موضوع: "دوستانه"

مزاحم تلفنی. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/01  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

دیوانه یعنی من!  که قبل خواب گوشی همراهم را از سایلنت در 

اوردم و ساعت 3 صبح یک آدم بیشعور به گوشی همراهم زنگ 

بزنه و بیدار بشم و خواب آلود خواب آلود فکر کنم آلارم گوشیم

و زدم  خاموش کنم نگو جواب داده ام و گرفتم خوابیدم!!!! 

فکر میکردم مزاحمین تلفنی منقرض شدن!  ولی انگار نه هنوز یک

عده نفهم وجود دارن!!!!! 

امتحان خر است. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

امتحانات خیلی طولانی و خسته کننده شده!!!  هرچند ماندن در 

خانه و صبح خیلی زود بیدار نشدن یکی از محاسنش هست! 

ولی این فکر و خواندن درس و استرس و زمان بندی و تمام کردن

کتاب خسته کننده شده.    .   . 

تمام بشه راحت بشیم :(

پلاسکو. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/30  •  ارسال نظر »

"هوالشافی" 

 

 

پلاسکو! 

هيچوقت فکر نميکردم سرنوشت آن ساختمان بلندی

که بیشتر برایم شبیه یک 

غول زشت بزرگ بود اینطور باشد! 

هيچوقت با دیدنش فکر نميکردم  رفتنش مساوی با

بهای خون عزيزان بشه. .  . 

دلم میخواهد به اندازه تمام آن خانواده های آتش

نشان به سوگواری بشينم. . . 

خدا بهشون صبر بده دعا کنیم برای سلامتی شان

دلم غم دارد خیلی زیاد خیلی  

اخلاق. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/29  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

این همه کتاب اخلاق پاس کردیم و همچنان اخلاق دار نشده ايم! 

اُف بر ما. . . 

 

 

پ.ن: درحال خواندن کتاب چهل حدیث امام رحمت الله 

علیه.. . و این نتیجه گیری از خواندن این کتاب :/

اشتراک گذاری این مطلب!

برای اولین بار خواستم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/26  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

من هیچوقت از مزیت های درس خواندن و . . . استفاده نکردم بنا به دلایلی

شخصی اما اینبار خواستم تکانی بدهم و مشکلی که برایم غیرقابل حل بود را

حل کنم ، رفتم سایت و دیدم این مزیت به ما تعلق نمیگیرد . . .

حقیقتا کمی ناراحت شدم ، کاش برای ما هم بود . اقایان به هر حال یکجوری

حل میکنند مشکلشان را ولی خانم ها . . . شُکر!

خدایا یک معجزه از زنبیل معجزه هایت بنداز در دامان ما چه میشود  خو :/

******

کلی با حالتی نگران  تند تند میگفتم که چکار کند ! بعد او با یک

حالتی خاص وقتی اسم بهداشت را اوردم گفت ما ندار نیستیم . . .

من هم ماندم چه بگویم ! هرچه بود گذشت ناراحت که قطعا شدم ولی فهمیدم

دیگر نه راهکار برایش بدهم و نه دلسوزی کنم ،

باید برچسبی باشد که روی آن نوشته باشند : "من لیاقت مهربانی بقیه را ندارم "

آنوقت آن برچسب را روی کسی که لیاقت ندارند می چسباندند و آدم میفهمید

محبتش را کجا خرج کند . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/20  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

طبق معمول بخاطر تصمیم نا بجا از وقت سرو شام هتل گذشته بود و ما جا مانده بودیم

در نتیجه دو تا آدم گشنه داشتیم که در خیابان امام رضا علیه السلام ساعت دوازده و نیم شب

سرگردان دنبال یک رستوران برای صرف شام بودند!!!

از دو آدم بدشانس بعید هم نبود ! به هر رستوران که وارد میشدیم میگفتند یا وقت

تعطیلی است و یا بجز سوپ چیزی ندارند ، ما هم که دو تا گرسنه شدید اصلا به سوپ راضی

نبودیم خلاصه اینکه پس از یک ساعت پیاده روی بلاخره یک فست فود پیدا کردیم که از قضا

چند نفر هم داخل بودند و فهمیدیم که بلاخره به مقصود رسیده ام !مثل تشنه لبانی که در

بیابان چند سراب را طی کرده اند و بلاخره به آب رسیده اند شتافتیم به سوی درب ورودی

سید طبق معمول سبزیجات سفارش داد و من هم مثل همیشه . . .

آنقدر در شر و شور غذا و شکم سیر کردن بودیم که پاک فراموش کردیم ساعت چند است

با بگو و بخند خوردیم و کاملا پرروی پررو مقابل میز حساب کردیم و کلی نقد کردیم که

سبزیجات این را ندارد و این چه طرز سالاد بود و . . . . :/

شکممان سیر شده بود و جان گرفته بودیم و شده بودیم همان انسان های قبل ! :)

بنده خدا همانطور گوش داد و گفت درست می فرمایید اصلاح میکنیم و . . .

بعد هم کاملا سرخوش ساعت از دو نیم گذشته راه هتل را گز کردیم و تازه فهمیدیم که چقدر

دور شده ایم از هتل و . . .

بعد از آن شب هر سال طبق روال همیشه وقتی مشهد میرفتیم یک شب را درست مثل

همان شب و ساعت با دوستان میرفتیم همان فست فود . . .

امشب خیلی هوس آنجا را کردم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

دل در گرو دوست. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/19  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

دلم دوست را می خواهد. . . 

سرم را روی پایش بگذارم هر دو درازکش زُل بزنیم به 

آسمان آبی،  حرف بزنیم از خاطرات از خوشی هايي که 

گذشت. . . 

دلم می خواهد چله زمستان بستنی به دست روی چمن 

ها بنشینیم و مثل دیوانه ها با لرز بستنی بخوریم

و بخندیم. 

دلم می خواهد نگاهم کند و بگوید گورِ. . .  درس،شده که

شده 

 

چقدر این فاصله ها برايم زجرآور شده. . . نیستی کنارم :(

 

*******

دلم ميخواهد کابوس امتحان دیروز از ذهنم پاک شود، 

چرا انقدر ضعیف شدم چرا طاقت ندارم چرا صبر نمیکنم

چرا چرا چرا. . . 

دیشب کلی اشک ریختم و با خدا حرف زدم. 

نتیجه ای نداشت این مذاکرات. . . 

فقط اینکه کمی آرام شدم همین، بعد هم سردردم شدید 

شد و سعی کردم بخوابم که از شب تا بیداری خواب جنگ

و خون و خونریزی دیدم :/

من چرا انقدر خواب میبینم نميدانم!

 

اشتراک گذاری این مطلب!