و اینگونه بود که آنگونه شد ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21

“هوالمحبوب”

 

 

عشق گفت : من چشمانش را می پوشانم

احساس گفت : من زبانش را از کار می اندازم

درس گفت : من مدتی سرش را گرم میکنم

کار گفت : من دست و بالش را میگیرم

پول گفت : من میدوم تا او پشت سرم بدود !

عقل گفت : من می روم تا همه شما راحت کار خود را بکنید !

زمان گفت : من طاقت ایستادن و دیدن ندارم ، فرار میکنم . . .

                    ” و بعد صدای ناقوس مرگ به گوش رسید! “


متن : از تراوشات ذهن دیوانه اینجانب :)


پ.ن : گفته بودم متنی از دفتر قدیمی پیدا کردم که در فرصت مناسب اینجا ثبت می کنم

پست قبل ، همان متن است منتهی چون تاریخ نزده بودم تاریخش را به امروز زدم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!