موضوع: "گنجینه خاطراتِ من"

بعضی ندانستن ها عیبه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/29  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

ساعت آخر ، جغرافیا

یکی از بچه های اخر کلاس گفت : خانم ما یه سوال داریم میشه بیایم اونجا بگیم !

هممون کنجکاو شدیم بدونیم سوال چیه .

آمد پای تخته گچی برداشت و روی تخته یک دایره تقریبا بزرگ کشید .

وسط دایره را نشان داد و پرسید : خانم ما توی زمینیم یا - بیرون دایره را نشان داد-

روی زمین !!!

درسته تکرار پایه کرده بود ! ولی دلیل نمیشد!

کل کلاس پیش دانشگاهی امان را زیر سوال برد :/

هنوز که هنوز است آن لحظه و چهره هایی که از تعجب مثل جغد شده بودند فراموش

نکردم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

نگاه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/27  •  1 نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

بعضی نگاه ها ، مخصوصا نگاه های گذری . . .

از آن جنس نگاه هایی که هر روز برای دقایقی سنگینی اش را حس میکنی

از همان سنگینی خوش آیند . . .

هیچوقت از ذهن آدمی محو نمیشوند ، هیچوقت !

اشتراک گذاری این مطلب!

دختران تنها در ظلمت شب ، کوچه ای باریک . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/05  •  2 نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

هرچه لِوِل کلاس زبانمان بالاتر می رفت ساعت هایش هم بزرگانه تر میشد !

آن آخرها هم کلاسمان ساعت 8و نیم شب تمام میشد و زمستان بود و هوا زود تاریک

میشدپرنده هم در آسمان پر نمیزد چه برسد بر آدمیزاد !!!

جالبی اش اینجا بود که نه خانواده من و نه خانواده لورا هیچکدام دنبالمان نمی آمدند و

ما دختران تنها و بی کس از داخل شهر خودمان را به خانه میرساندیم !!!

به نظرم خانواده میخواستند ما را شیرزن تربیت کنند!!!!

در مسیرمان یک کوچه فرعی بود که لورا خیلی اصرار بر این داشت که از آن کوچه

فرعی برویم !

حتی چندبار سرش بحث هم کرده بودیم ، اینکه آن کوچه مسیرمان را نزدیک تر میکرد

درست بود ولی آنقدر آن کوچه تاریک و بی کس بود که من همیشه ترجیح میدادم از خیابان

اصلی بروم تا از آن کوچه!

کوچه طویل بود و تنها دو چراغ روشن داشت ! تا به سر آن کوچه خلوت و تاریک میرسیدیم

خوف مرا میگرفت .

در یکی از همین شبها وقتی در اوایل کوچه تاریک بودیم صدای پای کسی که پشت سرمان

می آمد توجهمان را جلب کرد از طرز قدم زدن و سایه اش خوب متوجه شدیم که  آقاست!

لورا سریع واکنش نشان داد و گفت : مشکوک میزند .

من به طرز قدم زدن و صدای نایلونی که معلوم بود خرید کرده است دقت کردم گفتم :

- نه فکر میکنی

من هرچقدر لورا را به آرامش دعوت میکردم او بیشتر واکنش نشان میداد و از من میخواست

حرکتی بزند !

سیستم دفاعی لورا در این مواقع این بود که وقتی غریبه ای مزاحم را دیده مقابل درب یکی از

خانه ها بایستد و دستش را روی آن زنگ خانه بگذارد که مثلا من اهل این خانه ام!

از من میخواست اجازه بدهم این حرکت را پیاده کند هرچقدر آرام و پچ پچ کنان به او میگفتم

لورا این بنده خدا خرید دستش است معلوم است که قصد بدی ندارد و دارد مسیرش را میرود…

گوش نداد که نداد در همین بحث های پچ پچانه

پچ پچانه از من جدا شد و مقابل یکی از همان دربها ایستاد و دستش را روی زنگ گذاشت !

من که ترجیح دادم همراهش نباشم چند قدم رفتم آنورتر و ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم

که دیدم در همان لحظه که لورا مضطرب کنار درب ایستاده بود و بصورت سوری دستش را روی

زنگ در گذاشته بود ،

آن آقای قد بلند که در دستش کیسه های میوه بود مقابل همان درب رفت و با لبخند کلید

انداخت به همان در و وارد شد !!! بله لورا ضایع شد D:

 اینگونه بود که آنگونه شد !

خدا هیچکس را ضایع نکند :/

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اردوی مانده در دل. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/03  •  2 نظر »

هوالمحبوب

 

 

من هنوز حسرت آن اردوی باغ وحش چهارم دبستانی

که به دلیل پرت شدن آقای شین- مدیر مدرسه-

از پشت بام کنسل شد را در دل دارم :/

آن روز وقتی خبر پرت شدنش را از پدر شنیدم تنها

عکس العملم این بود: باغ وحش!!!

چقدر ذوق داشتم برای آن اردو. . . 

هنوز که هنوز است در باغ وحش شبیه کودکان با ذوق

نگاه میکنم :)))

چرا ایران باغ وحش درست و حسابی نداره :/ 

چرا واقعا. . . 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

جنایی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

به نظرم نویسنده های داستان های جنایی مخصوصا قتل ، ذهن های فوق العاده 

خلاقی دارند . . . و از طرفی هم اگر همان نویسنده ها توانش را داشتند

میتوانستن معروفترین و سخت ترین قاتل در دنیا شوند !!!


من عااااشق شخصیت هرکول پوآرو هستم با آن سبیلش و کلاه لبه دار و عصای خاص اش

آن موزیک بی کلام فیلم و آن مادام گفتن هایش . . . :)))

از فیلم هایی که ذهن آدمی را به فکر کردن عمیق و حلاجی میکشاند خوشم میاد .

وقتی دیروز دیدم یکی از شبکه ها پوآرو را نشان می دهد . . . البته زمانی زدم آن شبکه

که تیتراژ آخر با آن موزیک دوستداشتین پخش میشد .

کلی با همان یک دقیقه صدای فیلم خاطره بازی کردم . . .

هوس کردم یک فیلم جنایی ببینم آنهم قتل . . .D:


اشتراک گذاری این مطلب!

بستنی زمستانی . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

توی فروشگاه در حال گشتن بودم تا ببینم قلاب دلم روی کدوم خوردنی گیر میکنه !

که قرعه به نام بستنی زمستانی افتاد !!!!


کاش اصلا نمی خریدم و نمیخوردم هرچه برج بستنی زمستانی تو خاطراتم بود

فرو ریخت !!!!   :/

بعضی از کارخانه ها باید درش را گِل گرفت !

الان جواب این دلِ سوخته از طعم بستنی را کی میخواد بده ؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

لبویِ داغ. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21  •  1 نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

هربار لبو که بخورم یادِ سر خیابان و  چرخ لبوفروشی میافتم

که در سوزِ سرمای زمستان همیشه نبش میدان اطراق 

میکرد و قلبِ لبوهای خوشرنگش به سیخ زده شده بود و 

از گرمای تنِ لبوها بخار بلند ميشد. . . هر از چندگاهی 

خونِ آنها را با ملاقه روی لبوها میریخت تا جگرشان بیش

از اینکه سیخ زده شده بود پاره پاره شود! 

هلکُ هلک با آن فرم مدرسه و کیفی که به لطف سلیقه

خواهرجانم بزرگتر از سنم می زد- اول ابتدایی-

و چند سال بعد یعنی دوره راهنمایی همان مدل کیف تازه

مُد شد!  -چقدر از آن کیف بدم می آمد همه اش

چشمانم دنبال کیف های رنگارنگ و طرح های کودکانه

بود!-

ميرفتم از آن لبوفروش لبو 

میخریدم و او هم لبویِ من را از آن چیزی که بود بهداشتی

ترش می کرد و روی یک برگ روزنامه قاچ

میکرد و روی دستم ميگذاشت من از داغی لبو مدام این

دست و آن دستش میکردم تا دستم کباب نشود و

داغ داغ

لبو را میخوردم و دهانم را باز میکردم تا سوزش دهانم از

داغی اش کم تر شود و بعد چندبار میجویدم و دوباره باز

میکردم دهانم را و. . . 

کل مسیر مدرسه ميشد خوردن همان لبویِ خوشمزه. .  . 

اصلا زمستان را بخاطر همان چرخ لبوفروش و بخار لبو

و آن مرد سبیلدار دوست داشتم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

طبق معمول بخاطر تصمیم نا بجا از وقت سرو شام هتل گذشته بود و ما جا مانده بودیم

در نتیجه دو تا آدم گشنه داشتیم که در خیابان امام رضا علیه السلام ساعت دوازده و نیم شب

سرگردان دنبال یک رستوران برای صرف شام بودند!!!

از دو آدم بدشانس بعید هم نبود ! به هر رستوران که وارد میشدیم میگفتند یا وقت

تعطیلی است و یا بجز سوپ چیزی ندارند ، ما هم که دو تا گرسنه شدید اصلا به سوپ راضی

نبودیم خلاصه اینکه پس از یک ساعت پیاده روی بلاخره یک فست فود پیدا کردیم که از قضا

چند نفر هم داخل بودند و فهمیدیم که بلاخره به مقصود رسیده ام !مثل تشنه لبانی که در

بیابان چند سراب را طی کرده اند و بلاخره به آب رسیده اند شتافتیم به سوی درب ورودی

سید طبق معمول سبزیجات سفارش داد و من هم مثل همیشه . . .

آنقدر در شر و شور غذا و شکم سیر کردن بودیم که پاک فراموش کردیم ساعت چند است

با بگو و بخند خوردیم و کاملا پرروی پررو مقابل میز حساب کردیم و کلی نقد کردیم که

سبزیجات این را ندارد و این چه طرز سالاد بود و . . . . :/

شکممان سیر شده بود و جان گرفته بودیم و شده بودیم همان انسان های قبل ! :)

بنده خدا همانطور گوش داد و گفت درست می فرمایید اصلاح میکنیم و . . .

بعد هم کاملا سرخوش ساعت از دو نیم گذشته راه هتل را گز کردیم و تازه فهمیدیم که چقدر

دور شده ایم از هتل و . . .

بعد از آن شب هر سال طبق روال همیشه وقتی مشهد میرفتیم یک شب را درست مثل

همان شب و ساعت با دوستان میرفتیم همان فست فود . . .

امشب خیلی هوس آنجا را کردم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

تهی از تمامِ هرچیز! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/09  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

کاش دقیقا مقابل همان درب آهنی که برای رسیدن به آن باید پله های آهنی شیارداری

که با هر قدم زانوانم میلرزید و  چشم هایم را به مقابل می دوختم تا ارتفاع زیر پایم را

درک نکنم ، بودم . . .

آنوقت درست بوی شامی های پخته شده در مشامم می نشست و بعد با نیلو مقابل

تلوزیونی که داشت فیلم سارای را با زبان اصلی پخش میکرد مینشستیم و با آن مغز

کودکانه امان زُل میزدیم به غرق شدن سارای در آب و تعجب میکردیم از اشک هایی

که آن لحظه خاله حوری برای چندمین بار با دیدن آن فیلم میریخت . . .

در همان لحظه برق میرفت و صدای رعد و برق خانه را برمیداشت و ما جمع میشدیم

دور آن چراغ گردسوزِ قدیمی که شاید برای جهازِ خانمِ دایی بود !

در آن تاریکی و نگاهی که زُل زده بود به آن چراغ گردسوز داشتم خودم را در بیست و

اندی سالی تصور میکردم که شاد و خندان از آینده ای روشن . . . درست مثل همان 

گردسوزی که بوی سوختن و روشنی اش تمام خانه را گرفته بود .

بعد خانمِ دایی می آمد و مارا صدا میکرد و مقداری پول در دستانمان میگذاشت و

آنوقت هر دو در آن تاریکی و کوچه ی نم خورده میدویدیم سمتِ پیرِمرد مغازه داری

که همیشه از بداخلاقی اش میترسیدم . . .

بعد از خریدِ با ترس و لرز در مسیر با احسان همراه میشدیم و آن چند قدمِ مانده به

خانه را فکر میکردم که کاش او با ما نبود . . .

درست امشب دلم همان خانه ترسناکِ خالی از مادرم را میخواهد که در آن تاریکی

دورِ همان گردسوز با آن چشم هایی که در نور بخاطر اُریب بودنش شاید شبیه

چشم های گربه می بود زُل زده بودم به گردسوز . . .با ذوق سوختنش را نگاه میکردم

و بقیه ! درست مثل همین الان که وقتی ذوق میکنم با خنده نگاهم میکردند و میگفتند

کجایش جالب است . . .

میخواهم درست در همان نقطه از کودکی ام قرار بگیرم که تمامِ دل دلانه هایم را میکردم

تا به تعطیلات برسم و بروم مهرشهر خانه پدری مادر . . .

دلم پدربزرگم را میخواهد که همیشه وقتی آن حیاطِ بزرگ را طی میکردم و به او که مقابل

درب مقتدر ایستاده بود و من با خجالت در آغوشش جای میگرفتم را میخواهد. . .

همان بوی خاص و صبحِ زود صدای پارس سگِ حیاط  . . .

دلم همان کودکی ها را می خواهد . . .




اشتراک گذاری این مطلب!

مهربانانه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/29  •  2 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

پشت شیشه ی بزرگ ایستاده بودم و زُل زده بودم به  

هواپیمایی که بخاطر مشکل فنی اش در حال تعمیر بود دو 

ساعتی بود که پرواز تاخیر افتاده بود. . . 

در دلم گفتم: خدایا صحیح و سالم برسیم صلوات! 

در همین حین دختری که صندلی کنارم نشسته بود با 

هیجان گفت: به نظرت پرواز چه شکلیه!؟ 

لبخند زدم: مهم مقصدِ اگه مقصد خاص باشه پرواز لذتبخش

میشه! 

خندید :

- اره راست میگی. . . بنظرت ميذارن از داخل فیلم بگیرم!؟ 

- نميدانم شاید. . . 

هر دو درحال حرف زدن زُل زده بودیم به هواپیمایی که 

چندنفر آقا مدام در حال دویدن به اطرافش بودند! 

گفتم :


- امیدوارم سقوط نکنیم :)


خندید :


- اره والله،  باید سعی کنم فیلم بگیرم به خواهرزاده ام قول 

دادم که از داخل هواپیما فیلم بگیرم و نشانش بدم. 


خیلی با محبت بود از دانشگاه زنجان بود، از تک تک 

کلماتی که ميگفت مهر و محبت بیرون میریخت. . . 

آخرین ديدارمان فرودگاه جده بود و دیگر همدیگر را ندیدیم

دلم یکهو هوایش کرد. امیدوارم هر جا که هست سرزنده و

خوشحال باشه :)

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4