موضوع: "بدبختی های اینجانب"

عجب روزی. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم 

روزم را با بی اعصابی شروع میکنم!  خدا به اطرافیان رحم کند

تمام/.

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/19  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

گاهی وقتها یک تصمیماتی بعدها عواقبی نشان آدم میدهد که در همان حال و

دیدن آن عواقب دوست داری خودت را تا حد مرگ کتک بزنی و بد و بیراه

بدهی که چرا آن تصمیم را گرفتی !!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

اشتباه کردم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/18  •  2 نظر »

“هوالشافی”

 

 

مسیر را اشتباه امدم ، راه را بد انتخاب کردم . . .

جرات برگشت ندارم جرات رها کردن ندارم جرات از نو شروع کردن ندارم . . .

جرات ندارم بکوبم به دهن اشتباهاتم !

جرات ندارم بایستم مقابل کسایی که هر روز توی گوشم میخوندن این مسیر

که میری غلطه . . . جرات ندارم خودمو بسپارم دست انتخاب انها جرات ندارم. . .

دارم پودر میشم ، کم آوردم کم آوردم . . .

احساس میکنم این سرگیجه ها و ریزش مو بخاطر شروع فشار های روانی که

رومه . . .کاش انقدر تودار نبودم کاش یکیو داشتم بجای اینکه بهم الکی دلداری بده

راهنماییم میکرد .

وقتی علویان گفت نمون ،اینجا نمون وقتی توی کاروان با یه نگاه عجیب بهم خیره

شده بود . ..  مطمءنم اگه زنگ بزنم بهم میگه برو . . . میترسم از شماتت بقیه

میترسم از اینکه اینهمه جلوی بقیه ایستادم و گفتم خوبه.

اگه این بشه میگن دیدی گفتم ماریا ، دیدی گفتم داری خودتو حیف میکنی

چیکار کنم خدا چیکار کنم دارم دیوونه میشم . . .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مرا رهایی نیست. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/16  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

کل دیشب را دنبال صندلیم در جلسه امتحان بودم و مدام از 

همکلاسی ها میپرسیدم فلان چیز چه بود توضیح اش و. . .  

در وسط این گشتن ها استادی که اصلا با او درس نداشتم 

مرا دید و بطرفم آمد و گفت ماریا دو شدی!  برگه ات را ببین. . . 

یعنی نمیدانستم بخاطر ان برگه بکوبم سرم و یا بخاطر پیدا نکردن

صندلی و نخواندن درسم!  وقت امتحان هم همینطور میگذشت.   

خدایا مردم در خواب روياهاي لطیفانه میبینند انوقت من دارم 

امتحانی که گذرانده ام را با هزار استرس میبینم!!!! 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

تصمیم کبری . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

یک تصمیم گرفتم در مورد درسم ! ولی نمیدانم عاقلانه هست یا نه . . .

نمیدانم دارم چکار میکنم ، نمیدانم عملی کنمش یا نه ! واقعا نمیدانم . . .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دست از سرم بردارید . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

از این خوابهای مشوش خسته شدم ، خسته . . .

خیلی آزاردهنده شده خیلی زیاد . . . :(

اشتراک گذاری این مطلب!

با من تماس نگیرید لطفا! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب” 

 

 

یک عده  هستند تا تصویر و نامشان روی گوشی همراه ظاهر می شود 

 تمام چهارستون بدن به لرزه میافتد! 

اینها همان هايي هستند که تماس هايشان صرفا برای 

انجام کاریست که با جواب همان تماس بر گردنت آویزان خواهند کرد. . .   :/ 

 

از این تماس ها متنفرم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

سوختن. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  1 نظر »

“هوالمحبوب" 



بزرگش کن،  مراقبش باش،  بهش رسیدگی کن بعد برای برداشتن يه 

وسیله بخوره به دیوار و بشکنه :/ ناخُن لعنتی. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

شباهت یا . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/24  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

تو یک کتابخانه ای یک بنده خدایی  پیله کرد که من شمارو فلان جا ندیدم !؟

گفتم : - اینکه شما من را دیدید یا نه من اطلاع ندارم ولی قطعا من در همان فلان جا حضور

نداشتم که ببینیدم !!!!

خلاصه اینکه دیدم میخواهد سوال پیچ کند فرار را بر قرار ترجیح دادم .

همین باعث شد یاد جنوب بیافتم ، یکسال جنوب اردوگاه ها برای اسکان با داشنجوهای دیگر

قاطی شده بود قبلا که میرفتم همچین اتفاقی خیلی کم می افتاد .

خلاصه اینکه در یک کاروان دانشجویی آقای جوانی از مسئولانشان بود که یکبار

موقع خروج با هم رو در رو شدیم و ما هم که برج زهرمار از کنارش گذشتیم و تمام شد .

نمیدانم چه بود که جرقه زد . . .

هرجایی اعم از مناطق و اردوگاه ها این بنده خدا مرا میدید میپرسید شما از کاروان دانشگاه

فلان نیستید ؟!

یعنی هرجا که میدید !!!

اولین بار در آبادان بود که از اردوگاه بیرون آمدم با سید بروم داخل اتوبوس نمیدانم آن

موقع چه بحثی شد چه چیزی سید جا گذاشته بود که مقابل درب ایستادم تا برود

و بیاید در همین لحظه  دانشجوهای دانشگاه فلان هم داشتند میرفتند تا سوار اتوبوس

شوند این بنده خدا تا مرا دید آمد طرفم و گفت : سلام شما از دانشجویان دانشگاه فلان

نیستید . . .

من لبخندی زدم و گفتم خیر - رفت . . .

هرجا که میدیدمش زل میزد - نمیدانم بنده خدا مرا باکسی اشتباه گرفته بود چه بود 

نمیدانم . . .

سری بعد دوباره مقابل ایستگاه صلواتی آن سوال را پرسید، منکه تعجب کرده بودم

گفتم نه نیستم . ..

با خودم فکر میکردم این چه مسءولی که دانشجوهای کاروانش را نمیشناسه

خلاصه این گذشت و فرار من از این جناب در اماکن همانا و این رو برو شدن ها همانا

آخرین بار مقابل درب ورودی شلمچه دوباره آمد و پرسید !!!

دیگر جایش بود و روی مبارک را نشان دادم و با اخم و جدیت گفتم نه چندبار میپرسید .

سید که بعدا آمد میخندید میگفت خب بابا میگفتی برای کدام کاروانی راحتت میگذاشت

خلاصه در هر سفر ما باید یک سوهان روح میداشتیم . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

به دور از ما باشد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

بعضی ها هر حرفی را با منظور مثل نان به موقع میچسبانند در تنور و بعدش که 

عکس العمل نشان می دهی با خنده و حالتی خوشنود می فرمایند : شوخی کردم

چه کم جنبه شده ای !!!!

هر تیکه و کنایه و نیشی که می خواهند نثارت می کنند و بعد میگویند : منظوری نداشتم!

آنوقت تو باید دست به گوشهایت ببری تا ببینی مخملی شده اند یا نه !


پ.ن: لورا ، گاهی چنان منفورترین شخصیت را پیشم داری که دوست دارم اگر کُلتی

داشتم یک تیر حرام کله پوکت میکردم ! آدم انقدر هم خاله زنک میشود !!!


اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4