موضوع: "تلخ مثل زهر"

ببخش من را. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/03  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

خدایا مرا ببخش،  ببخش که صدایش را شنیدم و برنگشتم ببخش

 

:((((

 

پ.ن: انقدر از این متکدی های خیابان ضربه دیدم که . . .  چرا برنگشتم؟؟؟؟؟

من آدم نیستم،  نیییییییستم 

اشتراک گذاری این مطلب!

افراط . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/12/02  •  1 نظر »

“هوالمحبوب”

 

 

جوراب ساپورتی ، زخیم ، رنگ پا مارک- پِنتی -در پایم .(خواستم دقیقا بدانید از چه

نوعی )

نگاه به پایم میکند و میفرماید : وای جوراب رنگ پا نپوش . . .

میگویم : الان شما پای من را میبینی ؟!

- به هرحال آقا ببیند فکر میکند پاست ، این هم که خوشرنگ و قشنگ مرد است دیگر!

خواستم بگویم : ان مردی که با جوراب  ت . .  بشود بمیرد بهتراست که سکوت کردم و

ترجیحا با یک لبخند عاقل اندر سفیه از کنارش گذشتم .

ولی عجیب دلم میخواست بگویم مانتو کوتاه نپوش به هرحال چادر است دیگر کنار میرود

و یا شلوار جذب نپوش مرد است دیگر و . . . حداقل دلتان امر به معروف و نهی از

منکر میخواهد خودتان را یکدور خوووووب در اینه برانداز بفرمایید بعد اظهار فضل

کنید !!!!!

این حرکات و مزخرفات چیه رواج پیدا کرده ! تعاااااااااادل برای چیه . . .؟!

یا از اینور بام می افتیم یا از آنور . . .

از افراط گرا ها متنففففففففرم

 

اشتراک گذاری این مطلب!

همه شبیه مادريم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/07  •  ارسال نظر »

“هوالمحجوب”

 

 

ما همه شکل توییم مادر : مظلومانه زندگی خواهیم کرد بی زبان و

 قانع حق دفاع از خود را نخواهیم داشت چون هميشه مقصریم!

حق انتخاب را هم نخواهیم داشت چون مومنه حق ندارد

مثلا فلان چیز از دنیا را بخواهد،  

در آخر هم طوری خواهیم مردُ که همه در حسرت دوباره دیدنمان 

خواهند سوخت. . .  

 

پ.ن: دلم مرگ میخواهد وقتی میبینم هیچ کاری برای تسکین دردهايي که 

میکشی از دستم بر نمی آید مادر. . .  اینکه میگویند مادر راا ببین و دختر را بگیر 

حقیقت محض است مادر حقیقت 

اشتراک گذاری این مطلب!

آب می شوم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  ارسال نظر »

“هوالشافی”

 

 

 

همیشه یک نقطه کوری هست که از جان دادن هم برایت طاقت فرساتر می شود . . .

کم آورده ام ، همین !

اشتراک گذاری این مطلب!

خسته شدم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/23  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

خسته شدم از حرفهای تکراری که زخم های کهنه را باز 

می کنند.  خسته شدم. 

 

پ.ن1: خیلی دوست دارم وقتی مُردم به روحم اجازه داده 

بشه تا ببینم همه اونايي که با زخم زبان دلم را شکستند 

اون لحظه یاد اون حرفهای زده شده و قلب شکستن من

می افتن؟!  


پ.ن2: دوستدارم نباشم. . . 



بعدا نوشت : چقدر پی نوشت یک شبیه حرفهای نوجوان ها شد :/

اشتراک گذاری این مطلب!

راضی ام به رضایت. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

خدایا،  بی اذن تو حتی یک برگ هم از درخت جدا نمی شه

 خودت شاهد بودی که چقدر تلاش کردم،  شاهد بودی که

حتی یک خط از کتابم را بدون وضو و نیت تقرب نخواندم

اگه قرار این واحد پاس نشه اگه تو می خواي اینطور بشه 

من هیچ غری نمیزنم. 

راضی ام به رضای تو. . .  قطعا تو بهترین را برام می خواي 



پ.ن: برای اولينبار سر جلسه امتحان گریه ام گرفت 

برای اولينبار فکر کردم خیلی خنگم

برای اولينبار مثل بی نوایان گوشه کتابخانه کِز کردم و

فکر کردم کاش هيچوقت اين نبودم 

برای چندمینبار دلم به حال خودم سوخت. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

من و این همه فاصله بينمان. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

شنیده بودم با دوستِ چندساله اش به اختلاف افتاده دلم  

نیامد بدونِ دخالت بگذرم. . .  زنگ زدم حالِ حسام الدین

را پرسیدم حرف را کشاندم نتوانستم خوب حرف بزنم و به 

عبارتی نصيحتش کنم!  آخر تمام این حرفها کشیده شد به

سمتِ نگرانی ام نسبت به مادر و این غم های تازه بیدار

شده!  

فقط گفتم دلیل اختلافتان کاملا بچگانه است!  کاش تماس

اش را بی پاسخ نمی گذاشتی بجای اینکه سکوت کنی 

ناراحتی ات را میگفتی صد البته او هم مشکلاتی دارد که تو 

خبر نداری. . . 

همین فقط همین را گفتم!!! 

بعد هم مادر را وسط کشیدم و گفت که به هر حال سن بالا

می رود بخاطر ان است!!!!  

انگار که مادر چندسال دارد! 

يادم رفته بود با کسی حرف ميزدم که وقتی سه سال با پدر

سرسنگین شده بود تنها به سلام و خداحافظ اکتفا می کرد 

در مقابل حرف ما که گفتیم به این فکر کن که یکروز از این

رفتارت پشیمان میشوی گفت: همه یک روز میمیرند!!!! 

یعنی اگر پدر هم نباشد عذاب وجدان نخواهد گرفت!  

انگار نه انگار در مورد پدرش حرف میزد. . . 

این همه فاصله میان من و تو دارد عذابم میدهد! 

اینکه حتی برای تماس با تو حال و احوال پرسیدنت مردد 

می شوم!  اینکه اصلا دلتنگت نمی شوم عذابم می دهد! 

چرا من نسبت به تو حس خواهرانه ندارم. . . 

چرا وقتی تلاش میکنم خودم را نزدیک کنم به تو نمی توانم 

لایه ای است که انگار مرز شده میان من و تو.. . 

فقط می شود گفت: دل از این سنگ شدن می ترسد. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

“هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

غم دارد دلم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/14  •  ارسال نظر »

“هوالمحبوب” 




دوستِ دوران کودکی ام را دیدم!  اما اصلا خوشحال نشدم  

دخترش را در آغوش گرفته بود و خانواده اش با چه ذوقی 

مقابل درب آمده بودند استقبالش و با عشق کودک را ازش

گرفتند و. . . 

همسرش هم با نیش باز داشت در سکوت تماشا میکرد. . . 

تمام وجودم را غم گرفت!  او نه درس خواند و نه کتاب 

می خواند همیشه هم دنبال خوشگذراني بود خیااالش 

پااااکه پاک بود داشتم تفاوت بينمان را نگاه میکردم با 

خانواده اش شاد و خندان می رفت در خانه و پدری 

آنوقت من باید بروم در کنج تنهایی خودم دق کنم!

لعنت به هر چه تنهاییست. . .


پ.ن: اصلا حسود نیستم و حسودی نکردم صرفا یک حقیقت تلخ در اینجای گلویم مثل هلو در آن لحظه گیر کرد همین!  

اشتراک گذاری این مطلب!

سکوتِ تلخ تر از فریاد. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/01  •  1 نظر »

“هوالمحبوب" 

 

 

” یک جاهایی باید سکوت کنی،  سکوتی که از فریاد هم 

تلختره. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5