موضوع: "قلم نوشت"

شاید برای هیچوقت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/21  •  ارسال نظر »

“هوالقادر”

 

 

یک چیزهایی هیچوقت دوباره تکرار نمی شوند . . .

اگر هم بشوند، مثل اولینبار نمی شوند!

 

 

تصویر : ته مانده های خانه تکانی کتابخانه ها . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/20  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

 

 

گاهی انقدر ناشکری میکنم که ، خودم  جای خدا بودم

از اینهمه کم لطفی دلم می شکست !

اشتراک گذاری این مطلب!

در شهر دیگر خبری نیست ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/19  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

وقتی دیروز پیشنهاد مَلی را برای رفتنِ به مرکز شهر قبول کردم . به آدم هایی که در

شلوغی خیابان در هم لول میخوردند فکر کردم !

به اینکه دیگر شوق و ذوقی در نگاهشان نمی بینم . نمی دانم شاید این انعکاس نگاه

خودم بود !

ولی یک چیز را خوب فهمیدم .

شهر بزرگ مارا بلعیده است ! آن قدر که در معده اش دیگر ، هضم هم نمی شویم !

تا به این شهر آمدیم نگاهمان هم همچون محیطمان بزرگ شد .

انقدر بزرگ شد که توقعاتمان هم بزرگ شد . توقعات که بزرگ شد تلاشمان دوبرابر شد!

آنقدر تلاشمان دوبرابر شد که حرص برمان داشت .

آنقدر حرص برمان داشت تا که حسادت هم به جانمان افتاد .

عمرمان همچنان پای تجملات گذشت ، تجملاتی که روز به روز وسیع تر و بزرگتر از

آنچه که داریم میشود .

غافل از اینکه هیچ زندگی دیگر رنگِ خوشبختی ندارد !

همه می دویم برسیم به چیزی که هر روز جدیدتر و ناب تر میشود . . .

بخداوندی خدا تمام این امکانات را باید ریخت دور ، کوچ کرد به جایی که عِطر زندگی

بدهد نه عِطر مُردگی !

همه ی آدم های شهر در چشمانم تابوتی متحرک بیش نبودند . . .

این روزها هیچ کس خودش نیست ، هیچکس !

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ظاهر نادان به از تظاهر دانا . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/17  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

ظاهر نادان که بر خود میگیری ، دانایی ها رَج به رَج برایت بافته می شوند !

تنها نگاه کن و به نادانیت اقرار کن .

آنوقت تمام پرده های اسرار کنار میروند و تو ، تازه می فهمی این نفهمیدن

چه بهای خوبی است برای رسیدن به فهمیدن !

فقط کافیست نادانیت را مشهود کنی ، همین !

 

هذیان های ماریا

 

اشتراک گذاری این مطلب!

گیسوی گیس بریده . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/17  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

تمام دلم بهم خورد وقتی با کلماتی بازی میکردیم که قلبن به آنها اعتقاد نداشتیم !

عزیزم گفتن ها ، دلم برایت تنگ شده ها ، فدایت شوم ها . . .

همه و همه حالم را بهم میزد !

توقع نداشتم گیسو وارد خصوصی ام بشود و بی تفاوت بودن من را به رویم بیاورد !

فکر کنم بلاخره تاب نیاورد .

بعد از اینهمه سال همچون غریبه هایی که به زور چماق برسرشان گرفته اند با الفاظ

محبت آمیز حرف میزدیم و دلم از آنهمه تظاهر دو طرفه بهم خورد .

خیلی وقت است که درگیرم وقتی کسی بهم میگوید دلش برایم تنگ شده چه جوابی

بدهم !

قاعدتا وقتی دل من برایش تنگ نشده نمی توانم بگویم : من هم همینطور !

باید بگویم لطف داری که این جمله  از یک سیلی ابدار هم شدید تر و کشنده تر

است برای طرف مقابلی که قبلا فوق العاده نسبت به هم محبت داشتیم.

دوست داشتم سریع آن تظاهر های حال به هم زن را تمام کنم .

بعد از اینهمه سال چقدر راحت برایم هیچ شده بود ! با او از غریبه هم غریبه تر

بودم !

وقتی با کسی از کودکی بزرگ میشوی وقتی تو را جای خواهر نداشته اش میداند

وقتی در خلوت ها تو را بهترین دخترعمه دنیا می خواند ! وقتی انقدر راحت به تو

و تمام سوالهایی که از او کرده ای دروغ میگوید ! و بدتر از همه دورویی به خرج

می دهد در مقابل یک رنگی هایت !

چطور میتوانم ببخشم و بگذرم ! چطور میتوانم از آدم هایی که از صداقتم سوء استفاده

میکنند بگذرم.

چطور میتوانم دوباره باورش کنم !!!!!!؟؟؟؟

این همان کسی است که در باغ به آنا گفته بود ماریا دزد عشقش است !!!!

این همانی بود که برای رسیدن به مقاصدش من را زیر پا و در کنار اطرافیان له کرد .

منی که پاک بودم و . . .  حتی گفتنش هم ازاردهنده اس.

همه ی اینها را گذشته بودم .

ولی تکرار دوباره را نمی توان بخشید !

نمی توانم خودم را به نابینایی و نادانی بزنم ! در بخشش کمی سخت تر شده ام انگار

گیسو را باتمام خاطرات شیرین کودکی امان در قلبم نگه میدارم و این گیسویی که

تازه برایم متولد شده را دور می اندازم .

دیگر نمی خواهم باقی عمرم را در کنار آدم هایی باشم که نیشِ بی مرامیشان در جانم باشد

و من سفیهانه  همچون نادانان به رویه گذشته ام ادامه بدهم .

بزرگ ترین اشتباه آدمی این است  انسانهایی را که جز طناب دارِ بی خردی چیزی برایشان

به ارمغان نمی آورند ، دور نمی اندازند .

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

به نادانیم شک ندارم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/16  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

گفت شیطان را اگر بشناسی . . . نگذاشتم حرفش تمام شود . گفتم : حتما اگر بشناسم

باید با او رفیق شوم .

گفت : نه فراتر از رفیق عاشقش میشوی . . . لبخند زدم .

متفکرانه روی کاناپه نشسته بود منی که آن پایینتر نشسته بودم را با یک مغلطه ای شروع

کرده بود به آمپاز قرار دادن که چه ؟!

- شیطان مگر فرشته نبود ، مگر فرشتگان مجرد نبودند پس چطور نافرمانی کرد !

اصلا جز انسان چه کسانی اختیار دارند .وقتی جز انسان کسی ندارد پس چطور شیطان

مختار شد و سجده نکرد . پس اینها همه مهملات است .

“گویی که خدا دست انداخته انسان ها را مچل  کرده است ! (نعوذبالله)”

لبخند زدم و گفتم : مغلطه نکن . . .

شروع کرد به جهیدن : -

مغلطه نکنم ! این کجایش مغلطه است . خب جواب من را بده

بگو وقتی شیطان مجرد است چطور قدرت نافرمانی داشته . . .

گفتم : نمیدانم .

سکوت کردم تا هر چه در ذهن دارد بریزد بیرون انسان ها تا در موضع قدرت خود را میبینند

مخصوصا دانایی کاذب میخواهند هر چه دارند را بریزند بیرون سکوت کردم و گذاشتم

ببینم چه در سر دارد .

- جواب من چه شد ماریا ؟!

- از اهلش بپرس من اهلش نیستم !

- من از اهلش هم پرسیده ام آنکه خود را ایت الله میخواند هم از دادن جواب به من

طفره رفت تازه او هم مثل تو گفت مغلطه میکنم و چند استغفرالله هم گفت .

جواب دادم: 

- حتما اهلش نبوده برو از اهلترش بپرس

- گفتند بروم از فلانی . . .  بپرسم ، من فلانی را کجا پیدا کنم !؟

خنده ام میگیرد ،

- خب شما که نمیروی دنبالش دلیل بر بیجواب بودن سوال مگذار .

گارد میگیرد :

- اصلا رجیم را از خودشان در آورده اند .

– خب رجیم را از خودشان درآورده اند قرآن را از کجا آورده اند.

اشاره میکند به پدر و مادر :

- اینجا نمیشود گفت !

خنده ام میگیرد حرف دلش را خواندم قرآن را هم قبول ندارد.ادامه میدهد :

- اصلا چرا قرآن همه اش خطاب به مذکر میکند

میگویم :

- پس مومنات چیست!؟

می فرماید :

- نه بیشتر خطاب به مذکر دارد .

نگاهش میکنم ، گاهی لبخند میزنم گاهی متفکر میشوم مقابلش مثلا که فکرم

مشغول شده است با حرفهایش تا مرا متفکر میبیند دوباره شروع میکند به سخنرانی

- شما فلسفه اسلامی میخوانید برو فلسفه غرب را بخوان ببین چه گفته اند ببین ولتر

پوپر، دکارت،راسل چه حرفها که نزده آنوقت امثال مطهری و شریعتی می ایند

آنها را نقد میکنند و . . .

بیش از این لفتش نمیدهم جوابش را هم نمیدهم میروم درون لاک خودم و با گوشی همراه

می شوم . . .

*****************

جواب سوال اولش :

شیطان فرشته نبود ! بلکه از جنیان مقرب الهی بود . زیرا که چندین بار گفته شده که جنیان

از جنس آتشند و فرشتگان از نور آفریده شده اند اگر شیطان فرشته بود باید از جنس نور

میبود و نه آتش !

اما تجرد فرشتگان ، تجرد فرشتگان به این منظور نیست که فهم و شعور نداشتند !

چرا داشتند چون اگر بخواهیم بگوییم که فهم شعور نداشتند در اینصورت دلیلی بر فرمان دادن

خداوند به آنها نبود چون موجودی که فهم و شعور ندارد پس فرمان دادن چه مفهومی دارد

از طرفی هم اگر فهم و شعور نداشتند . وقتی خداوند در زمان خلقت انسان میگوید میخواهم

جانشینی برای خودم در زمین خلق کنم فرشتگان میگویند میخواهی کسی را درست کنی

که فسق و فجور کند !؟ اشاره میکنند به نسناس که انسان های اولیه بودند و جنگ و خونریزی

میکردند . پس از اینجا میفهمیم که چرا اتفاقا فهم و شعور هم داشتند .

جواب سوال دوم :

خیلی ساده است . اگر درجمعی حرف میزنید که فقط زنان هستند از ضمایر و خطابات مونث

استفاده میکنند و اگر مردان از ضمایر و خطابات مردان .

ولی اگر هر دو یعنی جمعی که هم زنان و هم مردان هستند از جمع مذکر استفاده میشود .

چند فرضیه هم بخاطر آن دوره ای که قرار داشتند آورده شده از حوصله من خارج است

تا بگویم .

 

و اما فلسفه غرب .. . . بگذریم اصلا در موردش حرف نزنم بهتر است .

 

تمام حرف من این است کسی که خود را بخواب زده را نمی توان بیدار کرد .

پس برمن خرده نگیرید که چرا جوابش را نداده ام : 1- زمانی که این پرسش را کرد از نظر

روحی آمادگی این برخورد را نداشتم در نتیجه ذهنم کاملا پراکنده شد .

2- تنها از نظر روانی با لبخندها و خونسردی هایم میخواستم بداند که من نادانم و

هرچه در ذهن دارد بریزد بیرون تا مثلا من را دانا کند همانند خودش .

یک عده ای در جهان هستند که باید در جهالت خود بمانند ، اصلا حیف است در جهل

نباشند با کسی که اندیشه های انسان گرایی سکولار  دارد نمی توانم بحث کنم!!!

وقتی تلاش میکرد مرا متقاعد کند هم از خودم بدم می آمد که به خودم اجازه نمی دهم

تا دهانش را ببندم ، و هم متاسف بودم که یک مرد سی و اندی ساله چه تفکراتی در سر

دارد .

خدایا من نادان ترین نادان ها هستم ، علمی به من بده که هر آن برایم سودمند باشد .

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

سکوتی از جنس طلا. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/14  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

در جمع سکوت کن،گوش تیز کن،  نگاه کن. 

بگذار جمع کنی تا اینکه پهن کنی. . .  

 

قالَ ماریا

اشتراک گذاری این مطلب!

پاکی نگذاشت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/12  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

آمدم برای نام و نان بنویسم . . .

دیدم قلم پاکتر و با ارزش تر از آن است که به نان و نام فروخته شود .

        ” از نان به قلم رسیدم ، شدم از نون تا قلم  . . .

 

 

. . .قلم. . .

اشتراک گذاری این مطلب!

مگو، هرگز مگو . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

بعضی حرفها ، مثل نیش زنبور عسل می ماند ! حرفها در اوج حالِ بد سرازیر میشوند

درست مثل عصبانیت زنبور که نیش میزند ، بگویی مرده ای . . .

خُرد میشوی ، و نهایتا آب می شوی.

این حرفها را مگو ، هیچ جا حتی برای خودت ! مثل نُتِ مرگ می مانند تا از زبان

نواخته میشوند دلت طعم مرگ میگیرد !

اصلا همان بیت شعر :

 

سخنی كز سر راز ، زده در جانت چنگ ،

به لبت نيز، مگو

 

است / .

 

در نهایت نتیجه تمام حرفهایم می شود این :

 

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو

 

اشتراک گذاری این مطلب!

. .. .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/30  •  7 نظر »

“هوالخالق”

 

 

خدایا ،

چشمانم گنجایش زیبایی های جهانت را ندارد . . .

ذهنم را وسیع تر کن ، درکم را عمیق تر کن ، فهمم را رفیع تر کن.

بگذار از دریچه ذهن ، درک ، فهم تمام این زیبایی ها را هضم کنم !

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 24