موضوع: "دوستانه"

تارک الدنیا. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/17  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

ميگه:

غذام خیلی کم شده،  خوابم که ندارم تلوزیونم اصلا نگاه نمیکنم،  فقط

موقع نماز میرم مسجد و ميام با کسی هم رابطه ندارم رفت و آمد 

کنم جدیدا حوصله کتاب خوندن ندارم هر از چندگاهی ذکر میگم

. . .  

گفتم: آفرین یذره ديگه زور بزنی ان شاء الله سیر و سلوکت تکمیل

 میشه!!! 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

از کوره در رفتم ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/03  •  8 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

دیشب از کوره در رفتم !!!

توی گروه دبیرستان به لورا گفتم خاله زنک ! گفتم لطفا ساکت باش و کم موش بدوان . . .

خلاصه اینکه خیلی زیبا خودم را خراب کردم !

ولی برایم اصلا مهم نیست ! یک چیزی که برایم جالب بود این بود که همه فکر میکردن من

و لورا دوست جون جونی هستیم !

البته بهشان حق میدهم چون در مدرسه همیشه کنار هم بودیم . .  .

وقتی از کوره در رفتم پری قصه هایم آمد در خصوصی ازمن دلیل عصبانیت را پرسید و

توضیح دادم پری از آن دسته آدم های فوق العاده ساده بود از آنها که سریع با یک عده بنشیند

همرنگ آن ها میشود البته الان را نمیدانم خودش که میگوید همچنان همان شخصیت است !

حرف زدیم و حرف زدیم تا رسیدیم به این جمله که : تو همیشه نسبت به دوستانت وفادارتر بودی !

حقیقتا جوابی نداشتم برایش !

فقط گفتم چون به دوستانم علاقه داشتم گذشت میکردم وگرنه علاقه نبود بیخیالشان می شدم !

پری فقط در تنهایی هایم بود وقتی کسی نبود در این بین موش بدواند وقتی کسی نبود چوب

لای رابطه ما بگذارد .

گفت که اگر من او را درجمع هایم هم راه میدادم شاید هیچوقت آنکارها را نمی کرد !

اولین بار بود پری این حرفها را میزد شوکه شدم !

گفت که دوست داشت مرا نگه دارد برای خودش :(

با سید هم میانه ام شکراب شده است !

انگار دارم گند میزنم به همه چیز ! البته این شکرابی قطعا از طرف من نیست ! گذشتم کم شده

و دیگر ترس نبودن این افراد در کنارم را ندارم بدون ترس رهایشان میکنم !

تا تلخی ازشان برایم می رسد سریع تصمیم قطع میگیرم که کُنتاک کنم . . .

خدایم رحم کند !

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مزاحم تلفنی. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/01  •  1 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

دیوانه یعنی من!  که قبل خواب گوشی همراهم را از سایلنت در 

اوردم و ساعت 3 صبح یک آدم بیشعور به گوشی همراهم زنگ 

بزنه و بیدار بشم و خواب آلود خواب آلود فکر کنم آلارم گوشیم

و زدم  خاموش کنم نگو جواب داده ام و گرفتم خوابیدم!!!! 

فکر میکردم مزاحمین تلفنی منقرض شدن!  ولی انگار نه هنوز یک

عده نفهم وجود دارن!!!!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

امتحان خر است. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  1 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

امتحانات خیلی طولانی و خسته کننده شده!!!  هرچند ماندن در 

خانه و صبح خیلی زود بیدار نشدن یکی از محاسنش هست! 

ولی این فکر و خواندن درس و استرس و زمان بندی و تمام کردن

کتاب خسته کننده شده.    .   . 

تمام بشه راحت بشیم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

پلاسکو. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  ارسال نظر »

“هوالشافی" 

 

 

پلاسکو! 

هيچوقت فکر نميکردم سرنوشت آن ساختمان بلندی

که بیشتر برایم شبیه یک 

غول زشت بزرگ بود اینطور باشد! 

هيچوقت با دیدنش فکر نميکردم  رفتنش مساوی با

بهای خون عزيزان بشه. .  . 

دلم میخواهد به اندازه تمام آن خانواده های آتش

نشان به سوگواری بشينم. . . 

خدا بهشون صبر بده دعا کنیم برای سلامتی شان

دلم غم دارد خیلی زیاد خیلی  

اشتراک گذاری این مطلب!

اخلاق. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

این همه کتاب اخلاق پاس کردیم و همچنان اخلاق دار نشده ايم! 

اُف بر ما. . . 

 

 

پ.ن: درحال خواندن کتاب چهل حدیث امام رحمت الله 

علیه.. . و این نتیجه گیری از خواندن این کتاب :/

اشتراک گذاری این مطلب!

برای اولین بار خواستم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/26  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

من هیچوقت از مزیت های درس خواندن و . . . استفاده نکردم بنا به دلایلی

شخصی اما اینبار خواستم تکانی بدهم و مشکلی که برایم غیرقابل حل بود را

حل کنم ، رفتم سایت و دیدم این مزیت به ما تعلق نمیگیرد . . .

حقیقتا کمی ناراحت شدم ، کاش برای ما هم بود . اقایان به هر حال یکجوری

حل میکنند مشکلشان را ولی خانم ها . . . شُکر!

خدایا یک معجزه از زنبیل معجزه هایت بنداز در دامان ما چه میشود  خو :/

******

کلی با حالتی نگران  تند تند میگفتم که چکار کند ! بعد او با یک

حالتی خاص وقتی اسم بهداشت را اوردم گفت ما ندار نیستیم . . .

من هم ماندم چه بگویم ! هرچه بود گذشت ناراحت که قطعا شدم ولی فهمیدم

دیگر نه راهکار برایش بدهم و نه دلسوزی کنم ،

باید برچسبی باشد که روی آن نوشته باشند : “من لیاقت مهربانی بقیه را ندارم “

آنوقت آن برچسب را روی کسی که لیاقت ندارند می چسباندند و آدم میفهمید

محبتش را کجا خرج کند . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

طبق معمول بخاطر تصمیم نا بجا از وقت سرو شام هتل گذشته بود و ما جا مانده بودیم

در نتیجه دو تا آدم گشنه داشتیم که در خیابان امام رضا علیه السلام ساعت دوازده و نیم شب

سرگردان دنبال یک رستوران برای صرف شام بودند!!!

از دو آدم بدشانس بعید هم نبود ! به هر رستوران که وارد میشدیم میگفتند یا وقت

تعطیلی است و یا بجز سوپ چیزی ندارند ، ما هم که دو تا گرسنه شدید اصلا به سوپ راضی

نبودیم خلاصه اینکه پس از یک ساعت پیاده روی بلاخره یک فست فود پیدا کردیم که از قضا

چند نفر هم داخل بودند و فهمیدیم که بلاخره به مقصود رسیده ام !مثل تشنه لبانی که در

بیابان چند سراب را طی کرده اند و بلاخره به آب رسیده اند شتافتیم به سوی درب ورودی

سید طبق معمول سبزیجات سفارش داد و من هم مثل همیشه . . .

آنقدر در شر و شور غذا و شکم سیر کردن بودیم که پاک فراموش کردیم ساعت چند است

با بگو و بخند خوردیم و کاملا پرروی پررو مقابل میز حساب کردیم و کلی نقد کردیم که

سبزیجات این را ندارد و این چه طرز سالاد بود و . . . . :/

شکممان سیر شده بود و جان گرفته بودیم و شده بودیم همان انسان های قبل ! :)

بنده خدا همانطور گوش داد و گفت درست می فرمایید اصلاح میکنیم و . . .

بعد هم کاملا سرخوش ساعت از دو نیم گذشته راه هتل را گز کردیم و تازه فهمیدیم که چقدر

دور شده ایم از هتل و . . .

بعد از آن شب هر سال طبق روال همیشه وقتی مشهد میرفتیم یک شب را درست مثل

همان شب و ساعت با دوستان میرفتیم همان فست فود . . .

امشب خیلی هوس آنجا را کردم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

دل در گرو دوست. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/19  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب” 

 

 

دلم دوست را می خواهد. . . 

سرم را روی پایش بگذارم هر دو درازکش زُل بزنیم به 

آسمان آبی،  حرف بزنیم از خاطرات از خوشی هايي که 

گذشت. . . 

دلم می خواهد چله زمستان بستنی به دست روی چمن 

ها بنشینیم و مثل دیوانه ها با لرز بستنی بخوریم

و بخندیم. 

دلم می خواهد نگاهم کند و بگوید گورِ. . .  درس،شده که

شده 

 

چقدر این فاصله ها برايم زجرآور شده. . . نیستی کنارم :(

 

*******

دلم ميخواهد کابوس امتحان دیروز از ذهنم پاک شود، 

چرا انقدر ضعیف شدم چرا طاقت ندارم چرا صبر نمیکنم

چرا چرا چرا. . . 

دیشب کلی اشک ریختم و با خدا حرف زدم. 

نتیجه ای نداشت این مذاکرات. . . 

فقط اینکه کمی آرام شدم همین، بعد هم سردردم شدید 

شد و سعی کردم بخوابم که از شب تا بیداری خواب جنگ

و خون و خونریزی دیدم :/

من چرا انقدر خواب میبینم نميدانم!

 

اشتراک گذاری این مطلب!