موضوع: "خوشبختی های زود گذر"

فرشته کوچکِ دوست داشتنی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

لذت یعنی کودکی دستت را بگیرد و آدرس خانه اشان را شکسته شکسته برایت

بگوید و اصرار کند مهمانِ خانه اشان شوی  :)

اشتراک گذاری این مطلب!

مادرانه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

خانم ها قبل از اینکه خودشان مادر بشوند ، با عمه و خاله شدن مادربودن را

حس میکنند . . .

هر خاله و عمه ای مهر مادرانه دارد ، این را فقط خانمها می فهمند :)

اشتراک گذاری این مطلب!

امير. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/26  •  3 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

امیر را که دیدم  شوکه شدم! 

چقدر بزرگ شده بود چقدر آقا شده بود،  مردی شده بود برای خودش

یاد بچگی هایش و  سر به سر گذاشتن هايش افتادم. 

این بچه های  بعد از ما چرا یکدفعه قد میکشند و بزرگ میشوند!؟ 

مگر چند وقت بود ندیده بودمش شاید فقط هفت سال! 

یعنی در این هفت سال انقدر تحول میشود؟!؟!  

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اینگونه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/25  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

با چه مصیبتی خودم را به کلاس رساندم و دیدم کلاس برگزار نمی شود !

خب ، کمی حرصم گرفت ولی در عوض بروشور و وبلاگ و پاور را تحویل دادم به

معاونت و این مسءولیت از گردنم ساقط شد . 

اشتراک گذاری این مطلب!

سفیدپوش. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/25  •  2 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

بلاخره زمین سفیدپوش شد. . .  :)

اشتراک گذاری این مطلب!

مو فر فری. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/24  •  1 نظر »

“هوالقادر" 

 

 

دلم میخواهد فرفری شوم!!!! 

تمام /.

اشتراک گذاری این مطلب!

نسکافه و دهان آب افتاده . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/24  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

کارگاهِ مدیریتِ زمان بود و از بخت بدم کسی کنارم بود که اصلا دلش نمیخواست

استفاده کند از همه چیز حرف زد برایم حتی سوراخ روی دیوار و دستگیره در و . . .

حسابی خسته شده بودم . هم از اینکه نمیتوانستم حرفهای استاد را بشنوم و هضم

کنم هم اینکه نمیتوانستم به کناری بگویم ساکت باش  .

گاهی واقعا از این حرف نزدن هایم اذیت میشوم .

در بین توضیحات استاد برایش یک فنجان نسکافه آوردند.

عِطر نسکافه در فضای گرم پیچید و تمام آب دهانم راه افتاد!

اولینبار بود که بخاطر نسکافه دلم به تاپ تاپ افتاده بود ، آنقدر آن عِطر نسکافه برایم

دلچسب و دوست داشتنی بود که دلم میخواست من جای استاد میبودم !

اشتراک گذاری این مطلب!

دلم می خواهد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/21  •  1 نظر »

“هوالقادر”

 

 

دلم می خواهد، صدای زنگِ دربِ خانه بلند شود .

دوان دوان با عجله درب خانه را باز کنم و با دیدن پستچی تعجب کنم!

پستچی نامم را به زبانش بیاورد و بسته ای به دستم بدهد . . .

با دقت بسته را نگاه کنم و ببینم فرستنده اش آشنایی دور و یا ناآشناییست

با سرعت بسته را باز کنم و کتابهایی که این چندوقت دلم میخواست

تهیه اشان کنم و بخوانم بنا به دلایلی نشده درونِ بسته باشد . . .

تصورش هم برایم شیرین است :)

اشتراک گذاری این مطلب!

ای باران . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/21  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

تا ماهِ شب افروزم پشتِ این پرده ها نهان است

باران دیده ام همدمِ شبم، یارِ آنچنان است

جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیرِ خاکُ  دلم در این ظلمت زمانه اس . . .

ای باران از غصه ام آگاهی . . .

بزن نم به خاکش ، ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاک هم نشین ماهی

می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران .  . .

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

گودزیلاهای امروزی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/20  •  4 نظر »

“هوالخالق”

 

 

دردانه صدایم کرد : خاله ماریا ا ا ا

با همان لحنش گفتم بلهههه . . .

فرمودند :  نه بگو جااانِ خاله :/

 

*******

 

هر چه میخواست بخورد نصف میکرد و نصفی از آن من میشد و نصفی از آن

خودش !

 

******

هر چند دقیقه یکبار برایم شکلاتی می آورد و گاهی هم دوتا می آورد میگفت یکی

را نگه دارم نخورم :)

 

******

 

حلوای هویج میخواست هربار صدایم میکرد تا بدهم وقتی دیدم بعد از دوبار دیگر

نخواست پرسیدم دردانه دیگر نمیخواهی ؟!

گفت : میخوای من دلدرد بگیرم ؟!

 

 

پ.ن: حالت بد بود برو سراغ بچه ها :) حالت را خوب میکنند فرشته های زمینی

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9