موضوع: "یادآوری"

بستنی زمستانی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

توی فروشگاه در حال گشتن بودم تا ببینم قلاب دلم روی کدوم خوردنی گیر میکنه !

که قرعه به نام بستنی زمستانی افتاد !!!!


کاش اصلا نمی خریدم و نمیخوردم هرچه برج بستنی زمستانی تو خاطراتم بود

فرو ریخت !!!!   :/

بعضی از کارخانه ها باید درش را گِل گرفت !

الان جواب این دلِ سوخته از طعم بستنی را کی میخواد بده ؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

همیشه با یکبار ، چندبار تکرار می شود . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

اغلب با همین یک شروع می شود ! بعد به دو می رسد ، بعد به سه می رسد

و بعد به بی نهایت !

اصلا این یک خانه بر انداز است !

با یک بار نگاه هزار نگاهِ بعد نصیب می شود ! با همان یک شب، هزاران شب دیگر

رقم می خورد ! با همان یکبار قضا شدن در سفر قضاهای دیگر رُخ می دهد !

 یک بار دروغ ، درغگویی شکل می گیرد ! یکبار پشت کسی حرف زدی حرفهای دیگر

می اید . . .

اصلا یک ، استارت همه چیز است مثل این می مانَد بنشینی در ماشین و استارت را

بزنی کم کم سرعت را زیاد کنی و بعد مستقیم ناکجااباد . . .

این یک ها را دسته کم نگیریم ، همین یک ها خاک عالم به سرمان می کنند!




اشتراک گذاری این مطلب!

دلتنگتم دکتر :) . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/22  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

دلم برای دکترم تنگ شده ! برای آن سلام های بلندی که در بدو ورود به اتاقش

میدادم و برای صدمین بار بعد از هرسلام به خودم نهیب میزدم که این چه طرز

سلام دادن است . . .

برای آن سوالات فقهی اش که هربار مرا میدید یادش می افتاد و میپرسید!

و برای بیهوا حاج اقا صدا کردنش به جای اقای دکتر :/ ( من در عمرم هیچ مردی را

حاج آقا صدا نکردم جز چند اقا که احتراما مجبور به اینطور صدا کردن بودم

نمیدانم چرا هروقت این دکتر را میبینم حاج آقا صدایشان می کنم :/ )

برای آن خنده های بعد از خروج مطب !!!!

دکترم شخصیت جالبی دارد مثلا هربار با دیدن من یادش می افتاد که دلش

میخواست فقه و اصول بخواند ! بعد هم برای هزارمین بار از من سوالهای فقهی و

چگونگی شرکت کردن در این درس و. . .  می پرسید من هم که لال نیستم به هر حال !

از طرفی هم با آن عینک ضخیم و کچلی جلوی سرش چهره بانمکی داشت و حالت

حرف زدنش هم یک طور خاصی بود ! کلا آنهایی که زیادی درس میخوانند معلوم الحال اند

یعنی یک طور خاصی عجیبی می زنند نه می شود بهشان گفت باهوشند نه می شود

گفت بی هوشند !!!

خلاصه اینکه دکترجان یادت کردیم !!!!

دیروز متوجه شدم آمپول ویتامینم تاریخش گذشته و به گمانم باید دوباره سراغ

دکتر بروم البته بعد از امتحانات . . .


پ.ن :   " قضاوت  نکنیم . . ."


اشتراک گذاری این مطلب!

اقایان و اعتماد به نفس کاذب . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/22  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

تعطیلات عید یک سالی با دوست تصمیم گرفتیم که به جنوب برویم .

بعد از چندبار جا عوض کردن در اتوبوس بلاخره یک قسمت را برای راحتی خودمان

انتخاب کردیم ، خبر نداشتیم سوهانِ روحی شدیدتر از جا و صندلی خواهیم داشت !

اولینبارمان بود جنوب را با کاروان خانوادگی تجربه می کردیم . . .

خلاصه اینکه پس از یک ساعت صندلی پشتی ما که یک جفت کبوتر عاشق بودند

-تازه نامزد :/ - شروع کردند به جیک جیک کردن :/

 قطعا ما نمی توانستیم کلِ مسیر گوشهایمان را بگیریم و یا به صندلی امان تکیه

ندهیم !!! D:

خلاصه اینکه به اجبار تحمل کردیم.

خب ، دوره نامزدی که اشنایی است البته اگر ازدواج به صورت سنتی باشد نه به شیوه

منشوری ! معمولا اقاپسر زیاد حرف میزند البته این قضیه معکوس هم می تواند باشد

ولی از شانس ما به اقاداماد تخم کفتر خورانده بودند و مداااااام حرف میزد .

کل مسیر ما خلق و خوی داماد را شناختیم !!! عروس خانم هم که یک ماستی بیش نبود

از طرفی هم مادر و برادر کوچکتر آقاداماد هم حضور داشت !

فکرش را بکنید دخترک بیچاره را برای اولین بار جنوب میبردند البته اشکالی ندارد خیلی

هم عالی است ولی برای یک تازه عروس حداقل یک مسافرت دیگر می بردند :/ شمالی

مشهدی جایی ! خلاصه اینکه از یک طرف آقای داماد مغزمان را میخورد از طرفی هم

برادر کوچکترش برایمان نمک میریخت !!!

این دو برادر فوق العاده اعتماد به نفس داشتند فوق العاده !!!!

از جمله حرف های شازده داماد به عروس بینوا : افتخار میکنی همسر خوشتیپی مثل من

داری ؟! D:

این جمله را گفت وما هم شنیدیم خب به هر حال آدم کنجکاو می شود ببیند این چه

تیپی دارد که به خود می نازد . ما ندیده بودیمشان نه دختر را نه آقا پسر را .

دخترک بیچاره هم جز بله گفتن چاره ای نداشت ! داشت ؟!

از اتوبوس پیاده شدیم تا کمی نفس بکشیم ، (اینجانب شدیدا برای مسافرت با اتوبوس

لوس هستم  ولی بخاطر مقصد که مورد علاقه ام بود تحمل میکردم )

روی تخت رستوران تو راهی نشسته بودیم و یک بستنی سالار دستمان بود که آقا داماد

پیاده شدند ما یکدور سرتاپایش را آنالیز کردیم و یکعان هردو یاد جمله اش -افتخار میکنی

همسر خوشتیپی مثل من داری - افتادیم و پِقی زدیم زیر خنده !!! شازده اصلا خوشتیپ نبود !

بعد از صرف بستنی آمدیم در اتوبوس و دوباره نشستیم پای حرفهای دو کبوتر . . .

دخترک کاملا ماست فقط شنونده بود حالا فکرش را بکنید ما دو تا دختر داشتیم با هم

میگفتیم که اگر ما جای آن دختر بودیم مغز آقا پسر را میخوردیم . . .

هر از چند گاهی که من کتاب میخواندم و حواسم پرت میشد دوست که تکیه داده بود

به پشتی صندلی ارام به پایم میزد و من هم که میفهمیدم بحث عاشقین داغ شده کتابم

را میبستم و خیلی آرام و طبیعی به صندلی تکیه میدادم . . .  D: خدایمان ببخشد ولی

خب استراق السمع نمیشد گفت چون به هرحال صدا میرسید فقط بعضی جاها که

حرفها منشوری و خاک برسری میشد کمی احتیاج به تمرکز بود وگرنه بقیه حرفها کاملا

خوب به گوش میرسید .

اقا پسر شروع کرد به روایت تعریف کردن آنهم اشتباه دختر هم مدام تایید میکرد و با

لذت گوش میداد از آنجایی که من شدیدا حساس هستم به تعریف اشتباه و همیشه

تذکر میدهم کلی خودم رانگهداشتم که نگویم برادر من اشتباه میگویی اقای فلانی بود

دوست میخندید و میگفت خودت را کنترل کن.

یعنی انقدر چرت و پرت به آن دخترک بینوا خوراند که حد نداشت .

از طرفی هم برادر کوچکترش که اگر اشتباه نکنم نهایتا دو سال یا سه سال با ما تفاوت

سنی داشت از آنور خودشیرینی میکرد . یکبار شازده داماد به برادر کوچکتر گفت گوشی اش

را به او بدهد . برادرکوچکتر سریع گفت : نه گوشی حیثیت آدم است !!!!

بعد از چندساعت تا رسیدیم نمازمان را بخوانیم روی یکی از سکوهای بلند با دوست

نشسته بودیم که دیدم برادرکوچکتر گوشی بدست به حالت قایم شدن پشت یکی

از تریلی ها ایستاده و گل میگوید و گل میشنفد . به دوست با سر اشاره کردم و گفتم

حیثیت ما را نگاه کن !!!! یعنی خیلی خوب مشخص بود که پشت خط جنس مذکر است

یا مونث !!!

خلاصه اینکه ما از همان اول سفر پی بردیم که باید بسوزیم و بسازیم .

در آن سفر هم معده من سر ناسازگاری باز کرده بود و خلاصه هیچ غذایی را قبول نمیکرد

در بین این حال های بد داماد عموجان کاملا غیر منتظره در آنجا بود با دیدن من رفت

و قرصی برایم تهیه کرد من خوردم این خوردن همانا و منگی همانا که قضیه اش مفصل

است . . .

ما تا اتوبوس را میدیدم غصه امان میگرفت که دوباره باید حرفهای شازده داماد را

بشنویم همه اش هم پر از خودشیفتگی بود دنیایی اعتماد به نفس بود این بشر

مادرپسر هم هر وقت زمان گیر میاورد بینوا دختر را تیکه ای نثار میکرد نمیدانم دختر خنگ

بود متوجه آن کنایه ها نمیشد و یا ما زیادی تیز بودیم . خیلی دوست دارم بدانم

آخر و عاقبت آن ازدواج چه شد .

از طرفی هم اقایان را میبینید تا کسی را میبینند برای نشان دادن خودشان از هیچ

حرکتی مضایقه نمی کنند این بشر هم تا من و دوست را همان موقع که روی تخت

نشسته بودیم دید ،شدت حرافی اش بیشتر شد و گاها تن صدایش را آنقدر بالا میبرد

که ما بشنویم یعنی کاملا مغروضانه صحبت میکرد ما هم که احمق نبودیم میفهمیدیم

هر از چندگاهی حتی خطاب هم میکرد که دو تا دختر جوان و . . . .

به هرحال تنها دو روز توانستیم حرفهایش را تحمل کنیم رویِ جا عوض کردن را هم

نداشتیم !

حتی یکبار فکر کردیم آن قرصهایی که داماد عمو برای من گرفته بود - بعد از مصرف

قرصها من شدیدا خوابم می آمد طوری که اصلا متوجه اطرافم نبودم کمی که بهتر شدم

به خواهر پیام دادم و اسم قرص را برایش فرستادم بینوا نگران شد گفت این قرص ارامبخش

قوی است چه کسی به تو تجویز کرده - را در آبی چایی و ابمیوه ای چیزی حل کنیم تعارف

کنیم به خوردشان بدهیم بلکم از دست حرفهایشان کمی راحت شویم !

اکثر اقایان این اعتماد به نفس کاذب را دارند مثلا از صد درصد اعتماد به نفسشان

40 درصد شاید اعتماد به نفس حقیقی باشد و بقیه تمام کاذب .


نکته : 1- اگر در اتوبوس و یا هر مکان عمومی هستید صندلی را انتخاب کنید که زوجی

تازه و نو اطرافش نباشد ! اگر خودتان جزو همان زوج هستید شما را به خدا رعایت کنید!

ارام حرف بزنید و هر حرفی را هم نزنید شاید چند نفر مثل ما باشند در اطرافتان که

گوشهایشان تیز باشد D:




اشتراک گذاری این مطلب!

لبویِ داغ. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  1 نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

هربار لبو که بخورم یادِ سر خیابان و  چرخ لبوفروشی میافتم

که در سوزِ سرمای زمستان همیشه نبش میدان اطراق 

میکرد و قلبِ لبوهای خوشرنگش به سیخ زده شده بود و 

از گرمای تنِ لبوها بخار بلند ميشد. . . هر از چندگاهی 

خونِ آنها را با ملاقه روی لبوها میریخت تا جگرشان بیش

از اینکه سیخ زده شده بود پاره پاره شود! 

هلکُ هلک با آن فرم مدرسه و کیفی که به لطف سلیقه

خواهرجانم بزرگتر از سنم می زد- اول ابتدایی-

و چند سال بعد یعنی دوره راهنمایی همان مدل کیف تازه

مُد شد!  -چقدر از آن کیف بدم می آمد همه اش

چشمانم دنبال کیف های رنگارنگ و طرح های کودکانه

بود!-

ميرفتم از آن لبوفروش لبو 

میخریدم و او هم لبویِ من را از آن چیزی که بود بهداشتی

ترش می کرد و روی یک برگ روزنامه قاچ

میکرد و روی دستم ميگذاشت من از داغی لبو مدام این

دست و آن دستش میکردم تا دستم کباب نشود و

داغ داغ

لبو را میخوردم و دهانم را باز میکردم تا سوزش دهانم از

داغی اش کم تر شود و بعد چندبار میجویدم و دوباره باز

میکردم دهانم را و. . . 

کل مسیر مدرسه ميشد خوردن همان لبویِ خوشمزه. .  . 

اصلا زمستان را بخاطر همان چرخ لبوفروش و بخار لبو

و آن مرد سبیلدار دوست داشتم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

دعایِ پدر . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

از پدر خواستم برایم دعا کند ، نمیدانم چرا وقتی از او دعای عاقبت به خیری میخواهم

بغض راهِ گلویم را میگیرد . . .

دعای پدر همانند دعای پیامبر برای یک امت است ، امیدارم دعایت برایم مستجاب شود:)


********

خدارا شکر میکنم که با پدرم صمیمی ام ، شکر میکنم که بدونِ خجالت پیشانی اش را

میبوسم  ، شکر میکنم هر وقت که دلم بخواهد بدون رودربایستی در آغوشش میروم

شکر میکنم راحت قربان صدقه اش می روم . . .

شکر میکنم وقتی به دعایش نیازمندم رُک میخواهم که دعایم کند .

شکر میکنم هنوز با وجود سن بیست و اندی سر به سرش میگذارد و کشتی میگیرم!

خیلی ها ، خیلی از دوستانم این راحتی را با پدرشان ندارند .

لیالی همین چند شب پیش میگفت سر میز شام خواست با شوخی به پدرش بگوید

قربانت شوم میگفت نتوانست ! یک جور چندشش شد .

البته این بیشتر به خاطر رفتارهای پدر و مادر است که فرزند نمی تواند خوب و راحت

برخورد کند ، البته ناگفته نباید که تنها من هستم که با پدرم اینطورم بقیه خواهر و برادر

اینطور نیستند البته اگر من هم مثل آنها پیش میرفتم همینطور میشدم !پدر در کنار

شخصیت مقتدرش یک شخصیت شوخانه و مهربانانه دارد که کشفش کردم و پیشدستی

کردم . . . هروقت حرفی شود خواهر میگوید ماریا با پدر عیاق است :)

نخواستم شبیه آنها بشوم و رسمی باشم با پدر !  و نشدم

درست است هیچوقت از مشکلاتم برایش نگفتم از غم هایم هم، ولی این برای همه صدق

میکند ، من فقط درونِ خودم میریزم.

اما در این بین در بین همه این شوخی ها ، هیچوقت بی احترامی نکردم و خدا آنروز را

نیاورد .

از خدا که پنهان نیست از شما پنهان نباشد

فقط یکبار سرِ یک چیزی به پدرم گفتم دیکتاتور آنهم با شوخی و خنده

 به رویم نیاورد ولی ناراحت شده بود

و برادر جان در پی یک اقدام دوستانه اطلاع داد که پدر در حرفهایش ناراحتی را ابراز

کرده و من هم عذر خواهی کردم و از دلش در آوردم.

خلاصه اینکه :

اوصیکم به روابط دوستانه با پدر و مادر . . .

به قولی همان :

وبالوالدین احسانا . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

یک تصورِ شیرین. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/16  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

درست یادم نیست کدام ساعت درس، ولی خوب به یاد دارم 

کدام معلم بود که آن درخواست را کرد. . . 

نوبت من که شد از صندلی دل کندم و ایستادم / چشمانم

را چندثانیه روی هم گذاشتم و بعد با آرامشی که انگار از 

همان تصور در من به وجود آمده بود گفتم :

چند سال دیگر در همین ماه همین روز و دقیقه و ثانیه من 

فرزندانم را راهی کلاسشان کرده ام و خودم میروم در اتاق

کارم و پشت میز می نشینم و شروع میکنم به نوشتن چیزی

در برگ های روی میز! معلم نگاهم کرد و گفت :

همین ماریا!!؟ 

گفتم :

از این زیباتر نمی توانستم تصور کنم. . . 

يک مدت کوتاه مکث کرد و خواست بنشینم نميدانم چرا 

تعجب کرد شاید دلش می خواست مثل بقیه دخترها بگویم

وکیل شده ام و در دفترم هستم،  استخدام نیروی انتظامی 

شده ام و سرکارم هستم معلمم و در حال تدریس و.   .  . 


 


اشتراک گذاری این مطلب!

من و این همه فاصله بينمان. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

شنیده بودم با دوستِ چندساله اش به اختلاف افتاده دلم  

نیامد بدونِ دخالت بگذرم. . .  زنگ زدم حالِ حسام الدین

را پرسیدم حرف را کشاندم نتوانستم خوب حرف بزنم و به 

عبارتی نصيحتش کنم!  آخر تمام این حرفها کشیده شد به

سمتِ نگرانی ام نسبت به مادر و این غم های تازه بیدار

شده!  

فقط گفتم دلیل اختلافتان کاملا بچگانه است!  کاش تماس

اش را بی پاسخ نمی گذاشتی بجای اینکه سکوت کنی 

ناراحتی ات را میگفتی صد البته او هم مشکلاتی دارد که تو 

خبر نداری. . . 

همین فقط همین را گفتم!!! 

بعد هم مادر را وسط کشیدم و گفت که به هر حال سن بالا

می رود بخاطر ان است!!!!  

انگار که مادر چندسال دارد! 

يادم رفته بود با کسی حرف ميزدم که وقتی سه سال با پدر

سرسنگین شده بود تنها به سلام و خداحافظ اکتفا می کرد 

در مقابل حرف ما که گفتیم به این فکر کن که یکروز از این

رفتارت پشیمان میشوی گفت: همه یک روز میمیرند!!!! 

یعنی اگر پدر هم نباشد عذاب وجدان نخواهد گرفت!  

انگار نه انگار در مورد پدرش حرف میزد. . . 

این همه فاصله میان من و تو دارد عذابم میدهد! 

اینکه حتی برای تماس با تو حال و احوال پرسیدنت مردد 

می شوم!  اینکه اصلا دلتنگت نمی شوم عذابم می دهد! 

چرا من نسبت به تو حس خواهرانه ندارم. . . 

چرا وقتی تلاش میکنم خودم را نزدیک کنم به تو نمی توانم 

لایه ای است که انگار مرز شده میان من و تو.. . 

فقط می شود گفت: دل از این سنگ شدن می ترسد. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

"هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

املاء گفتن برای روح. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/14  •  ارسال نظر »

 "هوالشافی" 

 

 

یک جمله ای هست که میگوید: 

"ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودت مقایسه نکن"

نشسته ام این را برای روحم املاء می گویم تا آرام شود!... 


اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9