موضوع: "mr.Mim"

چرا که نه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/05  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

 

 

می گویند مسکرات عقل و هوش میبرند و حرام اند. 

من مانده ام در این بین عِطر وجود تو جزو کدام است!!!

 

 

هذیان های ماریا 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شب مذاکره . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/21  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

 

آرام بی سرو صدا ، دلخوری هایم را گفتم .

پذیرفت ، حق داد . دلجویی کرد . . .  در آخر هم یک ماچ محکم نثارم کرد .

الهی شکر که کسی را دارم منطقی است . الهی شکر هزاران بار شکر .

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

تولد فقیرانه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/26  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

امسال برایت نه از آن سوپرایز های خاصم داشتم .

نه بادکنک چسبیده به سقف و روبان آویزان ، نه تاریکی خانه و روشنایی شمع

نه موزیک بی کلام و نه هدیه !

امسال فقیرانه ترین تولد را برایت گرفتم .

اینکه محاسباتم اشتباه شد روز تولدت برف بارید تقصیر من نبود .

اینکه موقع برگشت از سر سهل انگاری پول نقدی جز کرایه در کیفم نبود اینکه با عجله

تنها یک شیرینی پزی پیدا کردم و یک کیک که اصلا با سلایقم جور در نمی آمد خریدم

با این خیال که شاید خواب باشی و ما با کیک و شمع های روشن بیدارت کنیم و بگوییم

 تولدت مبااااارک !

اما از بخت بد تا آمدم خانه بیدار بودی ، مجبور شدم بگویم چشمهایت را ببندی

از هدیه خبری نبود جز یک آغوش و مبارک باد . . .

هیچوقت هیچوقت این تولد را فراموش نمیکنم.

تمام سعی ام برای خوشحال کردنت فقط ایستادن و کمک کردن برای ساختن بزرگترین

ادم برفی زندگی ات بود .

تنها و تنها خوشحال کردنت این بود که در آن سرما کنارت باشم و با آن پاهای یخزده و

دستهای یخزده بایستم و آن شوق ساختن ادم برفی را در تو ببینم .

این تمام تمام چیزی بود که در دست داشتم .

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شیطنت . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/08  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

با غُر بهش میگم رفتم کتابخانه ثبت نام کردم با چه مصیبتی ، ولی کتابی که میخواستم

نداشت !

کاملا ریلکس میگه : خب قطعا ندارن مگه نگفتی کتاب برای 2016 هستش ؟!

کمی مکث میکنم با نیش باز میگم :

فکر کنم آخر باید برم بخرم . . .

چیزی نمیگه !

صورتم میبرم نزدیک و با نیش خیلی خیلی باز میگم پول که ریخته شد به حسابم میرم و

میخرمش به عنوان جایزه برای خودم . بعدشم با ذوق دستامو به هم وصل میکنم و لبخند

عمییییق میزنم .

دو دقیقه بعد از سکوت :

نظرت چیه کتاب را تو برام بخری ؟!

نگاهم میکنه و لبخند میزنه .

کمی مکث میکنم و صورتمو مظلوم میکنم : خب بعد اینکه پول واریز شد هزینه اش را بهت

میدم .

لبخند عمیق تر میزنه !

دو دقیقه بعد :

 حواست هست خیلی وقته بهم هدیه ندادی ! نمی خوای سوپرایزم کنی . . . (نیش باز)

با جدیت میگه :

حواسم هست پررو نشو . . .  :) این پررو نشو جمله همیشگی است صرفا برای یاد آوری

اینکه اینجانب پررو هستم پرروتر نشم !

دو دقیقه بعد با من من :

میگم خب شما که زحمت میکشی کتاب را بخری میشه جلد دومشم بخری .  . .

صدای قاه قاه خنده اش بلند میشه !


به همین راحتی :)))) انتظار برای کتاب دار شدن شروع شد :)


اشتراک گذاری این مطلب!

من خوب نیستم !!! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/10  •  1 نظر »

“هوالشافی”

 

 

به خودم که فکر میکنم به رفتارم ، چیزی پیدا نمی کنم

که استحقاق تو را داشتن ، داشته باشد . . .

گاهی آنقدر تلخ می شوم که از تلخیِ خودم ،نفرت پیدا میکنم !



اشتراک گذاری این مطلب!

یک جورِ دیگر . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/29  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

میگم :

- هوا یجوریِ . . .

میگه:

- نه هوا خوبه هوای پاییز دیگه !

میگم :

- نه یجوریِ من هوای پاییز را خوب می شناسم.

میگه:

- نه عزیزم تو دلت یجوریه هوا جوریش نیست . . .

ساکت میشوم !

اشتراک گذاری این مطلب!

واقعیت تلخ . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/27  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

بعد از مدتها منچ بازی کردیم.

هر سه بار هم مرا برد .

من هم حرص میخوردم و بالا پایین میپریدم که چرا بردی درست مثل بچه ها .

چهارمین بار بلاخره مثل افسرده ها دست به چانه تلاشم را کردم و بردم .

دیگر خوشحالی هم نکردم .

واقعیت تلخی که پی بردم ، اینکه اینجانب اصلا جنبه باخت ندارم !!! :(

البته شاید بردن های او و از موفقیت بالا پایین پریدنهایش مرا جرری

کرد !!! تازه این وسط شادی کردن هایش با مشتهایی هم ازش پذیرایی

کردم بنده خدا تا میفهمید قضیه جدی است فرار میکرد و از جانش

محافظت می کرد !!!

ولی به هر حال این اصلا خوب نیست . اصلا


اشتراک گذاری این مطلب!

شیوه درخواست جدید . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/12  •  2 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

غرقِ در خواندنِ کتابم که سکوت را میشکند :

 

- ماریا؟!

 

بدون انکه سرم را بلند کنم:


- جانم ؟


سرش را از روی لب تاپش بلند میکند به طرفم و کاملا جدی میگوید:

 

- بنظرت چای  چه مزه ای است ؟!


خنده ام میگیرد با شیوه ای جدید درخواست چای میکند اینبار سرم را


بلند میکنم با لبخندی موزیانه میگویم :

 

- نمی دانم ، شما زحمتش را بکش دم کن ببینیم چه مزه ای است :)


لبخندِ محوی میزند و دوباره سرش را به صفحه لب تاپ می چرخاند.


نگاهم را به خط کتاب نزدیک می کنم تا ادامه متن را بخوانم که


مهربانی ام اوت میکند . کتاب و عینک را روی میز میگذارم


زیرکتری را روشن میکنم مقداری چای سبز و گل گاوزبان و به لیمو


در کتری میریزم، یادم می اید که عِطر زعفران در چای را خیلی دوستدارد


چند پر زعفران هم اضافه میکنم و بعد از گذشت اندکی زمان با یک


سینی چای و کیک به طرفش می روم .


چای را مقابلش میگیرم و با لبخند شیطنت آمیزم میگویم :


- بیا جانم ، بیا بنوشیم تا ببینیم چای چه طعمی دارد :)))


با لبخندی رضایتمندانه تشکر میکند .


دوباره به طرف کتاب می روم ، به این فکر میکنم که او چقدر با من خوب است . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

کافر شده ام ؟!

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/07/24  •  1 نظر »

 

“هوالمحبوب”

 


ارام زمزه میکنم :

 

-  نمی دانم چرا این روزها نا آرامم !!!

 

زُل -زول- می زند به صورتم و با ارامش میگوید:

 

-  بخاطر اینکه کافر شدی رفته !!!

 

میدانم ، همیشه به شوخی این حرف را میزند

 

ولی  اینکه چرا حرفش مرا به فکر برد  ، نمیدانم !!!

اشتراک گذاری این مطلب!