کلاهِ سرما . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/21

“هوالمحبوب”

 

 

امروز شاید بعد از سه ماه رفتم پیش دخترخاله تا ببینمش !

وزن اضافه کرده بود ، نمیدانم چرا تا هرکس وزن اضافه میکند از طرف مقابل میپرسد

چاق شده ام نه !؟ خب عزیز من چشم که داری معلوم است دیگر فقط منتظرند

مثلا از فرد جوابدهنده یک نقطه عطف و امیدواری بگیرند که نه اصلا چاق نشدی !!!

دخترخاله خرید کرده بود و لباس های خریداری شده را بروی تخت ریخت و گفت

نگاه کن ! میدانم از ذوقش است . . . در بین خریدها کاپشن کرم رنگی بود که کلاه داشت

آن را برداشتم و تنم کردم کمی گشاد بود و سرشانه هایش بزرگ کلاهش را روی سرم

گذاشتم ، قند در دلم اب شد !

یاد دوره دبیرستان افتادم و کاپشن سبز رنگ و کلاهش که در سرما سرم میگذاشتم

چهره ام با آن کلاه بانمک شده بود . . .

خواستم بروم گوشی ام را بیاورم تا عکسی بگیرم یادم افتاد گوشی ام را در خانه جا گذاشته ام

دخترخاله نگاهم میکرد و من نیشم تا بناگوش باز شده بود . . .

میگفت : الان چرا مثلا شاد شدی ؟!

گفتم خب حس خوبی دارد کاپشن کلاهدار . . .

گفت : خب برو بخر !

پشت چشم نازک کردم و گفتم : به نظرت می شود با چادر کاپشن کلاهدار پوشید !؟

حرفم را تایید کرد و چیزی نگفت . . .

اما خب به نظرم باید یکی بخرم و موقع رفتن به کوه و دشت و دمن از آن استفاده کردم!


پ.ن1: دلم مدتهاست دوچرخه سواری میخواهد !!!  پارک بانوان دوست ندارم و جای دیگر

هم نمی شود ! من آخر آرزوی دوچرخه سواری را باخود به گور میبرم.


پ.ن2: از خدا میخوام مشکلاتت حل بشه ، خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد خیلی زیاد . . .


پ.ن3: بلاخره رسوای عالم شدی ! اینکه میگویندماه هیچوقت پشت ابر نمیماند همین است!


اشتراک گذاری این مطلب!