلا این یک خانه بر انداز است !

با یک بار نگاه هزار نگاهِ بعد نصیب می شود ! با همان یک شب، هزاران شب دیگر

رقم می خورد ! با همان یکبار قضا شدن در سفر قضاهای دیگر رُخ می دهد !

 یک بار دروغ ، درغگویی شکل می گیرد ! یکبار پشت کسی حرف زدی حرفهای دیگر

می اید . . .

اصلا یک ، استارت همه چیز است مثل این می مانَد بنشینی در ماشین و استارت را

بزنی کم کم سرعت را زیاد کنی و بعد مستقیم ناکجااباد . . .

این یک ها را دسته کم نگیریم ، همین یک ها خاک عالم به سرمان می کنند!




اشتراک گذاری این مطلب!

مرغ همسایه غاز . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/25  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

ان روز که پیش دخترخاله بودم برای استفاده از لپتاپ مجبور شدم عینکم را بزنم که ضعیفتر

نشود ، دخترخاله تا دید گفت : اُ عینکشو . . .

چیزی نگفتم و لبخند زدم . . . آخرین بار که چشم پزشک رفتم با همین دخترخاله بود

سوم راهنمایی بودم هر دو عینک مطالعه گرفتیم ولی  هیچکدام نزدیم . . .

برای او اما چشم هایش روزبه روز ضعیف تر شد و برای من همانطور ماند . . .

هنوز که هنوز است میخندم و میگویم چشم هایم را گذاشتم کلاس تقویتی قوی ماندند!!!

خلاصه اینکه بعد از آن روز همین چند لحظه پیش زنگ زد بدون هیچ حال و احوال شماره

مطب دکترم را خواست :/ من فرم عینکم را هم از همانجا سفارش دادم . . .

میدانم دقیقا می رود همان را جفتِ برای من میخرد . . .

اما نمی توانم درک کنم که چرا اینطور میکند . . .خب دوره راهنمایی و ابتدایی من مثل او

بود شاید من کمی از او بیشتر بودم از نظر امکانات . . .

ولی از سوم دبیرستان بخاطر برشکستگی های پدر و آن فاجعه وضعیت من از نظر امکانات

نه اینکه خیلی بد بشود نه ولی خب مثل قبل هم هر چه بخواهم و بخرم در کار نبود

منم دلم نمی آمد حتی چیزی بخواهم از ترس اینکه مبادا نباشد و شرمندگی پیش

بیاید . ..

ولی او برعکس من خیلی هم بخر بود و هرچه دلش میخواست می خرید ، بهترین ها را

در عوض من در ان چندسال خیلی صبر پیشه کردم و صدایم را در نمی آوردم .

در همان دوره کل نگاه من به زندگی عوض شد و خوشی هایم را تغییر دادم .

شاید دلیل اینکه همین الان هرچه میخرم عذاب وجدان میگیرم به همان دوره برگردد

چون هروقت حتی چیزی ضروری هم میخریدم ناراحت میشدم و احساس میکردم

میشد کمی تحمل کرد وتااین پول در جیب بماند . . . به دوستانم نمیگفتم چه شرایطی

دارم و یادم نمیرود سید یکبار در جمع دوستان که من حضور نداشته بودم گفته بود

ماریا خسیس شده ! دوست هم به طرفداری من گفته بود که ماریا خسیس نیست

فقط در مواقع لزوم خرج میکند . چقدر دلم شکست وقتی حرفش را شنیدم فکر نمیکردم

سید این حرف را بزند پشت سرم !

خلاصه اینکه دیگر همه چیز در چشمانم عوض شد ولی او برعکس من بود .

وقتی پیشش می رفتم تمام خریدهایش را مثل همین چند وقت پیش مقابلم میریخت

و یا برنامه ریزی هایش را برای خرید چیزی برایم تعریف میکرد .

خب من در آن دوره عوض شده بودم و دیگر این چیزها برایم جذابیت نداشت . . .

در نتیجه حسادتی هم در میان نبود یادم نمی اید در بین آن خریدها چیزی دلم بخواهد

و یا دلم بخواهد داشته باشمشان . زود در نوجوانی بزرگ شدم .

شاید اگر من بودم هیچوقت آنها را مقابل کسی نمیریختم فرقی هم نداشت اینکه طرف

مقابلم دارا بود و یا ندار ، حقیقتا همیشه ترس از حسرت خوردن دیگران دارم . . .

می ترسم از اینکه کسی برای داشته هایم آه حسرت بکشد و دلش بسوزد !

هرچند این دیدگاه باعث شده که همین دخترخاله بارها به من بگوید با سیاست !

چون مثلا رو نمیکنم که فلان چیز را دارم و یا گرفته ام و . . .چقدر خاله زنک واقعا!

اما در این بین چیزی که برایم جالب بود این جفت خریدن های او بود ، نمیدانم اسمش

را بگذارم علاقه ی بیش از حد و یا حسادت !

هر چه من میخریدم فردایش یا جفتش و یا مثل آن را میخرید و با خنده نشان میداد

ناراحت نمیشدم خیلی هم خوشحال میشدم که سلیقه ام را قبول دارد ولی خود من

وقتی از وسیله کسی خوشم می اید از طرف مقابل میپرسم که ایا ناراحت نمی شود من

هم جفت آن را بخرم اگر ذره ای حس کنم دلش نمیخواهد اصلا نمیخرم ولی این دیگر

نوبرش بود . . .

یکبار چادرم را قرض گرفت مدتها دستش بود من هم که بی زبان در اموال شخصی

اخر نمیدانم چه کسی را فرستادم تا چادرم را بگیرد بعدها فهمیدم چادرم را برده تا خیاط

جفتش را بدوزد . . . خب چه می شد حقیقتش را میگفت ! یعنی من نمیدانم ! منی 

که چادرم را برای یک مسافرت چند روزه قرض میدهم برای مدل خیاط نمیدادم ؟!

مثلا میزان همان اموزشگاه کلاس زبانم  ثبت نام و کرد و فکر میکرد که لِوِل او با من

یکی است و بخاطر همین وقتی دید یکی نیست برای اینکه به من برسد حتی جمعه ها

هم می رفت آموزشگاه و خصوصی تدریس میدید ! آنوقت من احمق هم هر جمعه هلک

و هلک او را میبردم برای اینکه او تنها نمی تواند جایی برود !!!

در مراسمات خانوادگی همیشه کنار من بود و خودش را به من نزدیک میکرد از طرفی هم

عده ای میگفتند که ما خیلی از نظر ظاهر شبیه هم هستیم ولی به نظر من فقط ته چهره

آنهم خیلی کم شبیه همیم .

من همه اینها را مقصرش را مادرش میدانم . از بس هربار مینشست خواه و ناخواه من را

به دخترش نشان میداد و میگفت مثل ماریا باش !

وقتی دخترخاله با ذوق میگفت همه میگویند ما شبیه همیم مادرش میگفت ماریا ابروهایش

قشنگتر است چون فاصله دارد از چشمش . . .

یا هروقت او مشکلی میخورد مرا صدا میکرد و  میگفت ماریا نصیحتش کن . . .

هیچوقت مادرش او را قبول نکرد انگار !

هزاربار  مادرش به مادرم گفته بود که من از اخلاق ماریا خوشم می اید.

 هنوز برایم عجیب است که این اخلاقش ترک نشده .

همین شماره دکتر خواستن و . . .  نشانه ی یک جفت شدن دوباره است . . .

نشانه یک رقابت .

کاش فقط بجای رقابت ظاهر کمی در اخلاق و رفتار رقابت کنیم . ..

این روزها اصلا حوصله این خاله زنک بازی ها را ندارم !


اشتراک گذاری این مطلب!

ادرکنی. . ..

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/24  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

خدایا ؛ امتحانات این ترم بلاخره تموم ميشه ولی

امتحانات تو هيچوقت تموم نميشه تا آخر عمر ادامه داره :/

 

 

 " یک دم مرا به گوشه راهت رها مکن. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

فریب. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  2 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

لیالی با یک حالت خاصی گفت :

تو میدونستی فاطمه مژه هاش فر نیست و با موژه فر کن 

فر میکنه!؟!؟ 

نگاهش کردم و گفتم آره مشخصِ که. .   

با یک حالت مغموم گفت من نمیدونستم!

انگار که از این فریب زیبایی ناراحت شده باشد طور خاصی

شده بود داشتم فکر میکردم به آقايون بیچاره!  

اينهمه خانم با رنگ و لعاب میبینند و بعد از انتخاب یک 

زامبی نصیبشان میشه! 

لیالی از یک مژه فریب خورده بود و ناراحت شده بود 

بدبخت آقايون که کلا فریب می خورند :)))

اشتراک گذاری این مطلب!

آدم بِدور. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

من آدم بِدور نیستم! 

فقط حوصله اجسامی که خود را آدم می شناسند ندارم

همین!!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

آلبادِسس پِدِس

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/08  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

باید اقرار کنم که با خاتمه یافتن دریافت نامه های تو ، خیالم اسوده شده بود .

امروز با خواندن نامه جدیدت بار دیگر همان طوری معذب شدم که آن زمان برایم

نامه می نوشتی از خواندن آنها معذب می شدم .

آن سبک، بدون احساسات،اندکی خشک و در عین حال شتابزده. . .

به خوبی درک میکنم که ((کاتولیک)) بودن را خیلیراحت می توان از انتخاب کلماتی

محتاط و به کار بردن صفت ها در املاء نیز حدس زد . . .


قسمتی از کتاب عذابِ وجدان - نویسنده آلبادسس پدس


نمی تونم بگم کتاب فوق العاده ای بود ولی سبک نامه نگاری دو دوست که یکی بخاطر

مشکلی که برایش پیش آمده دوباره بعد از سالها به تنها دوست صمیمی اش نامه

می فرستد و از او کمک می خواهد را تقریبا دوست داشتم.

با خواندن این کتاب و بعضی حرف های خاص معنادار مثل همین پاراگراف که نوشتم

به خوبی میشه درک کرد که تمام عقاید و اعتقادات حتی در نوشتار هم خودش را نشان

می دهد . . .

و چقدر من تفاوت کاتولیک و پروتستان را شبیه خودمان میبینم !

همانطور که غربی ها کاتولیک ها را سخت مذهبی میدانند بقیه هم ماها را سخت مذهبی و

و به عبارتی حزب اللهی میدانند .

وقتی فلورا مدام در گروه دبیرستان من را با خانم حزب الله صدا میکرد . البته با نیش و

کنایه  خطاب به او  در جوابش گفتم خانم حزب الشیطان . . .

بهش برخورد !گفتم خب تو که حزب اللهی نیستی و خودت را تبرعه میکنی حتما

حزب شیطانی . . . بعد از ان دیگر من را حزب اللهی صدا نکرد!

اشتراک گذاری این مطلب!

آغوش مادر ، مسکنِ قوی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/07  •  2 نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

دلم آغوش مادرم را میخواهد ،

به نظرم هیچ مسکنی مثل مسکنِ آغوشِ مادر آدم را آرام 

نمی کند . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

حقیقت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/07  •  ارسال نظر »

"هوالعالم"

 

 

در حقیقت راحتی وجود ندارد . . .

تنها درد است که پیدا می شود !!!

اشتراک گذاری این مطلب!

امیدِ کاذب. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/06  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

صبح با چه شوقی لپ تاپ را روشن کردم تا ببینم فیلمی که

می خواستم دانلود شده است یا نه!  

وقتی دیدم که دانلود شده انقدر با یک ذوقی پریدم و آماده 

شدم که بروم کلاس با خودم فکر کردم چقدر امید به 

زندگی قشنگ است.  من بخاطر یک فیلم یک شوق کاذب

و امید زودتر رسیدن به خانه را دارم. 

حالا اگر یک امید صادقانه و باقی در زندگی ام وجود 

داشت چه می شد!!؟؟ 

امیدوارم در زندگی همه یک امید پایدار و حقیقی برای 

ادامه زندگی  باشد. . .  

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3