موضوع: "همکلاسی"

انزجار . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/28  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

یک همکلاسی دارم که تحملش برایم سخت شده ،

نمی توانم افرادی را که فقط به فکر منافعشان هستند تحمل کنم !

آدم هایی که یک رنگ نیستند ! رُک گوی بی ادبند و اصلا ملاحظه نمی کنند !

از این دسته آدم هایی که هرچه دلشان بخواهد می گویند و هیچ ابایی در توهین به

فرد مقابل ندارند . . .

از آن دسته آدم هایی که هر وقت دلشان بخواهد بدون توجه به محیط و اطرافیان

بلند حرف میزنند و میخندند . . .

از این ها که راحتی خودشان را در ارجحیت قرار می دهند .

و هیچکدام از کارهایشان را زشت و بد نمی دانند ! از این ها که همچنان در کودکی

خودشان مانده اند و مثل بچه دبیرستانی ها خودنمایی میکنند . . .

و چه بسا به همین رفتارها هم افتخار میکنند !

مثلا اینکه 26 سالش است و همچنان مثل دخترهای دبیرستانی  بالا و پایین می پرد و

. . .

نمی توانم تحملش کنم ! تا کسی را میبینم شبیه او راه می رود و یا تیپ و مدلش مثل

اوست نفرت وارد دانه دانه سلول های وجودم می شود .


یادم هست نزدیک سال نو همه دوستان خریدهایشان را با ذوق می فرستادند

نشان می دادند و هرکس سوالی داشت اعم از اینکه کجا و چه چیز قیمت مناسب است

رد و بدل میشد . . .( توضیح نوشت : من همیشه خرید عید ندارم این قاعده از زندگیم

محو شده بود کلا که سال پیش بی دلیل هوس کردم و کلی برای خودم خرید کردم)

وقتی من کیف و کفشم را به اصرار فرستادم. فرد مذکوره گفت شبیه گالِش است !!!

خب کفش هایم سبز رنگ و یک بند قهوه ای داشتند و کیفم را با رنگ بند قهوه ای ست

گرفته بودم .  .  .  وقتی همه دیدند پرسیدند چند گرفته ام که گفتم شد n تومان . . .

خب من دوست دارم کیف و کفش چرم باشند علاقه دارم

از طرفی هم چون پاها حساس هستند ترجیح میدهم بهترین کفش را بخرم . . .

شما تصور کنید به یک کفشی که از بهترین مرکز خرید و مدل کلاسیک خریداری شده

گفته است گالِششش !!! هرکس باشد از این نحوه برخورد جا میخورد !

گفت این چیه خریدی اینهمه هم پولش دادی گفتم . . . جان چرمه اصل دلیل گرانی اش

همینه بعدش هم مدلش را دوست داشتم و رنگش رنگ مورد علاقه ام بود.

گفت به همسرم نشان دادم گفت شبیه گالشه چند تا استیکر خنده !!! در دلم گفتم خدا

در و تخته را جور کرده است همسرت هم مانند خودت بیشعور تشریف دارد !

جوابی ندادم ! ! ! فقط گفتم ممنون از نظرت ! اینجور مواقع سکوت بهترین چیز است .

این تنها یک نمونه از بی ادبی هایش است . . .

خلاصه اینکه آلرژی پیدا کرده ام به او . . .

حتی وقتی در گروه چت میکند و یا نامش می اید تمام بدنم مور مور می شوند !

دلم میخواهد بدهند به من و آنچنان بزنمش تا خون بالا بیاورد . . .



اشتراک گذاری این مطلب!

جمله ی سنگین . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/02  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

سید :  

 - هنوزم مثل گذشته رمان زیاد میخونه ؟!   

فلور :

- نه! الان دیگه همه ی زندگیا رمان شده  :/




اشتراک گذاری این مطلب!

یک طرف لیالی و یک طرف خاطرات سوخته ی عشق . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/16  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

موقع برگشت ، اصلا متوجه نشدم چه شد که بحث به عشق کشیده شد .

لیالی داشت خاطرات گذشته اش را مرور میکرد .

هیچوقت دوست نداشتم که جرقه ای برای زنده کردن خاطرات آدم ها باشم ولی اینبار

انگار من بودم که آتش به خرمن دلِ لیالی زدم .

داشت از عشقی که تمام شده بود حرف میزد ، عشقی که اگر چندسال قبل با پدرش

مخالفت میکرد و کمی پافشاری میکرد سرنوشتش عوض میشد .

انگار تازه متوجه شده بود وقتی پسرک بینوا آمده بود تا تمام هدیه هایی که باعشق

 به او داده شده  بود - از جمله حلقه طلایی که برایش به عنوان حلقه نامزدی خریده بود-

را بگیرد با آن چهره داغان و گذاشتن سرش روی فرمان ماشین و خم شدن کمرش. . .

چه بلایی سرِ پسرک آورده بود .

در حین گفتنش مدام جمله " قسمت نبود " را تکرار می کرد ، انگار که آبی روی آتش باشد .

با خودم فکر میکردم کاش جای لیالی بودم و این سوختن و آشوب دل را حداقل درک

می کردم .

دوست داشتم بگویم خوش به حالت لیالی حتما شیرین بوده آن ریز عاشقانه های با حجب

و حیا . . .

شرم مرا از گفتنش منصرف کرد . دلم برایش سوخت برای استقلال نداشتنش در انتخاب

برای ترسی که از احتمالِ- اگر با او ازدواج میکرد و شکست میخورد جواب پدر را چه میداد-

شاید اگر من هم جای او بودم همینکار را میکردم ، من هم مثل او هیچوقت نمی توانم روی

پدرم برای خواسته هایم بایستم . هرچند پدر بخاطر ته تغاری بودنم هر چه میخواستم

محیا میکرد اما انگار دقت که میکنم من هم نمی توانم روی حرف پدرم حرف بزنم .

امروز موقع برگشت حس یک جنازه متحرک را داشتم. . .

اشتراک گذاری این مطلب!

استاد، بیا گَپ بزنیم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/15  •  4 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

با فکر می گفت : نمیدونم چرا همش آقای فلانی -یکی از 

استادها - مدام مياد تو خوابم!!!   

توضیح میدادم که آدم ها چیزهایی که باعث استرسشون

توی روز میشه را هر چند کوتاه و تاثیر گذاریِ کم توی 

خواب اثارشو میبینن توهم زیادی به درس فلانی فکر 

می کنی بخاطر همون همش استاد را در حال درس دادن

میبینی!! 

ميگه : خب چرا همش مياد درس میده،  بیاد بشينه 

یکم حرف بزنيم!!! 


زدم زیر خنده:)


صبح از بس چند ساعت سرخوش در حال بگو بخند بودم

همش احساس می کنم يه چند ساعت ديگه موجی از 

حالگیری ها به طرفم بیاد! 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

خسته ام خیلی خسته . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/14  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

موقع برگشت برایش تمام دلایل را آوردم او گوش میداد و میان حرفهایم می گفت

آره دقیقا ، درست میگی و هزار تایید دیگر . . .  و من باز گفتم ، باز حرف تکراری زدم

هر دو به این نتیجه رسیدیم که نه راه پیش داریم و نه راه پس !

نمی دانم در این نقطه قرار گرفته اید یا نه ، اینکه نه بتوانید ادامه بدهید و نه بتوانید

دست بکشید .

احساس می کنم به درجه ای رسیده ام که دیگر حتی نباید غصه هایم را به زبان بیاورم

چون با هربار گفتن ، حتی یک درد و دل درسی پیش یک همکلاسی ، دردهایم تشدید

می شوند . از وقتی به خانه رسیده ام احساس می کنم کل تنم درد می کند و خسته ام

و مطمءنم همه اش بخاطر فشار روانی که خودم با حرفهایم وارد کرده ام است .

++++++++++

معاونت آموزشی می گفت شما بر اساس علاقه اتان به شخص ضعف های او

را نمی بینید و من گفتم : نه من اینطور نیستم .

گفت : تو اگر اینطور باشی من تعجب می کنم !!!


در گروه دبیرستان فیلمی گذاشته بودند که کودکی گریه می کرد و از شهردار تقاضایی

داشت همه دوستان استیکر غم و غصه و اشک گذاشتند . من پیام دادم که اصلا

احساساتی نشدم ! لورا گفت : احساساتی میشدی طبیعی نبود !!!


یعنی انقدر بی احساس شدم که همه فهمیده اند الا خودم !


وقتی شنیدم همکلاسی دبستانم میگفت که معلم پنجم دبستانمان به رحمت خدا رفته

ناراحت نشدم متاسف هم نشدم خیلی عادی پرسیدم کی فوت کرد ؟! چندبار در حین

توضیح چشمانش پر شد و خالی شد ! ولی من نه !!!


خدایا بقیه خیلی رقیق القلب شده اند  یا من زیادی سخی القلب !!!؟؟؟

نگران خودمم :(



اشتراک گذاری این مطلب!

دوست ندارم پیر بشم ! . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/06  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

موقع برگشت لیالی هم همراهم شد . طفلک مادرش دیسک کمرش اوت کرده است

رفت تا از داروخانه مسکنی بگیرد .من هم همراهش داخل  شدم .

پیرزنی با نمک با چادر گلگلی و عصا توضیح می داد که چشم هایش خارش

دارند نمی داند به چه چیزی آلرژی دارد بعد که قرصی به او دادند گفت خیلی

کم خواب است قرصی هم برای کم خوابی اش دادند دوباره گفت پایش هم

درد میکند برای آن هم قرصی دادند گفتند : شربت بدهیم اثرش قوی تر از

قرص است گفت : شربت نههههههه امان از دست شربت !

بعد که داروهایش را گرفت اهسته اهسته با عصایش به طرف درب خروجی رفت.

دوست ندارم پیر شوم ! اگر هم شدم خودم روی پای خودم باشم نه وبال فرزند .

پیش دانشگاهی که بودم با دوستم که میز مقابل می نشست خیلی خیالبافی میکردم

یکبار ازش پرسیدم پیری اش را چطور تصور میکند؟!

- گفت پشت پنجره ی خانه سالمندان در انتظار آمدن و سر زدن فرزندانش !!!

چشمانم را گرد کردم و گفتم از الان در انتظار این هستی ؟!

گفت این مدلی  شاعرانه است D:

و یا وقتی معلم جغرافیا در اعتراض به اینکه یکی میگفت دلش درد میکند و دیگری

سرش و دیگریِ دیگری کمرش گفت شما 18 سالتان است به سن ما برسید چه می کنید ؟!

 و من بلند گفتم : میمیریم !!!

لورا گفت : خانم بیرونمان را نگاه نکن درونمان فرسوده شده !!!

خدایا اگه میشه لطفا تا از دست و پا نیافتاده ام مرگم را برسان فکرش را کن من با این غرورم

از بقیه برای امور شخصی کمک بگیرم !!!



اشتراک گذاری این مطلب!

حرکت های عجیب فرشته کوچولو . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/27  •  ارسال نظر »

"هوالمحجوب"

 

 

تا مرا دیده می گوید :

ریحانه مرا کچل کرده !!! مدام می آید و می گوید :

- خاله ماریا اینطور راه می رود خاله ماریا اینطور میخندد

جدیدا هم دارد حرف زدن تو را تقلید میکند و مدام در حال تمرین است.

میگویم چرا اینطور حرف میزنی :

- میگوید خاله ماریا اینطور حرف می زنه .

وُیس ضبط می کند و مثل تو حرف میزند و اصرار دارد در تلگرام با تو چت کند .

بلند میخندم

با تعجب نگاهم می کند .

خنده ام که تمام می شود می گویم :

خدایت رحم کند . ریحانه مرا الگوی خودش قرار داده ، منکه الگوهایم فلانی و فلانی

بود این شدم . ببین او چه می شود!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

گفتیم و شنیدیم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/12  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

آن یکی میگفت ،این یکی صدای خنده اش را پاس میداد!

این  یکی تایپ میکرد و آن یکی در جوابش وُیس ،

انگار که از سرزمین های دور دوباره بهم رسیده باشند.

تنها خدا میداند پشت این قاب گوشی میان صدای خنده هایی

که از تجدید خاطرات  رد و بدل میشد کدام چشمی پر از اشک شد

کدام گلویی پر از آه شد و کدام هنجره ای صوت یادش بخیر تولید کرد

و کدام قلبی محزون طلبِ بازگشت گذشته کرد . . .




اشتراک گذاری این مطلب!

مرا عهدیست با جانان . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/09  •  2 نظر »

"هوالشافی"

 

 

در ظهرِ پاییزی میانِ آتش بسِ بدن نشسته ام !

دقایقی پیش را مرور میکنم که از درد به خود میپیچیدم ، در آخر هم به خاطر همین درد

مجبور شدم سخنرانی را از طرف خودم کنسل کنم!حالا با خوردن سه مسکن آرام گرفته است.

ناراحتم از اتفاقی که افتاد ، این دومین بار بود که بخاطر کسالت سخنرانیم را کنسل

می کردم !

و دلخورم از اینکه بی مسئولیت شناخته بشم ! اما چه کنم ؟!

چاره ای غیر از این نداشتم .


 

+دایرکت پیام داده چرا پستهای وبلاگت را در اینستا نمیذاری ؟!

تصور کن جانم میان آنهمه دوست و آشنا همچین کاری کنم !


+سرِ لَیالی داد زده که فلانی چرا اینطوری میکنه یعنی چی نمیتونه سخنرانی کنه

سِریِ قبل هم گفت خوب نیستم این رفتارا یعنی چی !

ببخش جانم نمیتوانم به بدنم بگویم : امروز آرام باش سخنرانی دارم !


اشتراک گذاری این مطلب!

عملِ بینی. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/08/05  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

نمردم و در خواب جراحی بینی را هم تجربه کردم :/

خیلی بد بود مدام به بینیم دست ميزدم

احساس میکردم بینی خودم نیست :/ يه وصله ناجوره

بعد دوستانم را میدیدم و میگفتم بینیم بد شده نه!

اونها هم میگفتن اصلا متوجه نشدیم عمل کردی. 

خلاصه اینکه کابوسی بود. خدا میداند چقدر گریه کردم

در خواب. 

خداروشکر که چهره ای دارم همه چیزش اندازه 

از ژِن پدری هم همينجا تشکر می کنم که این زیبایی

چهره را بمن عطا کرد D: 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 2