موضوع: "خوشبختی های زود گذر"

جشن تولد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

دیشب توی جشن تولد نزدیکانم داشتم فکر میکردم چقدر دوست داشتم تولد من هم

نزدیک بود !

چرا تولد من باید تیر ماه باشه چراااااااااااااااااااااااا !!!!

من الان نیاز دارم به تولد . . .



توی تولد ها با این وروجک ها چه کار باید کرد ! رُسمان را کشیدند از بس گفتیم جانم

به ان شمع دست نزن ، عزیزم فوت نکن ! فکرش را بکنید اینهمه شمع را با غزل عاشقانه

روشن میکردم و یکهو یکیشان پیدا میشد

و یک فوت ناقابل به طرفمان میفرستاد  و همه شمع ها به فنا میرفت !!!

آخرش هم که نظم شمع ها را به هم ریختند و شمع ها را کج کردن . . . :/

اصلا همیشه برای اینکه کسی را سوپرایز کنی باید از هفت خان بگذری !!!!

من چقدررر دوست میدارم همه جا تاریک باشد و فقط شمع روشن باشد بعلاوه شمع های

روی کیک :)))))

خیلی رمانتییییییییکِ

اشتراک گذاری این مطلب!

آدم ها باید لاکپشت باشند. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 




وقتی کانکس اداری را پشت یک ماشین سنگین دیدم با 

خودم فکر کردم چقدر دوست داشتم کانکس داشتم و هر بار که از یکجا نشینی خسته

میشدم کانکس را مینداختم پشتمو ميرفتم هر جا دلم ميخواد اطراق میکردم

مهم نیست کدوم شهر و کدوم کشور هرجا که دلم خواست کنار رودخانه توی جنگل و. . .  

اصلا بنظرم یکجانشینی فقط رکودِ،  آب وقتی یکجا بمونه گندآب میشه آب در جریانه که

اون زلالی و زیبایی را داره آدم هم همينطوره باید در جریان باشه در حرکت باشه 

یکجا نشینی فقط دست و بالش را میگیره و محدودش میکنه،  اصلا آدم باید مثل

لاکپشت که خانه اش تو لاکشه فقط يه بقچه داشته باشه و هروقت دلش خواست

بقچه اش را بغل کنه بره یکجای ديگه. .  . 

الان اگه بخوای جا بجا بشی دو تا کامیون هم کمه. . . چقدر خوب ميشد همه خونه ها

وسایل و اسباب زندگی را داشتن بجای اینکه همه امون به اندازه پول همان خونه

که خریدیمش وسیله بخریم یک خانه کاملا به اصطلاح مبله تحويلمون میدادن!!!

 مثل کشورهای غربی :(


 



اشتراک گذاری این مطلب!

سیبیلوها شبیه هم اند . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/26  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

از کنار ماشین که رد شدیم راننده ماشین عجیب شبیه یکی از دایی هایم بود با همان مدل

مو با همان سِبیل . . .

دایی هایم رابطه تنگاتنگی با سبیل دارند ، اصلا یک سبیل بودند بعد دست و پا در آوردند!

از همان بدو تولد آنها را با یک سبیل دیدم تا اکنون تازه عکس های قبل از من هم

سبیلشان همراهشان بود ، هرچند دایی کوچک این نهضت را لکه دار کرد و این روزها

سبیل هایش را زد و فقط ته ریش گذاشت ولی همچنان دو دایی دیگر بر این امر مقدس

پایبندند !


این قضیه که میگویند هر گردی گردو نیست ! باید برای من تغییرش داد و گفت:

هر سبیلویی دایی نیست ! D:

اشتراک گذاری این مطلب!

لبویِ داغ. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  1 نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

هربار لبو که بخورم یادِ سر خیابان و  چرخ لبوفروشی میافتم

که در سوزِ سرمای زمستان همیشه نبش میدان اطراق 

میکرد و قلبِ لبوهای خوشرنگش به سیخ زده شده بود و 

از گرمای تنِ لبوها بخار بلند ميشد. . . هر از چندگاهی 

خونِ آنها را با ملاقه روی لبوها میریخت تا جگرشان بیش

از اینکه سیخ زده شده بود پاره پاره شود! 

هلکُ هلک با آن فرم مدرسه و کیفی که به لطف سلیقه

خواهرجانم بزرگتر از سنم می زد- اول ابتدایی-

و چند سال بعد یعنی دوره راهنمایی همان مدل کیف تازه

مُد شد!  -چقدر از آن کیف بدم می آمد همه اش

چشمانم دنبال کیف های رنگارنگ و طرح های کودکانه

بود!-

ميرفتم از آن لبوفروش لبو 

میخریدم و او هم لبویِ من را از آن چیزی که بود بهداشتی

ترش می کرد و روی یک برگ روزنامه قاچ

میکرد و روی دستم ميگذاشت من از داغی لبو مدام این

دست و آن دستش میکردم تا دستم کباب نشود و

داغ داغ

لبو را میخوردم و دهانم را باز میکردم تا سوزش دهانم از

داغی اش کم تر شود و بعد چندبار میجویدم و دوباره باز

میکردم دهانم را و. . . 

کل مسیر مدرسه ميشد خوردن همان لبویِ خوشمزه. .  . 

اصلا زمستان را بخاطر همان چرخ لبوفروش و بخار لبو

و آن مرد سبیلدار دوست داشتم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

دعایِ پدر . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

از پدر خواستم برایم دعا کند ، نمیدانم چرا وقتی از او دعای عاقبت به خیری میخواهم

بغض راهِ گلویم را میگیرد . . .

دعای پدر همانند دعای پیامبر برای یک امت است ، امیدارم دعایت برایم مستجاب شود:)


********

خدارا شکر میکنم که با پدرم صمیمی ام ، شکر میکنم که بدونِ خجالت پیشانی اش را

میبوسم  ، شکر میکنم هر وقت که دلم بخواهد بدون رودربایستی در آغوشش میروم

شکر میکنم راحت قربان صدقه اش می روم . . .

شکر میکنم وقتی به دعایش نیازمندم رُک میخواهم که دعایم کند .

شکر میکنم هنوز با وجود سن بیست و اندی سر به سرش میگذارد و کشتی میگیرم!

خیلی ها ، خیلی از دوستانم این راحتی را با پدرشان ندارند .

لیالی همین چند شب پیش میگفت سر میز شام خواست با شوخی به پدرش بگوید

قربانت شوم میگفت نتوانست ! یک جور چندشش شد .

البته این بیشتر به خاطر رفتارهای پدر و مادر است که فرزند نمی تواند خوب و راحت

برخورد کند ، البته ناگفته نباید که تنها من هستم که با پدرم اینطورم بقیه خواهر و برادر

اینطور نیستند البته اگر من هم مثل آنها پیش میرفتم همینطور میشدم !پدر در کنار

شخصیت مقتدرش یک شخصیت شوخانه و مهربانانه دارد که کشفش کردم و پیشدستی

کردم . . . هروقت حرفی شود خواهر میگوید ماریا با پدر عیاق است :)

نخواستم شبیه آنها بشوم و رسمی باشم با پدر !  و نشدم

درست است هیچوقت از مشکلاتم برایش نگفتم از غم هایم هم، ولی این برای همه صدق

میکند ، من فقط درونِ خودم میریزم.

اما در این بین در بین همه این شوخی ها ، هیچوقت بی احترامی نکردم و خدا آنروز را

نیاورد .

از خدا که پنهان نیست از شما پنهان نباشد

فقط یکبار سرِ یک چیزی به پدرم گفتم دیکتاتور آنهم با شوخی و خنده

 به رویم نیاورد ولی ناراحت شده بود

و برادر جان در پی یک اقدام دوستانه اطلاع داد که پدر در حرفهایش ناراحتی را ابراز

کرده و من هم عذر خواهی کردم و از دلش در آوردم.

خلاصه اینکه :

اوصیکم به روابط دوستانه با پدر و مادر . . .

به قولی همان :

وبالوالدین احسانا . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

چه همنشینی خوبی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

تو باشی و دو چَشم باشد و یک گردسوز . . .

سوز باشد و کرسی باشد و یک شعر زمزه وار در ذهن!

چه همنشینی خوبی . . .

کرسی

 

چه استراحتِ خوبیست

در جوارِ خودم

خودم برایِ خودم

با خودم، کنارِ خودم

اشتراک گذاری این مطلب!

آزادی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/19  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

چند وقتی بود که وای فای خراب شده بود من با چه مصیبتی با گوشی همراهم

اینجا پست میذاشتم وقتی دیدم درست شد چه ذوقی کردم :)))

یعنی زندگی بدون اینترنت ممکن خواهد بود ؟!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

به یادم بود. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/19  •  2 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

پیام شماره ناشناس:


" ساعت 2 شبکه نمایش فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی میده.. . 


يک پیام کاملا خشک،مثل یک اطلاع رسانی. .  .برام جالب شد بدونم این شخص

کیه که ميدونه من این فیلم را خیلی دوستدارم،  یاد ندارم که این علاقه ام را به 

کسی گفته باشم چون برای خیلی سال پیش و به عنوان حس های خوب و فانتزی

هام و چقدر با دیدن این فیلم غرق رویا میشم!  

تکست زدم: دو سه تا قلب تو کیی؟!

جواب مثل همان اطلاع رسانی خشک: مهدی

باید اعتراف کنم ذوق مرگ شدم وقتی تو چشم دوختی به تلوزیون و بعد با دیدن

آنونس این فیلم به یاد من افتادی و نتونستی ازش بگذری و پیام دادی که بهم خبر بدی

و من هم ببینمش!

 یعنی از این حس که کسی به فکرت هست لذت بخش تر هم هست؟!؟  گمان نکنم!

شازده ی من  ،  به یاد ندارم کی و چه سنی بهت گفتم که این فیلم جز فانتزیام و ميتونم

تصور کنم موقع توضیح این فیلم کلی ذوق مرگ شدم و با هربار تعریف پیشت چشمام

را بستم هزار بار فرو رفتم به رویا. . .  یقین دارم که فقط یکبار بهت گفتم و این یکبار بعد

از بیشتر از پنج سال در ذهنت بوده و با دیدنش به فکرم افتادی و غرورت را کنار

گذاشتی و پیام دادی تا خوشحالم کنی. . . 

بی نهایت دوست دارم، دلتنگتم خیلی زیاد. . .  خیلی


روشن نوشت: آقا مهدی خواهرزاده اینجانب هستن:)

اشتراک گذاری این مطلب!

فریب. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  2 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

لیالی با یک حالت خاصی گفت :

تو میدونستی فاطمه مژه هاش فر نیست و با موژه فر کن 

فر میکنه!؟!؟ 

نگاهش کردم و گفتم آره مشخصِ که. .   

با یک حالت مغموم گفت من نمیدونستم!

انگار که از این فریب زیبایی ناراحت شده باشد طور خاصی

شده بود داشتم فکر میکردم به آقايون بیچاره!  

اينهمه خانم با رنگ و لعاب میبینند و بعد از انتخاب یک 

زامبی نصیبشان میشه! 

لیالی از یک مژه فریب خورده بود و ناراحت شده بود 

بدبخت آقايون که کلا فریب می خورند :)))

اشتراک گذاری این مطلب!

به رنگِ ارغوان. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/16  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

من چقدر این فیلم را دوستدارم :)))

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 7