موضوع: "گنجینه خاطراتِ من"

جنایی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

به نظرم نویسنده های داستان های جنایی مخصوصا قتل ، ذهن های فوق العاده 

خلاقی دارند . . . و از طرفی هم اگر همان نویسنده ها توانش را داشتند

میتوانستن معروفترین و سخت ترین قاتل در دنیا شوند !!!


من عااااشق شخصیت هرکول پوآرو هستم با آن سبیلش و کلاه لبه دار و عصای خاص اش

آن موزیک بی کلام فیلم و آن مادام گفتن هایش . . . :)))

از فیلم هایی که ذهن آدمی را به فکر کردن عمیق و حلاجی میکشاند خوشم میاد .

وقتی دیروز دیدم یکی از شبکه ها پوآرو را نشان می دهد . . . البته زمانی زدم آن شبکه

که تیتراژ آخر با آن موزیک دوستداشتین پخش میشد .

کلی با همان یک دقیقه صدای فیلم خاطره بازی کردم . . .

هوس کردم یک فیلم جنایی ببینم آنهم قتل . . .D:


اشتراک گذاری این مطلب!

بستنی زمستانی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

توی فروشگاه در حال گشتن بودم تا ببینم قلاب دلم روی کدوم خوردنی گیر میکنه !

که قرعه به نام بستنی زمستانی افتاد !!!!


کاش اصلا نمی خریدم و نمیخوردم هرچه برج بستنی زمستانی تو خاطراتم بود

فرو ریخت !!!!   :/

بعضی از کارخانه ها باید درش را گِل گرفت !

الان جواب این دلِ سوخته از طعم بستنی را کی میخواد بده ؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

لبویِ داغ. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  1 نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

هربار لبو که بخورم یادِ سر خیابان و  چرخ لبوفروشی میافتم

که در سوزِ سرمای زمستان همیشه نبش میدان اطراق 

میکرد و قلبِ لبوهای خوشرنگش به سیخ زده شده بود و 

از گرمای تنِ لبوها بخار بلند ميشد. . . هر از چندگاهی 

خونِ آنها را با ملاقه روی لبوها میریخت تا جگرشان بیش

از اینکه سیخ زده شده بود پاره پاره شود! 

هلکُ هلک با آن فرم مدرسه و کیفی که به لطف سلیقه

خواهرجانم بزرگتر از سنم می زد- اول ابتدایی-

و چند سال بعد یعنی دوره راهنمایی همان مدل کیف تازه

مُد شد!  -چقدر از آن کیف بدم می آمد همه اش

چشمانم دنبال کیف های رنگارنگ و طرح های کودکانه

بود!-

ميرفتم از آن لبوفروش لبو 

میخریدم و او هم لبویِ من را از آن چیزی که بود بهداشتی

ترش می کرد و روی یک برگ روزنامه قاچ

میکرد و روی دستم ميگذاشت من از داغی لبو مدام این

دست و آن دستش میکردم تا دستم کباب نشود و

داغ داغ

لبو را میخوردم و دهانم را باز میکردم تا سوزش دهانم از

داغی اش کم تر شود و بعد چندبار میجویدم و دوباره باز

میکردم دهانم را و. . . 

کل مسیر مدرسه ميشد خوردن همان لبویِ خوشمزه. .  . 

اصلا زمستان را بخاطر همان چرخ لبوفروش و بخار لبو

و آن مرد سبیلدار دوست داشتم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

طبق معمول بخاطر تصمیم نا بجا از وقت سرو شام هتل گذشته بود و ما جا مانده بودیم

در نتیجه دو تا آدم گشنه داشتیم که در خیابان امام رضا علیه السلام ساعت دوازده و نیم شب

سرگردان دنبال یک رستوران برای صرف شام بودند!!!

از دو آدم بدشانس بعید هم نبود ! به هر رستوران که وارد میشدیم میگفتند یا وقت

تعطیلی است و یا بجز سوپ چیزی ندارند ، ما هم که دو تا گرسنه شدید اصلا به سوپ راضی

نبودیم خلاصه اینکه پس از یک ساعت پیاده روی بلاخره یک فست فود پیدا کردیم که از قضا

چند نفر هم داخل بودند و فهمیدیم که بلاخره به مقصود رسیده ام !مثل تشنه لبانی که در

بیابان چند سراب را طی کرده اند و بلاخره به آب رسیده اند شتافتیم به سوی درب ورودی

سید طبق معمول سبزیجات سفارش داد و من هم مثل همیشه . . .

آنقدر در شر و شور غذا و شکم سیر کردن بودیم که پاک فراموش کردیم ساعت چند است

با بگو و بخند خوردیم و کاملا پرروی پررو مقابل میز حساب کردیم و کلی نقد کردیم که

سبزیجات این را ندارد و این چه طرز سالاد بود و . . . . :/

شکممان سیر شده بود و جان گرفته بودیم و شده بودیم همان انسان های قبل ! :)

بنده خدا همانطور گوش داد و گفت درست می فرمایید اصلاح میکنیم و . . .

بعد هم کاملا سرخوش ساعت از دو نیم گذشته راه هتل را گز کردیم و تازه فهمیدیم که چقدر

دور شده ایم از هتل و . . .

بعد از آن شب هر سال طبق روال همیشه وقتی مشهد میرفتیم یک شب را درست مثل

همان شب و ساعت با دوستان میرفتیم همان فست فود . . .

امشب خیلی هوس آنجا را کردم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

تهی از تمامِ هرچیز! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/09  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

کاش دقیقا مقابل همان درب آهنی که برای رسیدن به آن باید پله های آهنی شیارداری

که با هر قدم زانوانم میلرزید و  چشم هایم را به مقابل می دوختم تا ارتفاع زیر پایم را

درک نکنم ، بودم . . .

آنوقت درست بوی شامی های پخته شده در مشامم می نشست و بعد با نیلو مقابل

تلوزیونی که داشت فیلم سارای را با زبان اصلی پخش میکرد مینشستیم و با آن مغز

کودکانه امان زُل میزدیم به غرق شدن سارای در آب و تعجب میکردیم از اشک هایی

که آن لحظه خاله حوری برای چندمین بار با دیدن آن فیلم میریخت . . .

در همان لحظه برق میرفت و صدای رعد و برق خانه را برمیداشت و ما جمع میشدیم

دور آن چراغ گردسوزِ قدیمی که شاید برای جهازِ خانمِ دایی بود !

در آن تاریکی و نگاهی که زُل زده بود به آن چراغ گردسوز داشتم خودم را در بیست و

اندی سالی تصور میکردم که شاد و خندان از آینده ای روشن . . . درست مثل همان 

گردسوزی که بوی سوختن و روشنی اش تمام خانه را گرفته بود .

بعد خانمِ دایی می آمد و مارا صدا میکرد و مقداری پول در دستانمان میگذاشت و

آنوقت هر دو در آن تاریکی و کوچه ی نم خورده میدویدیم سمتِ پیرِمرد مغازه داری

که همیشه از بداخلاقی اش میترسیدم . . .

بعد از خریدِ با ترس و لرز در مسیر با احسان همراه میشدیم و آن چند قدمِ مانده به

خانه را فکر میکردم که کاش او با ما نبود . . .

درست امشب دلم همان خانه ترسناکِ خالی از مادرم را میخواهد که در آن تاریکی

دورِ همان گردسوز با آن چشم هایی که در نور بخاطر اُریب بودنش شاید شبیه

چشم های گربه می بود زُل زده بودم به گردسوز . . .با ذوق سوختنش را نگاه میکردم

و بقیه ! درست مثل همین الان که وقتی ذوق میکنم با خنده نگاهم میکردند و میگفتند

کجایش جالب است . . .

میخواهم درست در همان نقطه از کودکی ام قرار بگیرم که تمامِ دل دلانه هایم را میکردم

تا به تعطیلات برسم و بروم مهرشهر خانه پدری مادر . . .

دلم پدربزرگم را میخواهد که همیشه وقتی آن حیاطِ بزرگ را طی میکردم و به او که مقابل

درب مقتدر ایستاده بود و من با خجالت در آغوشش جای میگرفتم را میخواهد. . .

همان بوی خاص و صبحِ زود صدای پارس سگِ حیاط  . . .

دلم همان کودکی ها را می خواهد . . .




اشتراک گذاری این مطلب!

مهربانانه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/29  •  2 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

پشت شیشه ی بزرگ ایستاده بودم و زُل زده بودم به  

هواپیمایی که بخاطر مشکل فنی اش در حال تعمیر بود دو 

ساعتی بود که پرواز تاخیر افتاده بود. . . 

در دلم گفتم: خدایا صحیح و سالم برسیم صلوات! 

در همین حین دختری که صندلی کنارم نشسته بود با 

هیجان گفت: به نظرت پرواز چه شکلیه!؟ 

لبخند زدم: مهم مقصدِ اگه مقصد خاص باشه پرواز لذتبخش

میشه! 

خندید :

- اره راست میگی. . . بنظرت ميذارن از داخل فیلم بگیرم!؟ 

- نميدانم شاید. . . 

هر دو درحال حرف زدن زُل زده بودیم به هواپیمایی که 

چندنفر آقا مدام در حال دویدن به اطرافش بودند! 

گفتم :


- امیدوارم سقوط نکنیم :)


خندید :


- اره والله،  باید سعی کنم فیلم بگیرم به خواهرزاده ام قول 

دادم که از داخل هواپیما فیلم بگیرم و نشانش بدم. 


خیلی با محبت بود از دانشگاه زنجان بود، از تک تک 

کلماتی که ميگفت مهر و محبت بیرون میریخت. . . 

آخرین ديدارمان فرودگاه جده بود و دیگر همدیگر را ندیدیم

دلم یکهو هوایش کرد. امیدوارم هر جا که هست سرزنده و

خوشحال باشه :)

اشتراک گذاری این مطلب!

رنگ سبز . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/25  •  4 نظر »

 

"هوالمحبوب"

 

امتحان خراب شده بود ! بیش از اندازه خراب . . . 

اضطراب داشتم ، مادر که مضطربم دید گفت :

توکلت به خدا باشد ، تو توکل و ایمان را داشته باش انوقت میبینی کسی با رنگ سبز

جواب های درست را در برگه ات نوشته است . . .

و من هر بار در کودکی بعد از هر امتحانی که بد میشد به یاد حرف مادر آرام میگرفتم

و به خدا توکل میکردم .

وقتی پیش دانشگاهی امتحان عربی را  خراب کردم و به یقین رسیدم اولین تجدیدی

دوره مدرسه ام را خواهم آورد .مادر فقط مرا به آرامش دعوت میکرد .

تا اینکه وقتی همه خواب بودند و طبق عادت همیشگی اش سری به من زد دید بیدارم

و برگه امتحان را در دست دارم و بارم میزنم .

ناراحت شد و دوباره جمله کودکی هایم را گفت . . .

اینبار دلم به همان اندازه قرص نشد ، به همان اندازه توکل نکردم .

فقط تظاهر به آرام بودن کردم و با لبخند به مادر گفتم :

- ان شاء الله . . .

آنجا اولین جرقه ای بود که فهمیدم عوض شده ام انگار . .  .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگیِ بی عشق مثل خوردن آش بدون کشکِ . . .!؟

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/22  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

داشتم به این فکر میکردم که من هیچ وقت در عشق و عاشقی شانس نیاوردم !!! 

دورانِ مدرسه که پر از پیچ و تاپ های عاشقانه بود لورا و نرگس هر کدام یک عاشق

دلسوخته داشتند که الحمدالله خیلی هم به موقع خودشان را نشان می دادند . . .!

یکی از پسرها که عاشق لورا بود اسمش را رضا گذاشته بودیم . لورا برخلافِ الان

آن موقع ها چهره تو دل برو تر و بامزه تری داشت !!! ولی الان نمیدانم واقعا با خود

چه کار کرده زمین تا آسمان فرق کرده و احتمال می دهم تا چند وقت دیگر جراحی

در برنامه اش داشته باشد .

خلاصه اینکه آقا رضای قصه ما شاید نهایتا یک سال از ما بزرگتر و یا شاید دو سال

بزرگتر بود و مدام موقع رفت و برگشت خودی نشان میداد و یکبار هم ابلهانه حرکتی

مِن باب اشنایی زد که با خطا مواجه شد  و. .. .  بگذریم .

نرگس هم که الی ماشاء الله عاشق پیشه داشت . البته منظور از عاشق پیشه از آن

دسته افرادی که در خیابان طالب می شوند هم هست .

نرگس برایمان خیلی دردسر درست می کرد . بیش از اندازه . .  .

اما در این بین منِ بینوا اصلا خاطرخواه نداشتم ! (خنده)

یعنی دریغ از یک پیشنهادِ . . .  !

 همیشه هم برایم جای سوال بود که چرا کسی طرفم نمی آید بعدها فهمیدم بخاطر

رفتارم بوده . ..  اینطور که در تحقیقات آتی متوجه شدم آقایان متوجه میشوند چه کسی

اهل این دوستی ها هست یا نه !

فقط در این بین یک آقا پسری بود که از اول دبیرستان تا سوم دبیرستان پیله کرده بود . . .

در زمانِ خودش با تیپ جدید و مد به قول آنروزی ها - فشن - بود ، این بشر اصلا

انگار نه انگار کار و زندگی داشته باشد همه جا حضور داشت .

هر روز هم به یک مدل و تیپ بود اخرین جایی که میدیدمش روبروی پارک مسیر بود

مزاحمت هایش هم خاص بود . اصلا انگار کلا خاص ها باید جذب من می شدند !!

یادش که می افتم اصلا آمپرم می رود بالا . داخل شهر در آن شلوغی در حال برگشت بودیم که

از کنارمان رد میشد بدون اینکه من متوجه شوم یکهو دستی به طرفم اشاره میشد و

صدای پسرک بلند می آمد :

- این عشق منه !!!!!

من یک آن سکته می زدم و لورا و نرگس قاه قاه می خندیدن .از عصبانیت

سرخ میشدم و فکر اینکه کسی از اشناها اطراف باشد و ببیند مثل یک آب سرد

در مغزم تردد می کرد .

یا وقتی سرم پایین بود حواسم نبود میدیدم کسی مقابلم ایستاده و می آمدم از کنارش رد

شوم میدیدم دوباره ایستاده رو برویم و راهم را سد کرد سر که بلند میکردم چهره او را که

میدیدم با نیش باز نگاهم میکند کارد بهم میزدند خونم در نمی آمد.

و یا وقتی از پارک رد میشدم از آنور خیابان فریاد میزد :

- چطوری عشقم ؟!

یک دوست ناخلف هم داشتم که مدام به من می گفت : آدم باش دیوانه برو ببین حرف

حسابش چیست و خودت را راحت کن !

باز الحمدلله عقلمان رسید و نرفتیم !!!

خلاصه اینکه هر روز این فریادهای پسرک زنگ خطر ما شده بود در حدی که برای فرار

از او مدام از اینور خیابان به آنور خیابان می رفتم و زیگزاگی مسیر را طی میکردم تا

این موجود دیوانه مثل دفعات قبل فلش نزند و مرا عشقش نخواند !!!

هر بار که از کنار پارک میگذشتم این فریادها تکراری شده بود :

- بخدا دوست دارم / چرا تو انقدر ناز داری / قربونت برم من دوست دارم

همیشه هم نیشِ دوستِ ناخلف با شنیدن این حرفها باز می شد و میگفت :

خنگ دوست داره برو ببین حرف حسابش چیه .

و در آخر هم یک بار آن روی مبارکم بالا آمد و کنار خیابان من فریاد میزدم  و او

آنور خیابان فریاد میزد . من هرچه بد و بیراه بلد بودم نثار میکردم و او آنور

خیابان با آن لبخند چندش آورش هر چه لفظ عاشقانه بود نثار میکرد .

بعدها که مرا با چادر در خیابان دید - من موقع رفتن مدرسه بخاطر سخت بودن

نگهداشتن چادر و کیف و وسایل چادر سرنمیکردم-

گفت : چقدر چادر بهت میاد . . .

من هم که مثل برج زهرمار از کنارش رد شدم و هیچ چی نگفتم .

دفعه بعد که دوباره با چادر دید نه فریاد زد نه از آن لبخند ها . . .

آن دیدنِ با چادر انگار تنها تیری بود که از من زده شد . همان شد و دیگر در خیابان

نه فریاد عاشقتم سر داد نه انگشت فلش کرد و نه وقتِ با گوشی صحبت کردن من

اخم کرد . شاید دستش آمد روی بد کسی سرمایه گذاری کرده است .


اصلا باید گفت خر من از کره گی دم نداشت ...!



اشتراک گذاری این مطلب!

خاله باحال. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/22  •  4 نظر »

"هوالمحجوب"

 

شازده وقتی سر کیف باشه من را خاله باحال صدا می کنه!  

و همیشه لُپم را میکشه و ميگه خاله لوپو (من لُپ ندارم 

گونه دارم)  این خاله باحال هم بر میگرده به بچگی هاش 

مثلا وقتی حوصله اش سر ميرفت لوازم آرایش و رنگ 

می آوردم و صورتش را نقاشی میکردم بعدشم با ژست های

مختلف ازش عکس میگرفتم.  و یا دوتایی با شازده کوچولو

ذغال بدست صورتهامون سرخ پوستی میکردم و حیاط

پشتی آتش روشن میکردم نصف شب عین سرخ پوستا 

ادا در می آوردیم  و یا تابستان ها تو همون حیاط پشتی

آب تنی میکردیم و یا داستان می خوندم براشون

باهم انیمیشن میدیدیم و.... 

دلم برای شازده و کوچولویی هاش تنگ شده. 

الان هر وقت،  زمان باشه بجای این حرکات فقط باهام 

حرف های علمی می زنه و بحث های عجیب راه می ندازه 

و یا در مورد کلکسیون هايي که جمع می کنه توضیح میده.

ولی هنوز یک جمله اش ثابته اونم اینکه هر بار از کنارم رد 

میشه ميگه خاله خیلی دوست دارم :)

چند وقت پیش هم من و به عنوان دوست توی گروه 

دوستاش ادد کرده بود!  من تنها یک خانم و بقیه همه پسر

هرچند بچه بودند ولی دیگه نميشه به این سن گفت بچه! 

ممیز شدند. 

دلم برای همه ی آن کودکی ها تنگ شده.  .  .


اشتراک گذاری این مطلب!

دو کوهه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/21  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

چقدر یهو دلم هوای سرد دوکوهه و باران های یکسره اش را خواست :)

دوکوهه ام آرزوست . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4