حواسم نیست!. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/07  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

آقای میزبان رفته بودند روی منبر و بلند بلند میگفتند :

من همیشه گفته ام اگر همسرم مطیع ام نیست از نادانی خودم بوده 

 

تا به قسمت اقرار نادانی اش رسیدیم من با خنده آن سر پذیرایی:

 

طیب الله انفاسکم! 

 

یعنی علنن به نادانی طرف رای دادم :/

 

*****

 

آقا در حین رفتن و تعارفات :

 

منزل مام تشريف بياريد.. . 

 

من چهره ام را جمع کرده :

 

دوووووره ولی باشه چشم میایم!!! 

 

اگه میگفتم نه نمیایم از این بهتر بود،  طرف را عین ملات ماله کشیدم رو زمین! 

 

 

*****

 

منتظر بودم پیتزا آماده بشه نیم ساعت بخاطر یک پیتزا کلافه شده بودم! 

بعد از نیم ساعت پرسید سیبزمینی هم میخواستید؟!  گفتم بله! 

سری تکان داد و رفت دست بر چانه گذاشته بودم بيصدا لب زدم

گییییج!

در وسط های گيج نثار کردن بودم که پسرک دوباره به طرفم برگشت

هم حول کردم هم خنده ام گرفت بماند چطور جمع اش کردم 

 

*****

 

ميگه: انقدر به مژه هام نگاه کردی چشمم زدی دیشب چندتاش افتاد 

 

من با خنده: فکر کردی این نگاه ها از روی علاقه و زیبایی مژه بوده؟! 

اتفاقا من از رو نفرت و ضایگی مژه نگات میکردم!!! 

 

نشد جمع اش کنم حرفی بود که زده شد!!!! 

 

 

” اینها فقط یکصدم سوتی های سال نو!!!!. . .  

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نرسد آن روز.. .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/06  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

 

نرسد آن روز که به روزهایی که گذشت نگاه کنم و با حالتی افسوس بگویم :

 

این بود زندگی؟!؟!؟

اشتراک گذاری این مطلب!

خودت رحم کن! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/06  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

بادام هندی ها تمام شد! نیمچه پیتزای قارچ و مرغی هم فرو رفت! سیب زمینی هم که نباشد خطاست!

دو تا هم رُل شیرینی خامه ای بلعيده شد!  

نوشیدنی تا دلت بخواهد، شکلات نعنایی  تخم هندوانه و در آخر شرمساری شکم! 

خدایا خودت رحم کن،  شیطان میگوید محض مراعات این شکمبارگی

شمشیر جهاد روزه داری به دست بگیریم !!! 

اشتراک گذاری این مطلب!

فرار نکن . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/06  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

 

روزها دارن همینطور میدون و من ؟!

همچنان در خمِ باز کردن کتابهای درسی عقب افتاده ام !!!

خدایا اندکی ثانیه های زمان را کندتر کن !

گناه دارم :(

اشتراک گذاری این مطلب!

تو فقط بخوان . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/05  •  3 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

از آن سر پذیرایی بلند میپرسد :

 

ماریااااااا هر خانمی نمازش را پیش نامحرم بلند نباید بخواند ؟!

من نمازم را بلند نخوانم به دلم نمی چسبد !!!

 

از همان فاصله یک نگاه به ظاهرش می اندازم ، مژه های کاشته شده . . . گریم صورت!

ناخن ها مصنوعی کاشته شده و لاک خورده ، شلوار کوتاه ساق پا بیرون ، ناخن های پا بلند

ولاک خورده انگارکه ناخن های پا هم کاشته شده باشند،بولیز و شلوار و مو باز بین نامحرمان

جمع . . .

 

در دلم جواب دادم : تو فقط بخوان نمی خواهد حالا این صدا شنیدن نامحرم را در نظر بگیری!!!

 

پ.ن:نمیدانم چرا یک عده تا به خدا میرسند یاد محرم و نامحرمی می افتند !!!!

الان مثلا تو را با این وضع میبینند نامحرمیت نیست ! ولی تا موقع نماز خواندن می شود

یاد محرم و نامحرم می افتی ! خدایی این اشخاص مسخره نگرفتن ما را !!!!

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دیوانگی هم عالمی دارد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/05  •  2 نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

هنر نزد دیوانگان هست و بس !!!

 

 

پ.ن1: چقدر گذاشتن فیلم سخته :(

پ.ن2: اگه نیومد تا ببینید میتونید از نماشا ببینیدش. . .

پ.ن3: به هنرمندان برنخوره !!!

اشتراک گذاری این مطلب!

چرا که نه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/05  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

 

 

می گویند مسکرات عقل و هوش میبرند و حرام اند. 

من مانده ام در این بین عِطر وجود تو جزو کدام است!!!

 

 

هذیان های ماریا 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

فرقی ندارد چه بی تو، چه با تو. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/03  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

ادم ها از چشم که می افتند،  از دل هم رانده می شوند. . . 

حتی برای این آدم ها محبت کردنت هم خصیصانه می شود! 

دیدمش! 

سلام کردم با لبخند،  خوش آمد گفتم تبریک عید گفتم. . . 

خیلی عادی صحبت کردم. 

انگار که از فاصله و زمان دور شخصی که تصویرش سالها پیش

در ذهنم مانده باشد را می بینم. 

بعضی کارها جبران نمی شوند،  درست نمی شوند و حتی شاید 

اگر هم از یاد بروند جایی برای مفقود شدنشان  نخواهد بود. 

او را نميدانم. 

ولی شاید من دلم برای صمیمیت و مهر و عاطفه ای که خرج اش

میکردم تنگ شود. 

اشتراک گذاری این مطلب!

لذت های عیدانه . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/03  •  4 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

یکی از لذت های عیدانه ، شمارش عیدی هاست !

 

 

پ.ن1: فکر نکنم خیلی پولکی باشم ! اما وقتی پس انداز داشته باشم

خیالم راحت تر است .

پ.ن2: اعتراف نوشت : وقتی میخواستم این تصویر را بندازم میم کلی

مخالفت کرد و گفت کارم اشتباه است .

در نتیجه دوست داشتم برای این تصویر کلی متن بنویسم اما ذوقم کورشد

و از طرفی انقدر تلاش کردم تصویر تار بشه که همه چیز دیده نشه !:(

پ.ن3:شما را نمیدانم ولی برای ما دیگر عیدی دادن مثل قبل یک اسکناس به دست

نمیدهند بلکه در پاکت میگذارند و کاملا با شخصیت به آدم می دهند

سمت راست گوشه تصویر محو پاکت ها . .  .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اشتباه دردسر ساز . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1396/01/03  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

آنموقع ها که لاین خدابیامرز در گوشی ام نصب بود ، در یک گروهی که خانمها فقط

عضو بودند ، دوست یک مطلبی فرستاد در مورد یک مشکل خاص خودش . من هم

به شوخی یک پیغام فرستادم و گفتم بیا خصوصی من تا راهنماییت کنم .

این حرف همانا و آمدن خانم های دیگر در خصوصی ام همانا . . .

فکر کرده بودند من مشاور خانواده هستم .

یکی از همان خانم ها همچنان با من مشورت میکند .

نمیدانم فکر میکند من بی کار هستم ، یا علافی چیزی هستم که مدام گوشی بدست

بگیرم.

انقدر چیزهای مزخرفی را بامن در میان می گذارد که با خودم فکر میکنم آیا واقعا این

عقل دارد !!!!؟؟؟؟

یعنی انقدر مشکل است حل این مسئله های کوچک !؟

می خواست برود شهر پدری اش همسرش با او نمی رفت یعنی تحویل سال را کنار هم نبودند

گفتم من جای تو بودم حتی اگر هزار برابر مشکل حیاتی تر داشته باشم ترجیح میدهم

لحظه تحویل سال را کنار همسرم باشم و بعد هرجا که دلم می خواهد و یا نیازِ به وجود

من هست بروم.

گفت : آخر من بلیط گرفتم !

گفتم : تو بلیط را گرفته ای حالا مشورت میکنی !!!!

استیکر خنده فرستاد .

گفتم : دیگر بلیط را گرفته ای مشکل کجا هست برو ، اگر برایت مهم بود این کنار هم بودن

همان موقع که بلیط را میگرفتی فکر اینجایش را میکردی .

گفت : گفتم شاید با گرفتن بلیط همسرم راضی شود بیاید .

گفتم : با شاید و اگر مگر می شود تصمیم گرفت ! من اگر جای تو بودم بلیط را دقیقا

چند ساعت بعد از تحویل سال میگرفتم که نه سیخ بسوزد نه کباب.

بعدش هم کمی حرف زد و ابراز ناراحتی از این حرکتش کرد .

کُفری شدم از دستش . احساس میکنم من را سطل اشغال تصور کرده !

هربار سرموضوعی که فکر میکند دارد اذیت میشود میاید که من دلداری اش بدهم

من هم حسابی متهم اش میکنم و خداحافظی میکنم .

بعد هم آدرس اینستاگرام من را پیدا کرده است و مدام می اید زیر پستهای معدودی

که عکس خودم در آن است می نویسد : قربونت برم دوست خوشگلم !!!!

من واقعا سعی کردم روابطم با این خانم کاملا رسمی باشد ولی بعضی ها انگار چیزی

به نام رابطه رسمی ندارند !

دیروز پیغام فرستاده ” امروز سالگرد قمری ازدواج من و همسرم است متنی داری که در

آن سال قمری وجود داشته باشد !؟”

دیگر اعصابم خرد شده بود از دستِ پیغام های مزخرفش.

گفتم حالا خیلی واجب است یک متن بلند بالایی که در آن حتما سال قمری قید شده

باشد بگویی . . . یک تبریک ساده بگو !

بهش بر خورد !

گفت : باشه ممنون ، بای !!!!

این بای برای من حکم دو سیلی آبدار روی صورتم دارد !

انقدر که از این کلمه بدم می آید از هیچ چیزی بدم نمی اید . فحشم بدهند انقدر

حرص نمیخورم که کلمه بای را میبینم !

آدمِ نا حسابی من وقتم را میگذارم جوابت را میدهم دلیل بر این نیست که فکر کنی

سطل آشغال حرفهای مزخرف و احساساتِ بی عقلی ات باشم.

هربار کارش را میکند و بعد می آید پیش من تا من توجیه کنم و آرام شود . . .

یکبار هم پیغام فرستاده بود که :

برادرشوهرم به ما در جمع گفت بچه شما کارگر میشه !

منم انقدر حرصم در آمد که نگو . .  . کلی با همسرم دعوا کردم که چرا جواب برادرت را ندادی!

 

پرسیدم:

مگه شما بچه دارید؟ !

 

گفت :

نه

واقعا خنده ام گرفت :

برای بچه ای که هنوز وجود ندارد دعوا میکنید ! ؟ همسر خودت را اذیت میکنی که چه

برادرش به شوخی یک حرف زده !

اصلا برفرض مثال بچه ای هم داشتید با حرف برادرهمسرت او کارگر میشد !؟

برفرض مثال اصلا کارگر شود ، چه اشکالی دارد .

 

یعنی انقدر بحث هایشان مزخرف است که اصلا شرم گفتنش را دارم :/

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 97