موضوع: "یادآوری"

مشاورین تحصیل جزو محارمند !!!

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/27  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد ! منم دقیقا همین شرایط را دارم و داشتم

مشاور تحصیلم اقای جوانی بود ، بنده خدا موهایش فر بود به زور لخت کرده بود

من را گل دختر صدا میکرد :/ انقدری که من از او متنفر بودم هیچکس نبود !

مردک به تلفن خانه زنگ میزد و بدون معرفی خودش اسم کوچ مرا میگفت

و جالب اینجا بود اهل خانه هم نمیگفتن اقای جوان با ماریا چکار دارد !

از پدر گرفته تا به برادر ریلکس گوشی را بدستم میداند و من همیشه مجبور بودم

به خاطر راحتی فکر خودم بدون اینکه کسی ازم سوالی بپرسد به پدر یا برادر یا

هرکسی که گوشی را جواب میداد بگویم مشاور تحصیلی ام بود !

هروقت هم سرجلسات بودیم راحت اسم کوچک را با پسوند جان و عزیزم میگفت .

فکر کنم مشاورین تحصیلی هم جزو محارم باشند !!!!!

 

پ.ن : ذهن مرده هر روز یک جنازه را بیرون میشد ، امروز هم قرعه به نام مشاور

افتاد :/

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کورد به روایتی همان کُرد. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/26  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

لعنتی اگر این زمان،  سایه ای در زندگی داشت،  قطعا تمام نقاط

ضعفم را در دست میگرفت و مدام برایم از آن پیام های عارفانه و

مرموزانه و ادبی میفرستاد!!!! 

اینکه چرا یادش افتادم نميدانم،  ولی علاقه ای هم به  این یادآوری ها

ندارم :/

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

حواستان را جمع کنید ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/24  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

روز قبل ، قبل از شروع سخنرانی یکی از همکلاسی ها کنارم بود حرف از خرید لباس فلان

مارک شد گفت که این همه هزینه کرده و نشانم داد ، اصلا حواسم نبود و سریع

گفتم وای نه از اینا !!!! چهرم را جمع کردم . . .

بعد که فهمیدم چه رفتار زشتی کردم خنده ام گرفت و با خنده گفتم که نتوانستم

خودم را کنترل کنم . همکلاسی هم بعد از این همه سال اخلاقم را میشناخت و

خندید و گفت ببخش که سلیقه ام شبیه سلیقه تو نیست !

ناگفته نماند این همکلاسی بی پاسخ هم نمیگذارد !

امروز هم بحث کیف شده بود با دقت به کیف نگاه کردم و آمدم بگویم : -من

هیچوقت کیفهایم خراب نمیشوند- که جمله ام فقط به “من” کشیده شد و سکوت

کردم .

از قضا دقیقا همان همکلاسیِ دیروز بود و کیف هم کیف او . تا جمله را خوردم

همکلاسی خندید و گفت ک الان ماریا میگوید من از این مدل کیف خوشم نمی آید!

خنده ام گرفت . واقعا هم دوست نداشتم اما آنقدر هم بیشعور نیستم که مقابل

فرد بگویم چون واقعا ربطی به من ندارد !!! آن قبلی هم از دهانم پرید .

یادِ یکی از همین نوع واکنش هایم افتادم !

یکی از دوستانم بعد از هفت سال به عشق اولش رسیده بود و عقد کرده بودند

جشن نامزدیشان راهم گرفته بودند دقیقا یادم نمی اید چرا در جشنش حضور

نداشتم !

چند وقتی بعد از عقدش مرا دعوت کرد خانه اشان در حال دیدن فیلم جشن نامزدی اش

بودیم که اوایل فیلم مقابل سالن پذیرایی اقایی درشت اندام و تقریبا سندار

جلوی عروس و داماد حرکات موزون انجام میداد .

خیلی منظره ناجور و مضحکی بود ! من متاسفانه نمیتوانم خنده ام را کنترل کنم کلا

جایی که باید کنترل کنم نمیتوانم دقیقا آنجا هم از همان قسمت ها بود و خندیدم و

با خنده گفتم : نازنین این آقا کیه ! چقدر زشت و مسخره اس ، این حرکات واقعا برازنده اش

نیست!

نازنین نگاهم کرد و ارام گفت : بابامه !!!!

خدا به هیچ کس این لحظات را قسمت نکند . . .

خلاصه اینکه حواستان به حرف زدن ها باشد .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

یادآوری. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/22  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

یه خانمی دیدم،  خیلی شبیه ات بود،  خیلی زیاد! 

فکر کردم خودتی. . .  

رومينا دلم دنیایی برایت در این لحظه تنگ شد،  هرجا که هستی

بهترین ها برایت باشد :) 

اشتراک گذاری این مطلب!

کتک کاری . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/21  •  1 نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

روز قبل در خیابان دخترکی را دیدم که چهره اش فوق العاده برایم اشنا بود

چند دقیقه ای به مغز مبارکم فشار آوردم که بدانم کیست .

کاشف به عمل آمدم که هم باشگاهی کودکی هایم است !

این دخترک از ما چندسالی کوچک بود . سِنسی خواست که ما دوتا کمیته

برویم یکی هم آنجا نبود بگوید فلان فلان شده این بچه است آنیکی بزرگ

چه کمیته ای بروند این دو.

خلاصه اینکه شروع شد و ما مدام ارامش را حفظ میکردیم که نزنیم.قدش

از من کوتاه تر بود دخترک هم پررو شده بود همه اش به پیشانی ام مشت میزد .

من هی میگفتم نزنم اشکال ندارد کودک است او هی میزد .

سِنسی هم آنور همه اش فریاد میزد ماریا چرا  ایستادی بزن خلاصه بعد از کلی

مشت خوری به پیشانی دیگر تحملم تمام شد و چند تا پشت سرهم

مایی گیری و مواشی گری به بدنش زدم و طفلک پهن زمین شد !شروع کرد

به گریه کردن :(

خب قاعدتا من آنجا بی تقصیر بودم ! فشاری که سنسی رویم گذاشته بود آنقدر

زیاد بود که با تمام قدرت زدم .

خدایم ببخشد :( هنوز گریه هایش یادم است !

اشتراک گذاری این مطلب!

رکن یمانی.. .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/18  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

دلم یک لحظه چسبیدن به رکن یمانی را خواست. . . 

همانی که وقتی جدا میشدی دستت تا چند وقت بوی 

کعبه را میگرفت. .  . 

دلم آن چنگ زدن کعبه را خواست. 

آن شلوغی و صدای ذکر گفتن های مُحرِم ها 

حتی آن تُرک های ترکیه که به چراغ میرسیدند الله اکبر 

میگفتند و بوسه میفرستادند بر کعبه. . . 

دلم آن شلوغی دور کعبه و نگاه کردن به گروه هايي که

با ذوق وارد مسجد الحرام میشدند و با دیدن کعبه به 

سجده می افتادند. 

دلم همان آرامش کنار کعبه را می خواهد. . . 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اجحاف شدگان....

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/17  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

یه دوست دارم همیشه ميگه خدا در حق من سه تا ظلم کرده :

1- منو  دختر آفریده

2- من تو خانواده ترک گذاشته (طفلک کاملا از لذات دنیا محروم 

بود)

3- من و تو دهه هفتاد گذاشته. . . 

 

گزینه 3 را منم باهاش موافق بودم و همیشه میگفتم من نبايد 

دهه هفتادی میشدم :) 

دلم براش تنگ شده :))) خیلی زیااااد 

اشتراک گذاری این مطلب!

غمِ زینب ، نمی رود از یاد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/13  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

خوب به یاد دارم زینب را - دوست خواهر-

میگفت وقتی برگشتم به بخش و تختِ خالیِ پیرمردِ دوست داشتنی ام را

دیدم چیزی در وجودم خالی شد . . .

آن زمان در تمامِ آن بخش آن پیرمرد شده بود پدربزرگ نداشته ام و هرروز

برایم حرف میزد ، حتی توپیدن ها و ضایع کردن هایش هم برایم

دوست داشتنی بود !

هیچوقت فکر نمیکردم با دیدن جای خالی اش اینطور بهم بریزم. . .

تنها کسی که به چشمم خورد سوپروایزر بخش بود ارام پرسیدم

آقای فلانی کی مرخص شد . . .

از کنارم گذشت و گفت فلانی را میگویی به رحمت خدا رفت!!!

تنها در آن لحظه بدنبال جایی بودم تا تمام اشکهایی که بزور

هُل میدادند تا خودشان را بیرون بریزند را رها کنم . . .

آن لحظه وقتی بهم ریختگی زینب را دیدم شاید یک لحظه شکر کردم که پرستار

نیستم !

دیگر میان حرفهای او و خواهر نماندم نفهمیدم چطور دردهای خودشان را

تسلی دادند . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

nurse

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/13  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

پرستار که می شوی برایت فرقی نمیکند بیمار عزیز خودت باشد و یا

عزیز دیگری . . .

پرستار که می شوی باید برای کودک بخش دلقک شوی تا قرص و

آمپول تجویز شده را قبول کند . . .

پرستار که می شوی یاد میگیری همیشه انسان ها در کنارت نمی مانند

گاهی میروند پی دنیایشان و گاهی میروند تا مسیر آخرت را طی کنند.

پرستار که می شوی باید تمام نِق و غُر بیمار را به جان بخری و دم نزنی

حق خستگی و ناراحتی شخصی را نداری چون روحِ بیماران دیگر با ارزش تر

از توست . . .

پرستار که باشی دلت را باید چنان لطیف کنی برای رسیدگی و در کنارش

چنان سنگ کنی که اگر بیمارت پیش خدا رفت ناله نکنی . . .

پرستار که می شوی نبودنت کنار خانواده در شبِ یلدا عادی می شود !

پرستار که می شوی همیشه ترس از این داری که بعد از آفیشت وقتی

به کار برمیگردی مبادا بیماری بدونِ خداحافظی ات دستش را بدست

خدا داده باشد . . .

پرستار که می شوی لحظه سال تحویل بجای بودنِ کنار سفره هفتسین

در بخش پرسه میزنی تا مبادا بیماری دلش از این وضعیت بگیرد !

پرستار که می شوی گلدان برای بخش میبری تا در همان چهاردیواری

بهار را جا بدهی . . .

پرستار که میشوی شبها از بیخوابی و روزها از خوابِ جبرانی کلافه میشوی

و هر روز آب میشوی بخاطر این بیخوابی ها . . .

پرستار که میشوی باید کفشی مناسب بخری چون آنقدر در کار بدو بدو داری

که نمیخواهی پادرد هم به خستگی ات اضافه شود !

پرستار که میشوی همه اهل خانه از تو توقع دارند تا در بیماری کنارشان باشی!

پرستار که میشوی انگار دیگر برای خودت نیستی ،

نیمت در بیمارستان است و نیمت پیشِ خانواده . . .

پرستار که میشوی لبخند رضایت بیمار از بهبودی اش تو را خوشحال میکند

پرستار که میشوی با هر بیمار توهم بیمار میشوی و با بهبودش توام بهبود

پرستار که میشوی با هر درد بیمار ذره ذره آب می شوی . . .

پرستار که میشوی نه محرم میفهمی نه ماه رمضان ! یاد میگیری در تنهایی

برای خودت مراسم بگیری . . .

پرستار که میشوی گاهی کم میاوری از کله شقی بیماران و زجه ات بلند

می شود !

پرستار که می شوی باید برای روزهای مرخصی ات کلی برنامه بچینی

چون تنها همان روزها را در سال برای خودت داری!

پرستار که میشوی وقتی سنت بالا میرود پادرد و کمردرد امانت را می برد . . .

پرستار که میشوی وقتی کاملا بدنت فرسوده شد بازنشسته میشوی و در

آخر همه بجای تشکر از اینهمه گذشتت تو را موجودی پرخاشگر و بی

مسءولیت میخوانند .

 

 

پ.ن: روزت مبارک عزیزدلم ، میدانم هیچوقت اینجا را نمیخوانی اما دونه دونه

دغدغه هات را اینجا نوشتم :)

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مراقب باشید، دقت کنید. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/12  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

یکی از دانشجوهاي قزوین بخاطر تشابه اسمی برام پیغام اشتباه

فرستاده بود با این مضمون: ((سلام ماریاجان،  من و آقا مهراد 

آمدیم کیش جای شما سبز برگشتیم شام تشريف بياريد منزل )) 

فهمیدم اشتباه فرستاده سریع معذرت خواهی کرد و بدون تعارف

دعوت کرد برم قزوین خونه اشون که قطعاوقت ندارم و نخواهم داشت!

 بخاطر همین امیدوارش نکردم و دعوتش را رد کردم،.

من خیلی راحت نه ميگم خیلی راحت بخاطر همین خواهرم

من را خودخواه ميدونه!!!! شاید چون هميشه باب میلم عمل 

میکنم!  البته استثناعاتی هم وجود دارد! 

ياد یکی از استاد های دانشگاه افتادم آن موقع ها که وایبر به 

رحمت خدا نرفته بود صدای برنامه بلند شد و تا آمدم دیدم استاد

فلانی چه چیزهایی که برایم نفرستاده!خاک بر سریِ خاک برسریِ!

بنده خدا به مرز سکته رفته بود. . .  قبل از اینکه پیامی بده و 

بگه اشتباه پیام داده،  گفتم میدانم اشتباه شده و خيالتون

راحت باشه این قضیه بین ما میمونه! 

خب چه میکردم!؟  ميدونستم حتما حالش بده و رسوایی بدی 

براش شده نگران برای کسی تعریف کنم. . . 

بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد و گفت خداروشکر به تو اشتباه

فرستادم! 

خلاصه اینکه هنگام پیغام دادن به نام دقت کنید و سرعت را کنار 

بگذارید دیر فرستادن پیام بهتر از ابروریزیست!!!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10