موضوع: "بدبختی های اینجانب"

تصمیم کبری . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

یک تصمیم گرفتم در مورد درسم ! ولی نمیدانم عاقلانه هست یا نه . . .

نمیدانم دارم چکار میکنم ، نمیدانم عملی کنمش یا نه ! واقعا نمیدانم . . .

 

دست از سرم بردارید . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

از این خوابهای مشوش خسته شدم ، خسته . . .

خیلی آزاردهنده شده خیلی زیاد . . . :(

اشتراک گذاری این مطلب!

با من تماس نگیرید لطفا! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

یک عده  هستند تا تصویر و نامشان روی گوشی همراه ظاهر می شود 

 تمام چهارستون بدن به لرزه میافتد! 

اینها همان هايي هستند که تماس هايشان صرفا برای 

انجام کاریست که با جواب همان تماس بر گردنت آویزان خواهند کرد. . .   :/ 

 

از این تماس ها متنفرم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

سوختن. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 



بزرگش کن،  مراقبش باش،  بهش رسیدگی کن بعد برای برداشتن يه 

وسیله بخوره به دیوار و بشکنه :/ ناخُن لعنتی. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

شباهت یا . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/24  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

تو یک کتابخانه ای یک بنده خدایی  پیله کرد که من شمارو فلان جا ندیدم !؟

گفتم : - اینکه شما من را دیدید یا نه من اطلاع ندارم ولی قطعا من در همان فلان جا حضور

نداشتم که ببینیدم !!!!

خلاصه اینکه دیدم میخواهد سوال پیچ کند فرار را بر قرار ترجیح دادم .

همین باعث شد یاد جنوب بیافتم ، یکسال جنوب اردوگاه ها برای اسکان با داشنجوهای دیگر

قاطی شده بود قبلا که میرفتم همچین اتفاقی خیلی کم می افتاد .

خلاصه اینکه در یک کاروان دانشجویی آقای جوانی از مسئولانشان بود که یکبار

موقع خروج با هم رو در رو شدیم و ما هم که برج زهرمار از کنارش گذشتیم و تمام شد .

نمیدانم چه بود که جرقه زد . . .

هرجایی اعم از مناطق و اردوگاه ها این بنده خدا مرا میدید میپرسید شما از کاروان دانشگاه

فلان نیستید ؟!

یعنی هرجا که میدید !!!

اولین بار در آبادان بود که از اردوگاه بیرون آمدم با سید بروم داخل اتوبوس نمیدانم آن

موقع چه بحثی شد چه چیزی سید جا گذاشته بود که مقابل درب ایستادم تا برود

و بیاید در همین لحظه  دانشجوهای دانشگاه فلان هم داشتند میرفتند تا سوار اتوبوس

شوند این بنده خدا تا مرا دید آمد طرفم و گفت : سلام شما از دانشجویان دانشگاه فلان

نیستید . . .

من لبخندی زدم و گفتم خیر - رفت . . .

هرجا که میدیدمش زل میزد - نمیدانم بنده خدا مرا باکسی اشتباه گرفته بود چه بود 

نمیدانم . . .

سری بعد دوباره مقابل ایستگاه صلواتی آن سوال را پرسید، منکه تعجب کرده بودم

گفتم نه نیستم . ..

با خودم فکر میکردم این چه مسءولی که دانشجوهای کاروانش را نمیشناسه

خلاصه این گذشت و فرار من از این جناب در اماکن همانا و این رو برو شدن ها همانا

آخرین بار مقابل درب ورودی شلمچه دوباره آمد و پرسید !!!

دیگر جایش بود و روی مبارک را نشان دادم و با اخم و جدیت گفتم نه چندبار میپرسید .

سید که بعدا آمد میخندید میگفت خب بابا میگفتی برای کدام کاروانی راحتت میگذاشت

خلاصه در هر سفر ما باید یک سوهان روح میداشتیم . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

به دور از ما باشد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

بعضی ها هر حرفی را با منظور مثل نان به موقع میچسبانند در تنور و بعدش که 

عکس العمل نشان می دهی با خنده و حالتی خوشنود می فرمایند : شوخی کردم

چه کم جنبه شده ای !!!!

هر تیکه و کنایه و نیشی که می خواهند نثارت می کنند و بعد میگویند : منظوری نداشتم!

آنوقت تو باید دست به گوشهایت ببری تا ببینی مخملی شده اند یا نه !


پ.ن: لورا ، گاهی چنان منفورترین شخصیت را پیشم داری که دوست دارم اگر کُلتی

داشتم یک تیر حرام کله پوکت میکردم ! آدم انقدر هم خاله زنک میشود !!!


اشتراک گذاری این مطلب!

پیر شدم انگار. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/16  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

خیلی شک می کنم!  خیلی زیاد در حدی که دیگر خودم را  

زده ام به آن راه و میگذرم!  میگذارمش پای کثیرالشکی. . . 

به گمانم باید بروم از این مهر های رکعت شمار تهیه کنم!!!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

خیانت. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/10  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

این همراه اول شورش را در آورده مدام آنتنش می پرد

شیطان میگوید بهش خیانت کنم و بروم سراغ ايرانسل :/

اشتراک گذاری این مطلب!

خدایا نمی توانم درک کنم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/07  •  ارسال نظر »

"هوالقادر"

 

 

خدایا تفاوت فرهنگ را نمی توانم درک کنم!  نمی توانم این 

همه فرق را هضم کنم. . . نمیتوانم دو طبقه متفاوت را کنار

هم بپذیرم! 

ذهنم درگیر جهانی شده که تو ساخته ای! 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اینجا فرق دارد ، می دانم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/06  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

باید اقرار کنم که این وبلاگ با تمام وبلاگ های کوثربلاگ فرق دارد .  

شاید خیلی های کوثربلاگی از اینجا و نوشته ها بدشان بیاید و نسخه تاسف برایم

بپیچند و یا اگر روزی همایشی بود دنبال قلم باشند و بخواهند ببینند نویسنده وبلاگ

از نون تا قلم که نوشته های بیخود و بی سود می نویسد کیست و چه شکلی است !

من از نوشته های کپی پیست بدم می آید ، تمام این کپی پیست ها را دوست دارم

بصورت کتاب بخوانم .

نمی توانم هم مدام با تقبل الله و التماس دعا وبلاگم را مزین کنم .

دوست هم ندارم تظاهر کنم . . . من همینم با تمام نوشته هایم . فارغ از تحصیلی که

میکنم یک انسانم .زندگی شخصی خودم را دارم . زاهد پارسا نیستم ولی در حد خودم

رعایت می کنم و تا آنجا که بدانم حواسم هست چه کار کنم که خدایی نکرده شان

زیر سوال نرود !

خیلی ها آمدند گفتن این نوشته ها در شان کوثربلاگی ها نیست .

بنظرم نوشته هایم اصلا طور خاصی نیست ! شاید اشتباه من این باشد که زیادی

صداقت به خرج میدهم و باید هر روز بیایم و یک ارشاد نامه برای تمام دنیا بنویسم و

در وبلاگ درج کنم و بگویم : عجلوا بالصراط المستقیم !

هرکس رویه ای دارد ! گاهی به این فکر میکنم درِ اینجا را تخته کنم انگار نه انگار که وبلاگی

بود . . .


اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4