موضوع: "تلخ مثل زهر"

آب می شوم . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/11/02  •  ارسال نظر »

"هوالشافی"

 

 

 

همیشه یک نقطه کوری هست که از جان دادن هم برایت طاقت فرساتر می شود . . .

کم آورده ام ، همین !

خسته شدم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/23  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

خسته شدم از حرفهای تکراری که زخم های کهنه را باز 

می کنند.  خسته شدم. 

 

پ.ن1: خیلی دوست دارم وقتی مُردم به روحم اجازه داده 

بشه تا ببینم همه اونايي که با زخم زبان دلم را شکستند 

اون لحظه یاد اون حرفهای زده شده و قلب شکستن من

می افتن؟!  


پ.ن2: دوستدارم نباشم. . . 



بعدا نوشت : چقدر پی نوشت یک شبیه حرفهای نوجوان ها شد :/

اشتراک گذاری این مطلب!

راضی ام به رضایت. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/18  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

خدایا،  بی اذن تو حتی یک برگ هم از درخت جدا نمی شه

 خودت شاهد بودی که چقدر تلاش کردم،  شاهد بودی که

حتی یک خط از کتابم را بدون وضو و نیت تقرب نخواندم

اگه قرار این واحد پاس نشه اگه تو می خواي اینطور بشه 

من هیچ غری نمیزنم. 

راضی ام به رضای تو. . .  قطعا تو بهترین را برام می خواي 



پ.ن: برای اولينبار سر جلسه امتحان گریه ام گرفت 

برای اولينبار فکر کردم خیلی خنگم

برای اولينبار مثل بی نوایان گوشه کتابخانه کِز کردم و

فکر کردم کاش هيچوقت اين نبودم 

برای چندمینبار دلم به حال خودم سوخت. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

من و این همه فاصله بينمان. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

شنیده بودم با دوستِ چندساله اش به اختلاف افتاده دلم  

نیامد بدونِ دخالت بگذرم. . .  زنگ زدم حالِ حسام الدین

را پرسیدم حرف را کشاندم نتوانستم خوب حرف بزنم و به 

عبارتی نصيحتش کنم!  آخر تمام این حرفها کشیده شد به

سمتِ نگرانی ام نسبت به مادر و این غم های تازه بیدار

شده!  

فقط گفتم دلیل اختلافتان کاملا بچگانه است!  کاش تماس

اش را بی پاسخ نمی گذاشتی بجای اینکه سکوت کنی 

ناراحتی ات را میگفتی صد البته او هم مشکلاتی دارد که تو 

خبر نداری. . . 

همین فقط همین را گفتم!!! 

بعد هم مادر را وسط کشیدم و گفت که به هر حال سن بالا

می رود بخاطر ان است!!!!  

انگار که مادر چندسال دارد! 

يادم رفته بود با کسی حرف ميزدم که وقتی سه سال با پدر

سرسنگین شده بود تنها به سلام و خداحافظ اکتفا می کرد 

در مقابل حرف ما که گفتیم به این فکر کن که یکروز از این

رفتارت پشیمان میشوی گفت: همه یک روز میمیرند!!!! 

یعنی اگر پدر هم نباشد عذاب وجدان نخواهد گرفت!  

انگار نه انگار در مورد پدرش حرف میزد. . . 

این همه فاصله میان من و تو دارد عذابم میدهد! 

اینکه حتی برای تماس با تو حال و احوال پرسیدنت مردد 

می شوم!  اینکه اصلا دلتنگت نمی شوم عذابم می دهد! 

چرا من نسبت به تو حس خواهرانه ندارم. . . 

چرا وقتی تلاش میکنم خودم را نزدیک کنم به تو نمی توانم 

لایه ای است که انگار مرز شده میان من و تو.. . 

فقط می شود گفت: دل از این سنگ شدن می ترسد. . . 


اشتراک گذاری این مطلب!

اوج فاجعه. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/15  •  2 نظر »

"هوالمحجوب" 

 

 

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست  

چگونه حوصله ی جاودانگی باشد؟!؟ 



پ.ن1: اولین امتحان شنبه است!  و من همچنان اندر خم 

یک کوچه ام. . . 


پ.ن2: کاش به جای اینکه در خواب تذکر میدادید که آرام تر

بروم موعظه ای میکردید! بلکم صراطمان مستقیم می شد! 


پ.ن3: گاهی چنان پست می شوم که حتی خودم هم

خودم رانمی شناسم! 


پ.ن4: کاش می توانستم ذره ای از محبت مادر و پدرم را 

جبران کنم،  وقتی با من حرف می زنند شرم دارم از چشم به

چشم شدن با آنها. . . 


پ.ن5: وقتی داشتم دفترم را نگاه میکردم دیدم متنی قبلا

نوشته ام کمی برایم غریب بود ،  در فرصت مناسب اینجا

می نویسمش. . . 


پ.ن6: مادر این روزها شروع کرده به نبش قبر کردن غم ها

يش و من طبق معمول حکم کسی را داشتم که باید گوش 

میداد و بعد هم با مهربانی تسلی میداد!  


پ.ن7: وقتی گفت خدا هیچکس را بی آدم نکند،  خاک 

عالم به سرم شد. . .!!!  


پ.ن8:  سکوت. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

غم دارد دلم. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/14  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 




دوستِ دوران کودکی ام را دیدم!  اما اصلا خوشحال نشدم  

دخترش را در آغوش گرفته بود و خانواده اش با چه ذوقی 

مقابل درب آمده بودند استقبالش و با عشق کودک را ازش

گرفتند و. . . 

همسرش هم با نیش باز داشت در سکوت تماشا میکرد. . . 

تمام وجودم را غم گرفت!  او نه درس خواند و نه کتاب 

می خواند همیشه هم دنبال خوشگذراني بود خیااالش 

پااااکه پاک بود داشتم تفاوت بينمان را نگاه میکردم با 

خانواده اش شاد و خندان می رفت در خانه و پدری 

آنوقت من باید بروم در کنج تنهایی خودم دق کنم!

لعنت به هر چه تنهاییست. . .


پ.ن: اصلا حسود نیستم و حسودی نکردم صرفا یک حقیقت تلخ در اینجای گلویم مثل هلو در آن لحظه گیر کرد همین!  

اشتراک گذاری این مطلب!

سکوتِ تلخ تر از فریاد. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/10/01  •  1 نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

" یک جاهایی باید سکوت کنی،  سکوتی که از فریاد هم 

تلختره. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

تنفر از استاد. . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/28  •  ارسال نظر »

"هوالمحبوب" 

 

 

از استادین بی وجدان متنفرررررم...   

در این یک مورد اصلا اصلا از حقم نمیگذرم و آن دنیا خِر 

طرف را عجیب میگیرم. . . 

اشتراک گذاری این مطلب!

خ.و.ا.ب د.ی.د.م . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/26  •  1 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

خواب دیدم با همون لباس فرم مدرسه کنار خیابان ایستادم و یه پسر بچه میخواست   

از خیابان رد بشه و یه خانم با ماشین خیلی خفیف زد بهش و بی تفاوت به راهش ادامه

داد عصبانی رفتم دستمو روی ماشین کوبیدم و گفتم حواست کجاست کم مونده بود طفل

معصوم و له کنی بعدشم میری . . . خیلی ریلکس گفت عه حواسم نبود !

پسربچه را که از خیابان رد کردم و امدم اینور خیابان دیدم دوستای دوره دبیرستان توی

فضای سبز منتظر منن و غر میزنن بابا کجایی دیر شد! احساس میکردم امتحانات پایان

ترم بود انگار تمام امتحانا تمام شده بود و طبق روال همیشگی همه داشتیم میرفتیم در در

کنیم .

رفتیم خونه یکی از دوستا و کسی جز ما تو خونه نبود من طبق معمول اون موقع ها یه اهنگ

گذاشتم و شروع کردم به شوخی با بقیه و بگو بخند .  .  .

این خواب خوابِ خوب نبود کابوس بود انتهاش خودش را نشان داد حتی موقع خواب از اول

هم حس خوبی نداشتم و همه یه جوری بودن .

افکار روزم روی خوابمم تاثیر گذاشته و همه اش کابوس میبینم . . .

میشه لطفا برام دعا کنید ؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

بادیگارد . . .

نوشته شده توسط ...قلم... روی 1395/09/22  •  2 نظر »

"هوالمحبوب"

 

 

چقدر قسمت شهید شدن حیدر تلخ بود . . .

انگار که اصلا مظلومانه پسوند شهادت باشد . . . :(

دلم گریه می خواهد از جنس گریه های خودم !

- این رمز و راز داری شخصیت حیدر برایم ملموس بود مثل یک برزخ-


اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4